امروز بعد از یه خروار درس و مشق راجع به قسط و وام و جریمه وسود و .......نمیدونم هزار مزخرف دیگه گفتم سری به وبلاگ بزنم و حال و هوایی تازه کنم اما با خوندن مطالب صفحه .به خودم گفتم کاش تو خونم قحطی شعر میومد و کارشعر و شاعری تو وبلاگ به اینجا نمیکشید.خیال ندارم در لفافه حرف بزنم .پس مستقیم میرم سر اصل مطلب .
حکایت از اونجا آغاز شد که وبلاگ با اشعار زیبای دوستان خصوصا سعیدوفاطمه والبته وحید و ساناز خانم پر بار تر و(پروانه ای تر) شد. زیاد شدن حجم اشعار منو یاد یکی از پرسشهایی انداخت که یه روز هادی تو کوه ازمون پرسید.اینکه اگه سر سفره غذاهای متنوعی باشه اول سراغ کدوم یکیش میریم .خوب من اینبار دیدم که همش سر غذا خوشمزه هستیم و کاملا هم مشهود بود که این غذا همیشگی نیست .قبل از اینکه کاربالاتر بگیره سریعا خواستم که فضا رو قدری متعادل تر کنیم تا از طرفی همه بتونن توصفحه حضور داشته باشن و از طرف دیگه همچنان جا برای اشعار زیبای دوستان باشه .روی صحبتم بیشتر باسعید بود چون اولا پرچمدار حرکت بود ثانیا حدس میزدم وسعت احساساتش جا برای یه همچین تلنگری گذاشته باشه.در عین حال با توجه به توصیفاتی که از هادی وحید و نغمه راجع به سعیدشنیده بودم می دونستم که باید کاملا دست به عصا حرکت کنم......... من نتونستم کارم رو بدرستی انجام بدم و کار به گله گذاری رامتین رسید.موضوع به شکل علنی تری مطرح شدو یه نیمچه کودتایی تو صفحه شکل گرفت .مهربونی های وحید که تو اینجور مواقع دلش میخواد هیچکس از هیچ چیز ناراحت نباشه (وبرای همین هم موضع گیری نمیکنه و اگر هم بکنه بیشتر به نزدیکانش سخت میگیره)و بی طرفی های _منطقی_هادی (با عرض شرمندگی از سوزان خانم !)*کار رو به انجا کشید که اکنون با ماجرای کلاغ پر علی آقای اقبال و شعر مارگوت بیگل وحید روبروئیم .
اونچه که در بالا گفتم عینا دیدگاهم از وقایع سرزمین کاپوچینو بود.نیتم رو هم از انتقادم دقیقا و به عینه توضیح دادم وحا لا عرض میکنم که " ما سپر انداخته ایم" و صراحتا اعلام میکنیم که هیچکدوم از این ماجراها ارزش دلخوری یک لحظه دوستان روهم نداره . یعنی تمامی این حرف و حدیثها حتی به یک پشیزهم نمی ارزه اگه بخواد سعید ویا هر کدوم از دوستان رو دلخور کنه . برای همین هم نظرم رو اینجوری اعلام میکنم که من خاک کاپوچینو رو با همه دوستانش دوست دارم: متنهای نغز علی .خاطرات رامتین(بخدا حتی نقل قولهاش از این ابراهیم نبوی )بحثهای پریار هادی(که راجع به این موضوع شانس اگه بشه تو کوه باهاش حرف های زیادی دارم)اقتباس های وحید از وبلاگهای دیگه .تیکه های مریم آ(ا ببخشید مریم ا)اشعار سعید فاطمه ساناز و حتی حضور نامحسوس اتابک آریا ودیگر دوستانی که میدونم صفحه رو میخونن.
*راجع به این پرانتز بعدا توضیح میدم
امیر
کل نماهای صفحه
دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۳
او همواره مراقب شماست
داستان ما دربارهي كوهنوردي است كه ميخواست به بلندترين قله صعود كند .
او پس از سالهاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند شكوه و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند ، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد . به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .
كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت ، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد . سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد . داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده است وسط زمين و هوا مانده بود حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت ، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن .
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟
- نجاتم بده .
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم .
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي .
- پس آن طناب دور كمرت را ببر .
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فراگرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود . روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت ! !
و شما ؟ شما تا چه حد به طناب خود ميچسبيد ؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد ؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد .هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است .هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.
این مطلب رو تو یه وبلاگی گرفتم که اسمش یادم نیست
دیدم بی ربط با متن دوستمون سوزان نیست
در هر صورت امیدوارم سوزان خانوم از این متن خوشتون اومده باشه و ایشاالله هیچوقت دیگه دچار چنین مشکلی نشی
ولی خدا وکیلی اگه دفعه دیگه خاصتی از این کارها بکنی
حداقل برو دیواره علم کوه اونجا کلاسشم بیشتره فکر خودت نیستی حداقل فکر آبرویه
گروه کوهنوردی باش آخه ما بریم بگیم چی؟ دوستمون از دیواره گلاب دره افتاده پایین
موفق, سرزنده و سرحال باشید خانوم سوزان
وحید 11/3/83
او پس از سالهاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند شكوه و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند ، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد . به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .
كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت ، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد . سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد . داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده است وسط زمين و هوا مانده بود حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت ، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن .
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟
- نجاتم بده .
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم .
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي .
- پس آن طناب دور كمرت را ببر .
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فراگرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود . روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت ! !
و شما ؟ شما تا چه حد به طناب خود ميچسبيد ؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد ؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد .هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است .هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.
این مطلب رو تو یه وبلاگی گرفتم که اسمش یادم نیست
دیدم بی ربط با متن دوستمون سوزان نیست
در هر صورت امیدوارم سوزان خانوم از این متن خوشتون اومده باشه و ایشاالله هیچوقت دیگه دچار چنین مشکلی نشی
ولی خدا وکیلی اگه دفعه دیگه خاصتی از این کارها بکنی
حداقل برو دیواره علم کوه اونجا کلاسشم بیشتره فکر خودت نیستی حداقل فکر آبرویه
گروه کوهنوردی باش آخه ما بریم بگیم چی؟ دوستمون از دیواره گلاب دره افتاده پایین
موفق, سرزنده و سرحال باشید خانوم سوزان
وحید 11/3/83
کلاغ پر
کلاغ پر
فاطمه پر
سعید پر
ساناز پر
نغمه با یخچال پاناسونیک پر
ناهید پر
دوستان عزیز نامهایی که در بالا بودند را مدتی است که دیگر نمی بینیم و جالب اینکه آنانیکه از بودن شعر ناراحت بودند و از آن خورده میگرفتند حالا خود هم مطلبی نمی نویسند و وبلاگ ما حالا از اینجا رونده و از اونجا مونده شده پس با هم می خوانیم
سوزان فرانسوی پروند
امیر بانکی پروند
رامتین فرنگی پروند
و سعید جان روی سخنم با توست تو آن روزها که تازه آمده بودی به من قول دادی که همواره بنویسی پس مرد هست و قولش
به درود
علی پرشین 11/3/83
فاطمه پر
سعید پر
ساناز پر
نغمه با یخچال پاناسونیک پر
ناهید پر
دوستان عزیز نامهایی که در بالا بودند را مدتی است که دیگر نمی بینیم و جالب اینکه آنانیکه از بودن شعر ناراحت بودند و از آن خورده میگرفتند حالا خود هم مطلبی نمی نویسند و وبلاگ ما حالا از اینجا رونده و از اونجا مونده شده پس با هم می خوانیم
سوزان فرانسوی پروند
امیر بانکی پروند
رامتین فرنگی پروند
و سعید جان روی سخنم با توست تو آن روزها که تازه آمده بودی به من قول دادی که همواره بنویسی پس مرد هست و قولش
به درود
علی پرشین 11/3/83
قسمتی از وبلاگ پیچای
● این همه فریادی که در گلویم مانده بغض می شود، بعد آرام از چشمم می چکد تا کسی نشنود. در یک فیلمفارسی شنیده بودم «مرد قبل از اینکه اشکش بیاید خونش ریخته می شود» و به این ایمان داشتم، داشتم. و حالا تنهایی امانم را بریده است. می خواهم مثل هدایت عزیز بنویسم« تف به این زندگی » و مثل فروغ بسرایم« دیگر هیچ کس به هیچ چیز نیاندیشید » دوستان می گویند از مرگ و غم کمتر بگویم و به شادی و مبارزه ایمان بیاورم، باشد رفقا سعی ام را می کنم، اما تنهایم نگذارید و دشنامم ندهید. من دست در دست شما خواهم توانست جهان را دیگر بار از نو بسرایم که این آرزویی یگانه است من را و رفقایی را که روزی بسیار دوستم می داشتند و همراهشان بودم. من برای نابودی نظام ستم و خرافه تمام سعی خویش را خواهم بست تا دست ارتجاع را از میهن کوتاه کنم. باشد عزیزانم، دیگر چس ناله را تمام می کنم و پیچای را زنده نگاه می دارم ، باشد تا بشود
یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۳
چه خبره
درسته فصل امتحاناست ولي تا جاييكه خبر دارم اكثر دوستان چه اينطرف آبها چه اونطرف از سن امتحاناتشون گذشته پس چرا همه ساكتن؟
تقدیم به دوستی که شعر خونش کم شده البته با اجازه ی بزرگترا
یکدیگر را می آزاریم
بی آنکه بخواهیم
شاید بهتر آن باشد
که دست به دست یکدیگر دهیم
بی سخنی
دستی که گشاده است
می برد
می آورد
رهنمونت می شود
به خانه یی که
نور دلچسبش گرمی بخش است
مارگوت بیگل
وحید 10/3/83
بی آنکه بخواهیم
شاید بهتر آن باشد
که دست به دست یکدیگر دهیم
بی سخنی
دستی که گشاده است
می برد
می آورد
رهنمونت می شود
به خانه یی که
نور دلچسبش گرمی بخش است
مارگوت بیگل
وحید 10/3/83
شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۳
زنگها برای که به صدا در می آیند
هنوز غرق در خوشحالی از جایزه آقا ارسلان بودیم که جمعه شب یکی دیگه از دوستان
وبلاگ نویس تو سمینار پاناسونیک برنده یکی از جوایز نفیس شد
بله نغمه خانوم که همراه با همسر گرامی برای سمینار که چه عرض کنم برای دیدن رقص گروه فرزانه کابلی به تالار وحدت رفته بودن درآخر مراسم شاهد قرعه کشی بودن از قراره معلوم
به 84 نفر جوایز نفیس میدادن که از اطو شروع میشده تا چیزهای بهتر که جایزه 83 ام که یک یخچال پاناسونیک 12 فوت بوده هم به این دوستمون می افته که ارزش مادیش حدودا نصفه جایزه آقا ارسلان میشه
من جسارتا عرض می کنم دوستان جای اینکه دنبال شام گرفتن از این دوستان باشن بهتره ببینن کجا قرعه کشیه, برن شرکت کنن حالا سمینار نشد ارمغان بهزیستی که هست دوستانه خارج از کشور مون هم
می تونن برن بلیطهای لاتاری رو بگیرن در هر صورت بد نیست حالا که عقابه خوشبختی و شانس رو سره وبلاگمونه بعد نیست شما هم شانستون رو یه امتخانی بکنید
در هر صورت از قدیما گفتن تا سه نشه بازی نشه
ما جدیدیها هم میگیم ما منتظر سومیش هستیم هیجا نمیریم همینجا هستیم
فکر می کنید نفر سوم کی باشه؟
وحید 9/3/83
وبلاگ نویس تو سمینار پاناسونیک برنده یکی از جوایز نفیس شد
بله نغمه خانوم که همراه با همسر گرامی برای سمینار که چه عرض کنم برای دیدن رقص گروه فرزانه کابلی به تالار وحدت رفته بودن درآخر مراسم شاهد قرعه کشی بودن از قراره معلوم
به 84 نفر جوایز نفیس میدادن که از اطو شروع میشده تا چیزهای بهتر که جایزه 83 ام که یک یخچال پاناسونیک 12 فوت بوده هم به این دوستمون می افته که ارزش مادیش حدودا نصفه جایزه آقا ارسلان میشه
من جسارتا عرض می کنم دوستان جای اینکه دنبال شام گرفتن از این دوستان باشن بهتره ببینن کجا قرعه کشیه, برن شرکت کنن حالا سمینار نشد ارمغان بهزیستی که هست دوستانه خارج از کشور مون هم
می تونن برن بلیطهای لاتاری رو بگیرن در هر صورت بد نیست حالا که عقابه خوشبختی و شانس رو سره وبلاگمونه بعد نیست شما هم شانستون رو یه امتخانی بکنید
در هر صورت از قدیما گفتن تا سه نشه بازی نشه
ما جدیدیها هم میگیم ما منتظر سومیش هستیم هیجا نمیریم همینجا هستیم
فکر می کنید نفر سوم کی باشه؟
وحید 9/3/83
باور
با سلام
اين مطلب رو ميخواستم وختي ديروز از كوه برگشتم بنويسم ولي كيبرد كامپيوترم فارسي نداره وكلي دردسر.
حقيقتش ديروز براي چندمين بار مرگ رو با چشمام ديدم.نميدونم براي شما هم اتفاق افتاده كه وختي داريد از وسط خيابون رد ميشد يكدفعه مواجه ميشيد با 2 تا ماشين كه با فاصله كم و با سرعت دارن به سمتتون ميان اينجور مواقع نه ميشه قدم جلو گذاشت نه عقب فقط سر جات ميخكوب ميشي تا يكيشون شانس بياري فرمون بده و ازت رد بشن ولي همون 2-3 ثانيه تا حد مرگ ميترسي .من هم ديروز براي چندمين بار تا حد مرگ تو كوه ترسيدم و مرگ رو با چشام ديدم.وضعيتي رو در نظر بگيريد كه بايد از بين 2 ديوار به فاصله 1 متر و ارتفاع بيش از 2 متر بالا بري اونم بدون تجهيزات.هر 2 پا هر كدوم به يكي از ديوارها همينطور هر 2 دست يعني اگه بيفتي يا قطع نخاع ميشدم يا با صورت پرت ميشدم رو سنگا و صورتم له ميشد.اين ترس و نزديكي به مرگ رو من 1 بار ديگه هم تجربه كرده بودم ولي اوندفعه تنها بودم و وحشتش بيشتر.فقط 1 لحظه است يك حركت اشتباه و همه چي تموم.تو اون لحظه اصلا به هيچي فكر نمي كردم يعني فكرت از همه چي خالي ميشه.فقط ميگي خدايا كمكم كن البته وقتي به خير ميگذره اين خداست كه ميره كنار و جاشو به بقيه افكار ميده.واقعا چرا آدم موقع مرگ بيشر به ياد خداست؟
83/3/9
سوزان
اين مطلب رو ميخواستم وختي ديروز از كوه برگشتم بنويسم ولي كيبرد كامپيوترم فارسي نداره وكلي دردسر.
حقيقتش ديروز براي چندمين بار مرگ رو با چشمام ديدم.نميدونم براي شما هم اتفاق افتاده كه وختي داريد از وسط خيابون رد ميشد يكدفعه مواجه ميشيد با 2 تا ماشين كه با فاصله كم و با سرعت دارن به سمتتون ميان اينجور مواقع نه ميشه قدم جلو گذاشت نه عقب فقط سر جات ميخكوب ميشي تا يكيشون شانس بياري فرمون بده و ازت رد بشن ولي همون 2-3 ثانيه تا حد مرگ ميترسي .من هم ديروز براي چندمين بار تا حد مرگ تو كوه ترسيدم و مرگ رو با چشام ديدم.وضعيتي رو در نظر بگيريد كه بايد از بين 2 ديوار به فاصله 1 متر و ارتفاع بيش از 2 متر بالا بري اونم بدون تجهيزات.هر 2 پا هر كدوم به يكي از ديوارها همينطور هر 2 دست يعني اگه بيفتي يا قطع نخاع ميشدم يا با صورت پرت ميشدم رو سنگا و صورتم له ميشد.اين ترس و نزديكي به مرگ رو من 1 بار ديگه هم تجربه كرده بودم ولي اوندفعه تنها بودم و وحشتش بيشتر.فقط 1 لحظه است يك حركت اشتباه و همه چي تموم.تو اون لحظه اصلا به هيچي فكر نمي كردم يعني فكرت از همه چي خالي ميشه.فقط ميگي خدايا كمكم كن البته وقتي به خير ميگذره اين خداست كه ميره كنار و جاشو به بقيه افكار ميده.واقعا چرا آدم موقع مرگ بيشر به ياد خداست؟
83/3/9
سوزان
با سلام به همه دوستان ميخوام درباره شانس ،تصادف،يا اتفاق ونقش آن در زندگي انسانها بنويسم .در تاريخ 15هم ارديبهشت سرساعت 6عصرمحمد براي بر گرداندن اسباب بازي دوستش از خونه بيرون رفت.علي واميد با هم بازي (شايد دعوا) مي كردند.علي ميله آهني روبسوي اميد پرت ميكنه ، اميد سرشو ميدزده،محمدكه همين لحظه پشت سرعلي رسيده بود،ضربه اي رو ي چشمش احساس ميكنه.نه علي ميدونست كه محمد پشت سراميد قرار گرفته،نه اميد كه براي دفاع از خود واكنش نشون داد ميدونست كه باجاخالي دادن به كس ديگه اي ضربه ميخوره ونه محمد كه بدليل نداشتن ديد كافي فرصت واكنش پيدا نكرده بود در جريان بازي ايندو بود.تنهاميشه گفت يه بدشانسي محض بوده.با اين پيش زمينه حالا ميخوام به موضوع بپردازم.
خياطي رودرنظر بگيريم كه سي چهل سال قبل با تقاضاي مستقيم مشتري
برايش لباس ميدوخته يعني با شناخت قبلي از مشتري واطمينان از بفروش رفتن كارش روزگارشو ميگذرونه،از طرف ديگه مشتري هم با اطمينان از
مهارت خياط بهش سفارش ميده.سي چهل سالو عبور كنيم مي بينيم همين خياط به روش گذشته كاركنه لنگ ميمونه،بخاطر اينكه حالا ديگه كمتر كسي تك دوزي ميكنه وسفارشها ديگه مانند قبل چهره به چهره نيست.رقباي قدربا سري دوزي نبض كارو تودستشون گرفتند.از يكطرف سليقه آدمارو
باتبليغ گسترده به سمت مورد نظر خودشون كشوندن واز طرف ديگه براي
همكارانشون تعيين تكليف كردند.خياط فرضي ما كه درجامعه صنعتي محاصره شده بايستي درذهنش ريسك بكنه ودرزندگي عيني اش خطرتغييروبپذيره.ديگه بايستي قيد مشتري دايمي رو بزنه وبا توليد انبوه بدون اينكه شناخت از مشتريش داشته باشه خطر ورشكستگي ياشانس پولدار شدنوبپذيره.منظورم اينه كه درجوامع صنعتي(كلا نشهر) ريسك كليد اصلي نا اطميناني است.آنقدركه در گذشته كنشهاي آدمي ناشي از تجربيات ومهارتهاي فردي بوده امروز اينگونه نيست.هرجايي كه نقش كمتري داشته باشيم اطمينان كمتري داريم .در مقام مقايسه حجم ريسك وخطر براي افراد به اندازه غيرقابل مشاهده اي رسيده است،بطوريكه نمي تونيم درك مستقيمي از اون داشته باشيم .ريسك وعدم قطعيت دوشكل مختلف نا امني يا نااطميناني هست.هر ريسكي شكل خاصي از عدم قطعيته ولي هرعدم قطعيتي بعنوان ريسك شناخته نميشه.
پيرسيمون لاپلاس فيلسوف جبرگراي (طرفدار قطعيت) قرن 18فرانسه گفته {اگردر يك زمان موقعيت وحركت همه ذرات جهان را بدانيم آنگاه ميتوانيم رفتارآنهارا در هرزمان ومكان ديگر(گذشته يا آينده) محاسبه كنيم} دانش فيزيك خلا ف اين قطعيت رو نشون داده،كه به آن اصل عدم قطعيت مي گويند.به زبان ساده عدم قطعيت همان نا اطميناني ونا امنيه،نمي تونيم از آينده به اعتبارگذشته مطمين باشيم. هر فرهنگي نسبت به اين مقوله نگرشي داره،متاسفانه در كشورما اين مساله بهانه براي توجيه انفعال ياعدم تلاش شده ،در صورتي كه جامعه شناس با دسته بندي انواع ريسك وفيزيكدان به ياري اصل عدم قطعيت هايزنبرگ مرزهاي تصادف رابيش از پيش روشن ميكنه.براي نمونه از دو نوع ريسك(تكاملي و معمولي) نام برده ميشود.در
ريسك تكاملي در بافت سوژه ريسك روي ميدهد،كه همزمان موجب دگرگوني آن بافت ميشود.اينگونه ريسكها بيشترمنشابيروني دارد(هم از طريق نهادهاوبنيادهاي اجتماعي وهم از طرف انسانها) خياطي كه در بالا
در باره اش نوشتم وواقعه غمباري كه براي محمد پيش اومده رو ميشه جزو اين ريسك قرارداد.لازمه بدونيم ريسك تكاملي هردوجهت روميتونه داشته باشه .اگردر هواي باروني بدون چتر ازخونه بيرون بريم،در وضع هوا تغييري بوجود نمياد.اماباتكنولوژي ابرهاي باران زايي رو بوجودآوردندكه سبب تغييروضع هواميشه.
مشخصات ريسك تكاملي : ـ ناامني تنها به اين مربوط نميگرده كه آياخسارتي وارد ميشه يا نه؟بلكه مربوط به اينه كه كجا ناامني وجودداره(يعني عدم قطعيت عدم قطعيت)؟ درباره اندازه وكيفيت ناامني اطميناني وجود نداره.
ـ نشا نگرنوعي جابجايي است .اينجا ديگه كسي كه كاري ميكنه ريسك نكرده،بلكه يك نفرديگه (محمد) تاوان آن كارراميدهد.يا امروز تصميمي گرفته ميشه كه براي نسلهاي آينده خطرآوراست(جنگ عراق وايران).
پايان:اعتقاد شخصيم اينه كه هر كسي يه جايي درزند گيش شانس داره(من درمساله زندگي شانس آوردم ودوسه باربه سوي زندگي برگشتم).كسي كه سعي كنه با عدم قطعيت مقابله بكنه تااونو به قطعيت (امن واطمينان) تبديل بكنه،درك درستي ازعدم قطعيت نداره.باناامني يا عدم قطعيت نبايستي به قصد تبديل اون به قطعيت مقابله كرد،بلكه بايداونودرخود مفهوم عدم قطعيت پذيرفت.درحاليكه براي منطق صوري قطعيت تنها شكل درست استدلال و
استنتاجه ، براي منطق كوانتمي وغيرشفاف(احتمالات) پذيرش وبه حساب
آوردن ناامني تنهاشيوه ممكن براي رسيدن به استنتاج درسته!!
{هوراشيودر زمين وآسمان بيش از آنچه كه تو وفلسفه ات تصوركرده اي وجود دارد}به نقل از هملت.8/3/83 هادي
خياطي رودرنظر بگيريم كه سي چهل سال قبل با تقاضاي مستقيم مشتري
برايش لباس ميدوخته يعني با شناخت قبلي از مشتري واطمينان از بفروش رفتن كارش روزگارشو ميگذرونه،از طرف ديگه مشتري هم با اطمينان از
مهارت خياط بهش سفارش ميده.سي چهل سالو عبور كنيم مي بينيم همين خياط به روش گذشته كاركنه لنگ ميمونه،بخاطر اينكه حالا ديگه كمتر كسي تك دوزي ميكنه وسفارشها ديگه مانند قبل چهره به چهره نيست.رقباي قدربا سري دوزي نبض كارو تودستشون گرفتند.از يكطرف سليقه آدمارو
باتبليغ گسترده به سمت مورد نظر خودشون كشوندن واز طرف ديگه براي
همكارانشون تعيين تكليف كردند.خياط فرضي ما كه درجامعه صنعتي محاصره شده بايستي درذهنش ريسك بكنه ودرزندگي عيني اش خطرتغييروبپذيره.ديگه بايستي قيد مشتري دايمي رو بزنه وبا توليد انبوه بدون اينكه شناخت از مشتريش داشته باشه خطر ورشكستگي ياشانس پولدار شدنوبپذيره.منظورم اينه كه درجوامع صنعتي(كلا نشهر) ريسك كليد اصلي نا اطميناني است.آنقدركه در گذشته كنشهاي آدمي ناشي از تجربيات ومهارتهاي فردي بوده امروز اينگونه نيست.هرجايي كه نقش كمتري داشته باشيم اطمينان كمتري داريم .در مقام مقايسه حجم ريسك وخطر براي افراد به اندازه غيرقابل مشاهده اي رسيده است،بطوريكه نمي تونيم درك مستقيمي از اون داشته باشيم .ريسك وعدم قطعيت دوشكل مختلف نا امني يا نااطميناني هست.هر ريسكي شكل خاصي از عدم قطعيته ولي هرعدم قطعيتي بعنوان ريسك شناخته نميشه.
پيرسيمون لاپلاس فيلسوف جبرگراي (طرفدار قطعيت) قرن 18فرانسه گفته {اگردر يك زمان موقعيت وحركت همه ذرات جهان را بدانيم آنگاه ميتوانيم رفتارآنهارا در هرزمان ومكان ديگر(گذشته يا آينده) محاسبه كنيم} دانش فيزيك خلا ف اين قطعيت رو نشون داده،كه به آن اصل عدم قطعيت مي گويند.به زبان ساده عدم قطعيت همان نا اطميناني ونا امنيه،نمي تونيم از آينده به اعتبارگذشته مطمين باشيم. هر فرهنگي نسبت به اين مقوله نگرشي داره،متاسفانه در كشورما اين مساله بهانه براي توجيه انفعال ياعدم تلاش شده ،در صورتي كه جامعه شناس با دسته بندي انواع ريسك وفيزيكدان به ياري اصل عدم قطعيت هايزنبرگ مرزهاي تصادف رابيش از پيش روشن ميكنه.براي نمونه از دو نوع ريسك(تكاملي و معمولي) نام برده ميشود.در
ريسك تكاملي در بافت سوژه ريسك روي ميدهد،كه همزمان موجب دگرگوني آن بافت ميشود.اينگونه ريسكها بيشترمنشابيروني دارد(هم از طريق نهادهاوبنيادهاي اجتماعي وهم از طرف انسانها) خياطي كه در بالا
در باره اش نوشتم وواقعه غمباري كه براي محمد پيش اومده رو ميشه جزو اين ريسك قرارداد.لازمه بدونيم ريسك تكاملي هردوجهت روميتونه داشته باشه .اگردر هواي باروني بدون چتر ازخونه بيرون بريم،در وضع هوا تغييري بوجود نمياد.اماباتكنولوژي ابرهاي باران زايي رو بوجودآوردندكه سبب تغييروضع هواميشه.
مشخصات ريسك تكاملي : ـ ناامني تنها به اين مربوط نميگرده كه آياخسارتي وارد ميشه يا نه؟بلكه مربوط به اينه كه كجا ناامني وجودداره(يعني عدم قطعيت عدم قطعيت)؟ درباره اندازه وكيفيت ناامني اطميناني وجود نداره.
ـ نشا نگرنوعي جابجايي است .اينجا ديگه كسي كه كاري ميكنه ريسك نكرده،بلكه يك نفرديگه (محمد) تاوان آن كارراميدهد.يا امروز تصميمي گرفته ميشه كه براي نسلهاي آينده خطرآوراست(جنگ عراق وايران).
پايان:اعتقاد شخصيم اينه كه هر كسي يه جايي درزند گيش شانس داره(من درمساله زندگي شانس آوردم ودوسه باربه سوي زندگي برگشتم).كسي كه سعي كنه با عدم قطعيت مقابله بكنه تااونو به قطعيت (امن واطمينان) تبديل بكنه،درك درستي ازعدم قطعيت نداره.باناامني يا عدم قطعيت نبايستي به قصد تبديل اون به قطعيت مقابله كرد،بلكه بايداونودرخود مفهوم عدم قطعيت پذيرفت.درحاليكه براي منطق صوري قطعيت تنها شكل درست استدلال و
استنتاجه ، براي منطق كوانتمي وغيرشفاف(احتمالات) پذيرش وبه حساب
آوردن ناامني تنهاشيوه ممكن براي رسيدن به استنتاج درسته!!
{هوراشيودر زمين وآسمان بيش از آنچه كه تو وفلسفه ات تصوركرده اي وجود دارد}به نقل از هملت.8/3/83 هادي
شیرینی
شیرینی شیرینی شیرینی.......
این شعار امروز بود که متاسفانه توی کوه بدلیل دیر رسیدن وحید نتونستیم سر بدیم ولی در عوض اینجا جبرانش میکنیم .
علی کاپوچینو!شیرینی شیرینی .......
ا راستی ببخشید بچه حول شد همینجوری پرید وسط جمع .من امیرم و با عرض شرمندگی از غیبت طولانیم عرض میکنم که تو این مدت یه دوباری مطلب نوشتم ولی چون ذخیره شون نکرده بودم موقع انتقال خط قطع شد و مطالبو از دست دادم
راستی قرار نشد این دفعه از اون ور پشت بوم بییفتیم و صفحه یه دفعه از مطالب زیبای سعید و فاطمه خالی بشه .منکه شعر خونم واقعا کم شده.
این شعار امروز بود که متاسفانه توی کوه بدلیل دیر رسیدن وحید نتونستیم سر بدیم ولی در عوض اینجا جبرانش میکنیم .
علی کاپوچینو!شیرینی شیرینی .......
ا راستی ببخشید بچه حول شد همینجوری پرید وسط جمع .من امیرم و با عرض شرمندگی از غیبت طولانیم عرض میکنم که تو این مدت یه دوباری مطلب نوشتم ولی چون ذخیره شون نکرده بودم موقع انتقال خط قطع شد و مطالبو از دست دادم
راستی قرار نشد این دفعه از اون ور پشت بوم بییفتیم و صفحه یه دفعه از مطالب زیبای سعید و فاطمه خالی بشه .منکه شعر خونم واقعا کم شده.
جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳
زلزله
سلام خوبان
عجب زلزله ای بود
بدین وسیله به دوستان اطلاع می دهم که بنا به اطلاعات رسیده خانواده های ارسلان و اردلان در سلامت کامل بسر می برند
لطفا بقیه هم خبر بدن حتی از فرانسه
به درود
علی پرشین 8/3/83
عجب زلزله ای بود
بدین وسیله به دوستان اطلاع می دهم که بنا به اطلاعات رسیده خانواده های ارسلان و اردلان در سلامت کامل بسر می برند
لطفا بقیه هم خبر بدن حتی از فرانسه
به درود
علی پرشین 8/3/83
پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۳
جایزه يک ميليون توماني
سلام خوبان
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود
یه روز تو یه سرزمین آریایی دوتا دوست بودن به نامهای اردلان و ارسلان که سالهای سال با هم رفاقت داشتن و جالب اینکه تقریبا به هم شباهت داشتن هردوی انها خیکی بودن اما با گرفتن رژیم هر دوشون خوش هیکل و تو دلبرو شدن آخر نام فامیل هردوی آنها یکی بود
هردوشون تو دانشگاه آزاد درس خوندن یکی از دیار جنوب و دیگری از دیار شمال رشته رایانه را فراگرفتن و سالها از این جریان گذشت
یه روز اردلان که مرتب با یک برند بزرگ رایانه کار میکرد به ارسلان زنگ زد و گفت که تو را برای سمینار معرفی کردم و برات کارت دعوت میاد
ارسلان ذوق زده شد و با شتاب به خیابان میرداماد رفت و یک دست کت و شلوار شیک خرید به قیمت گزاف اما
هر چه نشست کارت دعوتی برایش نیامد هر روز به ماشینهای پست نگاه میکرد شاید روزی یکی از آنها در مقابل دفترش توقف کند و نامه ای به او بدهد اما نیامد
ارسلان به اردلان زنگ زد و ماجرا را تعریف کرد و اردلان را تهدید کرد که اگر کارت او نیاید کت و شلوارش را مجبور می شود که در کنار خیابان گذاشته و بفروشد و ضرر فروش را از اردلان بگیرد
اردلان دست به دامن آن شرکت بزرگ شد و مطمئن از دعوت ارسلان گشت پس با اطمینان به ارسلان گفت که خود را برای روز پنجم خرداد ساعت نه صبح آماده کند
ارسلان مسرور گشت و به خانه رفت و به همسر و مونس خود خبر را گفت همسرش او را به سخره گرفت که مگر بیکاری که می خوای بری سمینار حالا اگه بری بهتون چی میدن لابد نهایتش یه موس میدن دیگه
و وقتیکه فهمید که ارسلان می خواهد فردا جهت سمینار کت و شلوار بپوشد و کراوات بزند به او خندید و گفت که چه حالی میده که با این قیافه و تیپ بری سمینار و راهت ندهند
و روز موعود فرا رسید و ارسلان راهی سمینار شرکت از این سو به آن سو شد سمینار تو هتل رز بر پا بود به محض ورود یه پاکت حاوی تبلیغات شرکت و چند کارت شماره دار به ارسلان و دیگر مدعوین دادن ارسلان اردلان را پیدا کرد و رفت کنار او نشست و مراسم شروع شد
هنگام شروع اعلام کردند که آخرین بخش مراسم قرعه کشی می باشد که پنج عدد ام پی تری پلیر و یک جایزه نقدی 10000000 ریالی به برندگان داده می شود
و مراسم شروع شد
تا رسید به قرعه کشی گفتند که از روی شماره های روی کارتهایتان قرعه کشی اعلام میگردد
و قرعه کشی شروع شد
برندگان ام پی تری پلیر معرفی شدند و نوبت جایزه نقدی رسید نفسها در سینه حبس شد
اولین شماره بیرون آمد شماره در دست هیچکس نبود
دومین شماره بیرون آمد شماره در دست هیچکس نبود
سومین شماره بیرون آمد شماره در دست هیچکس نبود
ارسلان نا امید شد و شماره خود را در پاکت انداخت که ناگهان مجری این شماره را خواند 1000346 شماره برای ارسلان آشنا بود هیجان زده شد و دوباره پاکت خود را نگاه کرد درسته شماره روی کارت هم 1000346 بود پس سریع جلو رفت و جایزه را گرفت
در پایان اردلان و ارسلان هر دو شاد و خرم ناهار خوردن و از هم جدا شدن و ارسلان در حالیکه می رفت تا اول از همه شادی این خبر را با همسر خو تقسیم کند به این فکر می کرد که در روز تولد مادرش این هدیه به او رسیده است
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
بخاطر برخی مسائل امنیتی تمام نامها و نشانی ها مستعار میباشد
به درود
علی پرشین 7/3/83
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود
یه روز تو یه سرزمین آریایی دوتا دوست بودن به نامهای اردلان و ارسلان که سالهای سال با هم رفاقت داشتن و جالب اینکه تقریبا به هم شباهت داشتن هردوی انها خیکی بودن اما با گرفتن رژیم هر دوشون خوش هیکل و تو دلبرو شدن آخر نام فامیل هردوی آنها یکی بود
هردوشون تو دانشگاه آزاد درس خوندن یکی از دیار جنوب و دیگری از دیار شمال رشته رایانه را فراگرفتن و سالها از این جریان گذشت
یه روز اردلان که مرتب با یک برند بزرگ رایانه کار میکرد به ارسلان زنگ زد و گفت که تو را برای سمینار معرفی کردم و برات کارت دعوت میاد
ارسلان ذوق زده شد و با شتاب به خیابان میرداماد رفت و یک دست کت و شلوار شیک خرید به قیمت گزاف اما
هر چه نشست کارت دعوتی برایش نیامد هر روز به ماشینهای پست نگاه میکرد شاید روزی یکی از آنها در مقابل دفترش توقف کند و نامه ای به او بدهد اما نیامد
ارسلان به اردلان زنگ زد و ماجرا را تعریف کرد و اردلان را تهدید کرد که اگر کارت او نیاید کت و شلوارش را مجبور می شود که در کنار خیابان گذاشته و بفروشد و ضرر فروش را از اردلان بگیرد
اردلان دست به دامن آن شرکت بزرگ شد و مطمئن از دعوت ارسلان گشت پس با اطمینان به ارسلان گفت که خود را برای روز پنجم خرداد ساعت نه صبح آماده کند
ارسلان مسرور گشت و به خانه رفت و به همسر و مونس خود خبر را گفت همسرش او را به سخره گرفت که مگر بیکاری که می خوای بری سمینار حالا اگه بری بهتون چی میدن لابد نهایتش یه موس میدن دیگه
و وقتیکه فهمید که ارسلان می خواهد فردا جهت سمینار کت و شلوار بپوشد و کراوات بزند به او خندید و گفت که چه حالی میده که با این قیافه و تیپ بری سمینار و راهت ندهند
و روز موعود فرا رسید و ارسلان راهی سمینار شرکت از این سو به آن سو شد سمینار تو هتل رز بر پا بود به محض ورود یه پاکت حاوی تبلیغات شرکت و چند کارت شماره دار به ارسلان و دیگر مدعوین دادن ارسلان اردلان را پیدا کرد و رفت کنار او نشست و مراسم شروع شد
هنگام شروع اعلام کردند که آخرین بخش مراسم قرعه کشی می باشد که پنج عدد ام پی تری پلیر و یک جایزه نقدی 10000000 ریالی به برندگان داده می شود
و مراسم شروع شد
تا رسید به قرعه کشی گفتند که از روی شماره های روی کارتهایتان قرعه کشی اعلام میگردد
و قرعه کشی شروع شد
برندگان ام پی تری پلیر معرفی شدند و نوبت جایزه نقدی رسید نفسها در سینه حبس شد
اولین شماره بیرون آمد شماره در دست هیچکس نبود
دومین شماره بیرون آمد شماره در دست هیچکس نبود
سومین شماره بیرون آمد شماره در دست هیچکس نبود
ارسلان نا امید شد و شماره خود را در پاکت انداخت که ناگهان مجری این شماره را خواند 1000346 شماره برای ارسلان آشنا بود هیجان زده شد و دوباره پاکت خود را نگاه کرد درسته شماره روی کارت هم 1000346 بود پس سریع جلو رفت و جایزه را گرفت
در پایان اردلان و ارسلان هر دو شاد و خرم ناهار خوردن و از هم جدا شدن و ارسلان در حالیکه می رفت تا اول از همه شادی این خبر را با همسر خو تقسیم کند به این فکر می کرد که در روز تولد مادرش این هدیه به او رسیده است
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
بخاطر برخی مسائل امنیتی تمام نامها و نشانی ها مستعار میباشد
به درود
علی پرشین 7/3/83
برای ساناز
نمی دونم چند روز پیش بود یا چند هفته پیش که ساناز پرسید چرا ما ایرانیها یک تالار اجتماع در تورنتو نداریم یا در بیان دیگر چرا مهاجران ایرانی هیچگاه به صورت متمرکز پایگاهی نساخته اند ؟به نظر من تمرکز و تجمع اقلیتها نیازمند فاکتورهایی است که هیچگاه در جامعه ایرانی مهاجر وجود نداشته است نخست غرور ملی است که ما ایرانیها سالهاست که به نداشتن آن عادت کرده ایم با اطمینان می گویم که هیچ یک از ما نمی توانیم بگوییم که ایرانی بودن در خارج از مرزها برایمان غرور آفرین است اینجا در آمریکا به محض اینکه آشکار کنی ایرانی هستی باید قید ارتباط با اکثریت غالب جامعه را بزنی هر چند که امروزه در داخل کشور نیز بسیاری تمامی غرور ملی خود را در مستطیل سبز زمینهای فوتبال دنبال می کنند مذهب دومین عاملی است که می تواند آدمهای مختلف زیر یک سقف جمع کند شاید القاعده بارزترین مثال در باب همبستگی مذهبی باشد سعید می گفت افغانها در تورنتو مساجد با نفوذی دارند اما در جامعه ایرانی مگر چند نفر از ما در داخل کشور به مسجد می رویم که توقع داشته باشیم مهاجران ایرانی در مساجد گرد یکدیگر جمع شوند ؟سیاست عامل دیگری است که می تواند آدمها را دور یکدیگر جمع کند کنگره ملی آفریقا شاید مثال مناسبی باشد اما سیاسیون ایرانی همانقدر از یکدیگر نفرت دارند که از جمهوری اسلامی راستی می دانید ما شاید تنها کشوری باشیم که در خارج از مرزهایمان سه پرچم مختلف داریم شاید به همین دلیل است که هنوز در مسابقات ورزشی برون مرزی پرچم اشتباهی را به اهتزاز در می آورند فکر می کنم که همه مااین مساله را از لابلای برنامه های ورزشی تلویزیون به یاد بیاوریم بگذریم دوستان این داستان سر دراز داردنمی دانم شاید هم ما نمی توانیم با هم کنار بیاییم چون آدمهای زرنگی هستیم اما برای اینکه پاسخم خیلی نا امید کننده نباشد می توانم چند پیشنهادسازنده بدهم تا جامعه ایرانی در سه سوت دور هم جمع شوندبرگزاری یک مسابقه فوتبال در ال ای یا تورنتومی تواند به همبستگی ایرانیان بیانجامد و صد البته اگر دایی و خداداد هر دو در تیم باشند اتحاد هموطنان پرشور تر خواهد بود و یاساده ترین راه شاید برگزاری کنسرت باحال باشد از هر نوع آریان تا منصورفقط باید حواسمان باشد که گوگوش کنسرت نگذارد تاخدای ناکرده به وحدتمان لطمه نخورد مخلص همگی رامتین
چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۳
سکوت سرشار از ناگفتنی هاست
چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حتما بازم فکر کردین با یه شعری ,چیزی, مواجه شدین
اشتباه می کنید اصلا قرار نیست این متن ادبی باشه, اصلا شعر یعنی چی؟
چه معنی میده آدم شعر بخونه؟تو حالت کلی مگه آدم عاقل شعر هم می خونه؟
باور کنید قراره این متن فقط طنز باشه همین باور کنید
یه طنز تلخ؟
نه بابا!!!! چقدر شما بد بینید
تو این وبلاگ وقتی اسم طنز میاد همه رو یاده یکی از دوستان می ندازه
خب بقیش؟
تموم شد
خب که چی ؟
هیچی
آخه اینم شد مطلب طنز؟
خب چیکار کنم من که بلد نیستم طنز بنویسم
می خواستی طعنه بزنی؟
نه بابا طعنه چیه ما مخلصه همه دوستانم هستیم
پس برا چی نوشتی ؟
همینجوری فقط خواستم یه یادی از این دوستمون بکنم فقط همین
خیلی بی مزه ای ؟
نظر لطف تونه
حالا چی کار کنیم؟
من چه می دونم می تونید بقیه مطلب رو نخونید
خب نخونید دیگه مطلب بی مزه که خوندن نداره می خوام یه کمی با دوستم خصوصی اختلاط کنم
بای بای
میگم علی حال کردی دیدی چه جوری سر کارشون گذاشتم اصلا نذاشتم کسی بفهمه سه شنبه تو سمینار شرکت فراسو جایزه ویژه یک میلیونی رو کی برده
اینه دیگه !!ما اینجوریم
راستی سر قولت که هستی
اگه جایزه رو ببرم, دیگه بهت نمی گم شام بده , ازت سوغاتی نمی خوام , دیگه به کسی نمی گم کیک بده و الی آخر
در ضمن من تا حالا به کسی چیزی نگفتم, اگرم موضوع درز پیدا کنه همش تقصیر اتا بکه موذیه خودت که رفقات و بهتر می شناسی
قربونت
وحید 6/3/83
اشتباه می کنید اصلا قرار نیست این متن ادبی باشه, اصلا شعر یعنی چی؟
چه معنی میده آدم شعر بخونه؟تو حالت کلی مگه آدم عاقل شعر هم می خونه؟
باور کنید قراره این متن فقط طنز باشه همین باور کنید
یه طنز تلخ؟
نه بابا!!!! چقدر شما بد بینید
تو این وبلاگ وقتی اسم طنز میاد همه رو یاده یکی از دوستان می ندازه
خب بقیش؟
تموم شد
خب که چی ؟
هیچی
آخه اینم شد مطلب طنز؟
خب چیکار کنم من که بلد نیستم طنز بنویسم
می خواستی طعنه بزنی؟
نه بابا طعنه چیه ما مخلصه همه دوستانم هستیم
پس برا چی نوشتی ؟
همینجوری فقط خواستم یه یادی از این دوستمون بکنم فقط همین
خیلی بی مزه ای ؟
نظر لطف تونه
حالا چی کار کنیم؟
من چه می دونم می تونید بقیه مطلب رو نخونید
خب نخونید دیگه مطلب بی مزه که خوندن نداره می خوام یه کمی با دوستم خصوصی اختلاط کنم
بای بای
میگم علی حال کردی دیدی چه جوری سر کارشون گذاشتم اصلا نذاشتم کسی بفهمه سه شنبه تو سمینار شرکت فراسو جایزه ویژه یک میلیونی رو کی برده
اینه دیگه !!ما اینجوریم
راستی سر قولت که هستی
اگه جایزه رو ببرم, دیگه بهت نمی گم شام بده , ازت سوغاتی نمی خوام , دیگه به کسی نمی گم کیک بده و الی آخر
در ضمن من تا حالا به کسی چیزی نگفتم, اگرم موضوع درز پیدا کنه همش تقصیر اتا بکه موذیه خودت که رفقات و بهتر می شناسی
قربونت
وحید 6/3/83
سهشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۳
Victoria Day
سلام عزیزان
الان که دست به قلم شدم و این چند خط را می نویسم سعید در حال چرت البته نه در تخت خواب بلکه روی کاناپه می باشد پارسا هم حدود نیم ساعتی است که خواب را به بازی ترجیه داده و لالا کرده. روز دوشنبه در کانادا تعطیل رسمی بود و مناسبت آن نیز تولد ملکه ویکتوریا است و یکی از آن روزهائ است که مردم آتش بازی می کنند و صدای ترقه و فشفشه از هر جا شنیده می شه. به هر صورت امروز فرصتی دست داد تاهمگی به اتفاق یکی از بستگان بیرون برویم و به تفریح بپردازیم البته این گردش با کمی بارندگی همراه بود ولی در مجموع خیلی خوب بود و بالاخره بعد از نزدیک به 8 ماه سرما و زمستان کم کم سر و کله فصل خوب و البته کوتاه تابستان پیدا می شه.جالبه که با بهتر شدن هوا روحیات ما نیز خیلی تغییر می کنه و احساس شادابی و سرزندگی می کنیم. ( خوب این هم یکی
دیگه از مزایای آب و هوای خوب). دوستان
عزیز در ایران باید توجه داشته باشند و قدر چهار فصل زیبای کشور عزیزمان را بدانند چرا که ما در اینجا 2 فصل بیشتر نداریم یکی تابستان و دیگری زمستان. یا اینجا هوا خیلی سرد شست و یا اینکه یه مرتبه خیلی گرم می شه و در حقیقت عمر پاییز و بهار خیلی کوتاه است.
خوب سخنم به درازا کشید . بیش از این وقت دوستانم را نمی گیرم.
سرفراز و پاینده باشید
ساناز
می خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان/ به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگ پونه و پسین کوه
می خواهم به باران/ به بوی خاک
به اشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگچین دوداندود اجاق ترنج
ترانه/ لچک/ کودری/ چلواری سپید
بخار نفسهای استکان
طعم غلیظ قند/ رنگ عقیق چای
نی/ نافله/نای
و دق الباب باد
بر چارچوب رسواترین رویاها
سید علی صالحی
الان که دست به قلم شدم و این چند خط را می نویسم سعید در حال چرت البته نه در تخت خواب بلکه روی کاناپه می باشد پارسا هم حدود نیم ساعتی است که خواب را به بازی ترجیه داده و لالا کرده. روز دوشنبه در کانادا تعطیل رسمی بود و مناسبت آن نیز تولد ملکه ویکتوریا است و یکی از آن روزهائ است که مردم آتش بازی می کنند و صدای ترقه و فشفشه از هر جا شنیده می شه. به هر صورت امروز فرصتی دست داد تاهمگی به اتفاق یکی از بستگان بیرون برویم و به تفریح بپردازیم البته این گردش با کمی بارندگی همراه بود ولی در مجموع خیلی خوب بود و بالاخره بعد از نزدیک به 8 ماه سرما و زمستان کم کم سر و کله فصل خوب و البته کوتاه تابستان پیدا می شه.جالبه که با بهتر شدن هوا روحیات ما نیز خیلی تغییر می کنه و احساس شادابی و سرزندگی می کنیم. ( خوب این هم یکی
دیگه از مزایای آب و هوای خوب). دوستان
عزیز در ایران باید توجه داشته باشند و قدر چهار فصل زیبای کشور عزیزمان را بدانند چرا که ما در اینجا 2 فصل بیشتر نداریم یکی تابستان و دیگری زمستان. یا اینجا هوا خیلی سرد شست و یا اینکه یه مرتبه خیلی گرم می شه و در حقیقت عمر پاییز و بهار خیلی کوتاه است.
خوب سخنم به درازا کشید . بیش از این وقت دوستانم را نمی گیرم.
سرفراز و پاینده باشید
ساناز
می خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان/ به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگ پونه و پسین کوه
می خواهم به باران/ به بوی خاک
به اشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگچین دوداندود اجاق ترنج
ترانه/ لچک/ کودری/ چلواری سپید
بخار نفسهای استکان
طعم غلیظ قند/ رنگ عقیق چای
نی/ نافله/نای
و دق الباب باد
بر چارچوب رسواترین رویاها
سید علی صالحی
یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳
ویرونه
بیست و دو سال پیش, چنین روزی بود مامان دست من و نغمه رو گرفت همراه با مادر بزرگم رفتیم
میدون شهدا . همه خوشحال بودن و دست میزدن و به هم شیرینی میدادن من که تازه باسواد شده بودم
تیتر یکی از روزنامه ها رو که دست مردم بود خوندم; تازه متوجه شدم چی شده خرمشهر آزاد شد
اونروز با بستنی که مادربزرگم مهمونمون کرد که هنوز یادم نرفته به خوبی و خوشی گذشت
تا اینکه یکسال و نیم پیش شرکت فراسو ازمن خواست که برم اهواز برای غرفه ای که تو نمایشگاه گرفته بودن
از اینکه همچین فرصتی بهم دست داده بود خوشحال بودم, دست محمود رو گرفتم و رفتیم
نمایشگاه که تموم شد 2 روز فرصت داشتیم ,برای همین روزه اول رو گذاشتیم برایه رفتن به جنوب خوزستان
و دیدن شهرهای ماهشهر و آبادان و خرمشهر ;برای دیدن شرکتهایی که تو نمایشگاه درخواست نمایندگی کرده بودن
ساعت 5 صبح با قطار رفتیم سربندر. شهری نزدیک به ماهشهر بعد از اینکه ایندو شهر رو دیدیم و با چند
شرکت صحبت کردیم حوالی ظهر یه ماشین گرفتیم به سمت آبادان تو راهه ماهشهر به آبادان شاهد
یه پدیده بی نظیری بودیم دو طرفه جاده تا چشم کار می کرد آب بود و جالب اینه که این اتفاق فقط تو فصل زمستون
می افته دقیقا شما تصور کنید جاده ای رو تو دل دریا زده باشن !! در هرصورت وقتی رسیدیم آبادان
راننده که متوجه شده بود ما برای اولین بارمونه که داریم میایم آبادان از کنار شط العرب (اروندرود)که
گذشتیم, بهمون گفت: اون نخلایی که اونوره آب هست رو مبینید; ما هم دوتایی گفتیم آره .گفت :اونجا عراقه
باورم نمیشد, یعنی اینقدر ما به عراق نزدیکیم .راننده تو جواب سوال من که آقا شوخی که نمی کنی !گفت: بیا
ببرمتون بیرون شهر, اونجا راحت میتونین عراقی ها رو ببینین; تازه دستم برات تکون میدن ,انقدر فاصله نزدیکه
نخندی نا !راستش فکر کنم یه خورده از ذوق زدگیم ها برای این بود که برای اولین بار بود که یه کشور خارجی
رو از نزدیک می دیدم. بگذریم دم دمای غروب بود که کارمون تو آبادان تموم شدو رفتیم سمت خرمشهر
شنیده بودم بین آبادان و خرمشهر فقط یه پله, ولی چیزی که ما دیدیم 2 سمت جاده پر از خرابه بود
راننده ای که ما رو می برد یه آدم مسن و شکسته ای بود و شرو ع کرد تو راه از قدیما گفتن
همینکه تو راه می رفتیم خرابه های مختلف رو نشون میداد و می گفت هر کدومشون قبلا چی بوده
تازه اونجا بود که ما فهمیدیم اینجا قبلا جز شهر بوده. در هر صورت وقتی ما رو پیاده کرد, فکر کردیم تو ترمینال
خرمشهر پیاده شدیم گفتیم نمیشه ما رو ببری میدون اصلی شهر .راننده یه نگاهی بهمون کرد و گفت
اینجا که وایستادید میدون اصلیه شهر خرمشهره
باور کنید فاجعه بود فاجعه به خودم گفتم آخه سیزده ساله داره از جنگ می گذره انگار همین دیروز از عراق پس گرفتیم
مسخره ست مسخره مسخره مسخره مسخره
آدرسایی که از خرمشهر داشتیمو تو هتل جا گذاشته بودیم کاره خاصی نداشتیم به اصرار محمود رفتیمو مسجد جامع خرمشهر
رو هم دیدیم .البته از تو ماشین, حوصله پیاده شدن رو نداشتم .تو راهه برگشتن به اهواز داشتم فکر می کردم
تو این استان شهری مثله ماهشهر با وجود پتروشیمی ;آبادان با داشتن پالایشگاه و اهواز با بودن شرکت نفت
تونستن یه رونق اقتصادی رو تو شهرشون راه بندازن و از اون حالت جنگ زدگی در بیان ولی خرمشهر چی ?مثلا بندر داره
که چی? چه فایده ای داره !شهری که دهه 50 عربهای حوزه خلیج فارس آرزویه دیدنشو داشتن حالا چی شده و اونا چی شدن
ویرونه
هر کسی
بهتر از هیچ کسه
تو این گرگ و میش بی حاصل
حتی مار
که وحشتو رو زمین می پیچونه و می غلتونه
به ز هیچکیه
تو این
سرزمین غمزده
لنگستون هیوز
وحید در سالروز فتح خرمشهر
میدون شهدا . همه خوشحال بودن و دست میزدن و به هم شیرینی میدادن من که تازه باسواد شده بودم
تیتر یکی از روزنامه ها رو که دست مردم بود خوندم; تازه متوجه شدم چی شده خرمشهر آزاد شد
اونروز با بستنی که مادربزرگم مهمونمون کرد که هنوز یادم نرفته به خوبی و خوشی گذشت
تا اینکه یکسال و نیم پیش شرکت فراسو ازمن خواست که برم اهواز برای غرفه ای که تو نمایشگاه گرفته بودن
از اینکه همچین فرصتی بهم دست داده بود خوشحال بودم, دست محمود رو گرفتم و رفتیم
نمایشگاه که تموم شد 2 روز فرصت داشتیم ,برای همین روزه اول رو گذاشتیم برایه رفتن به جنوب خوزستان
و دیدن شهرهای ماهشهر و آبادان و خرمشهر ;برای دیدن شرکتهایی که تو نمایشگاه درخواست نمایندگی کرده بودن
ساعت 5 صبح با قطار رفتیم سربندر. شهری نزدیک به ماهشهر بعد از اینکه ایندو شهر رو دیدیم و با چند
شرکت صحبت کردیم حوالی ظهر یه ماشین گرفتیم به سمت آبادان تو راهه ماهشهر به آبادان شاهد
یه پدیده بی نظیری بودیم دو طرفه جاده تا چشم کار می کرد آب بود و جالب اینه که این اتفاق فقط تو فصل زمستون
می افته دقیقا شما تصور کنید جاده ای رو تو دل دریا زده باشن !! در هرصورت وقتی رسیدیم آبادان
راننده که متوجه شده بود ما برای اولین بارمونه که داریم میایم آبادان از کنار شط العرب (اروندرود)که
گذشتیم, بهمون گفت: اون نخلایی که اونوره آب هست رو مبینید; ما هم دوتایی گفتیم آره .گفت :اونجا عراقه
باورم نمیشد, یعنی اینقدر ما به عراق نزدیکیم .راننده تو جواب سوال من که آقا شوخی که نمی کنی !گفت: بیا
ببرمتون بیرون شهر, اونجا راحت میتونین عراقی ها رو ببینین; تازه دستم برات تکون میدن ,انقدر فاصله نزدیکه
نخندی نا !راستش فکر کنم یه خورده از ذوق زدگیم ها برای این بود که برای اولین بار بود که یه کشور خارجی
رو از نزدیک می دیدم. بگذریم دم دمای غروب بود که کارمون تو آبادان تموم شدو رفتیم سمت خرمشهر
شنیده بودم بین آبادان و خرمشهر فقط یه پله, ولی چیزی که ما دیدیم 2 سمت جاده پر از خرابه بود
راننده ای که ما رو می برد یه آدم مسن و شکسته ای بود و شرو ع کرد تو راه از قدیما گفتن
همینکه تو راه می رفتیم خرابه های مختلف رو نشون میداد و می گفت هر کدومشون قبلا چی بوده
تازه اونجا بود که ما فهمیدیم اینجا قبلا جز شهر بوده. در هر صورت وقتی ما رو پیاده کرد, فکر کردیم تو ترمینال
خرمشهر پیاده شدیم گفتیم نمیشه ما رو ببری میدون اصلی شهر .راننده یه نگاهی بهمون کرد و گفت
اینجا که وایستادید میدون اصلیه شهر خرمشهره
باور کنید فاجعه بود فاجعه به خودم گفتم آخه سیزده ساله داره از جنگ می گذره انگار همین دیروز از عراق پس گرفتیم
مسخره ست مسخره مسخره مسخره مسخره
آدرسایی که از خرمشهر داشتیمو تو هتل جا گذاشته بودیم کاره خاصی نداشتیم به اصرار محمود رفتیمو مسجد جامع خرمشهر
رو هم دیدیم .البته از تو ماشین, حوصله پیاده شدن رو نداشتم .تو راهه برگشتن به اهواز داشتم فکر می کردم
تو این استان شهری مثله ماهشهر با وجود پتروشیمی ;آبادان با داشتن پالایشگاه و اهواز با بودن شرکت نفت
تونستن یه رونق اقتصادی رو تو شهرشون راه بندازن و از اون حالت جنگ زدگی در بیان ولی خرمشهر چی ?مثلا بندر داره
که چی? چه فایده ای داره !شهری که دهه 50 عربهای حوزه خلیج فارس آرزویه دیدنشو داشتن حالا چی شده و اونا چی شدن
ویرونه
هر کسی
بهتر از هیچ کسه
تو این گرگ و میش بی حاصل
حتی مار
که وحشتو رو زمین می پیچونه و می غلتونه
به ز هیچکیه
تو این
سرزمین غمزده
لنگستون هیوز
وحید در سالروز فتح خرمشهر
سلامی دوباره
بعد از سه هفته غيبت:سلام به همه عزيزان
با عرض معذرت من به دليل مشغله زياد و بيماري مجبور شدم از کامپيوتر و بخصوص وبلاگ دور باشم.
خوشحالم که دوباره فرصتي دست داد تا نوشته هاي تمام بچه ها را بخوانم و لذت ببرم.
ابتدا از حادثه ناگواري که براي خوانواده محترم مقيمي پيش امد واقعا متاسفم جدا نميدانم چه بنويسم و چه بگويم؟
جز اينکه :تا شقايق هست زندگي بايد کرد. به اميد روزي که محمد کوچولو دوباره با هر دو چشم اين دنياي عجيب و غريب وبي رحم را ببيند.
از طرفي به خواهرم نغمه تبريک فراوان ميگويم. نقاشيهايت بسيار زيبا بود.اميدوارم هميشه موفق و سربلند باشي.
در طي اين سه هفته حرف وحديث زياد بوده به نظر من هر وقت صفحه اصلي وب لاگ را اورديم بهتر است
اولين جمله شروع صفحه را بخوانيم"گاهي وقتهااااااااااااا" بعد بخوانيم بنويسيم و نظر دهيم
و اما موضوعي که امير مطرح کرده بود:تنهايي و اينترنت ووووو:به نظر من با تکنولوژي بسيار بسيار
بالاي دنياي امروز ميتوان گفت تنهايي مفهومي ندارد!!!امروزه نيازي نيست فردي مقابلت بنشيند
تا تو را از تنهايي در اورد ميتواني با فشردن چند دکمه مدتها با اشنا يا نااشنا رابطه برقرار کني و تنهاييت
را پر کني نظر بدهي ونظر بگيري ووووووووووو.
در مقاله اي ميخواندم که در چندين بيمارستان دانشگاهي فرانسه در اتاقهاي ايزوله که بيماران خاص
نگهداري ميشوند سيستم کامپيوتر و اينترنت با تمام امکانات راه اندازي شده تا يک بيمار بخصوص در سن
پايين که مجبور است جهت درمان مدتها در اتاقي تنها بماند بتواند با استفاده از اي_ميل يا وب کم ووووو
با هر کسي در هر جاي دنيا ارتباط برقرار کند . به نظر من اين شيوه ميتواند بهترين باشد براي
مبارزه با تنهايي اين افراد.دراخر :تنهايي يک خلاء است و هر کس با يک چيز خاص اين خلاء را
پر ميکند.هستند افرادي که با تمام امکانات باز هم تنها هستند؟؟؟؟؟
از تنهایی مگریز
به تنهایی مگریز
گهگاه
آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالی ده
مارگوت بیگل
ناهید 3/3/83
با عرض معذرت من به دليل مشغله زياد و بيماري مجبور شدم از کامپيوتر و بخصوص وبلاگ دور باشم.
خوشحالم که دوباره فرصتي دست داد تا نوشته هاي تمام بچه ها را بخوانم و لذت ببرم.
ابتدا از حادثه ناگواري که براي خوانواده محترم مقيمي پيش امد واقعا متاسفم جدا نميدانم چه بنويسم و چه بگويم؟
جز اينکه :تا شقايق هست زندگي بايد کرد. به اميد روزي که محمد کوچولو دوباره با هر دو چشم اين دنياي عجيب و غريب وبي رحم را ببيند.
از طرفي به خواهرم نغمه تبريک فراوان ميگويم. نقاشيهايت بسيار زيبا بود.اميدوارم هميشه موفق و سربلند باشي.
در طي اين سه هفته حرف وحديث زياد بوده به نظر من هر وقت صفحه اصلي وب لاگ را اورديم بهتر است
اولين جمله شروع صفحه را بخوانيم"گاهي وقتهااااااااااااا" بعد بخوانيم بنويسيم و نظر دهيم
و اما موضوعي که امير مطرح کرده بود:تنهايي و اينترنت ووووو:به نظر من با تکنولوژي بسيار بسيار
بالاي دنياي امروز ميتوان گفت تنهايي مفهومي ندارد!!!امروزه نيازي نيست فردي مقابلت بنشيند
تا تو را از تنهايي در اورد ميتواني با فشردن چند دکمه مدتها با اشنا يا نااشنا رابطه برقرار کني و تنهاييت
را پر کني نظر بدهي ونظر بگيري ووووووووووو.
در مقاله اي ميخواندم که در چندين بيمارستان دانشگاهي فرانسه در اتاقهاي ايزوله که بيماران خاص
نگهداري ميشوند سيستم کامپيوتر و اينترنت با تمام امکانات راه اندازي شده تا يک بيمار بخصوص در سن
پايين که مجبور است جهت درمان مدتها در اتاقي تنها بماند بتواند با استفاده از اي_ميل يا وب کم ووووو
با هر کسي در هر جاي دنيا ارتباط برقرار کند . به نظر من اين شيوه ميتواند بهترين باشد براي
مبارزه با تنهايي اين افراد.دراخر :تنهايي يک خلاء است و هر کس با يک چيز خاص اين خلاء را
پر ميکند.هستند افرادي که با تمام امکانات باز هم تنها هستند؟؟؟؟؟
از تنهایی مگریز
به تنهایی مگریز
گهگاه
آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالی ده
مارگوت بیگل
ناهید 3/3/83
شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۳
پیشنهاد
میگم علی جان از اونجائیکه حالا اون یه ذره آبرویی که ما داشتیمو با این
نتایج لیگ برتر بردی حالا همه فهمیدن که ما چقدر سرمون به کارهای گنده
گنده مشغوله و از اون طرف دوست عزیز اونور آبمون هم دلش برای دوران 15 سالگیش تنگ شده
با توجه به اینکه مسابقات جام ملتهای اروپا نزدیکه اگه موافق باشی همین بازی رو
رویه وبلاگ بین دوستارانه فوتبال بذاریم تا حداقل یه کمی جو وبلاگ عوض شه
دوستانه ما هم از دستمون راضی باشن
خطاب به بقیه دوستان
ترو خدا نگید بابا این چه وضعشه یه بارکی اسم وبلاگ رو به کافه جوادیه به صرف آب زرشک
تغییر بدین تا خیال همه راحت بشه دیگه
باور کنید نمی خوایم جو وبلاگ رو جواد کنیم فقط می خوایم یه کمی شاد باشیم و بخندیم
همه می تونن تو این بازی شرکت کنن قوانین بازی رو که علی نوشته فقط مونده نحوه برگزاری
که اونم بزودی به اطلاع می رسونیم
در ضمن مطمئنا این کار دلیل نمیشه کارای دیگه رو تعطیل کنیم همه چی سر جاش اینم سر جاش
وحید 2/3/83
نتایج لیگ برتر بردی حالا همه فهمیدن که ما چقدر سرمون به کارهای گنده
گنده مشغوله و از اون طرف دوست عزیز اونور آبمون هم دلش برای دوران 15 سالگیش تنگ شده
با توجه به اینکه مسابقات جام ملتهای اروپا نزدیکه اگه موافق باشی همین بازی رو
رویه وبلاگ بین دوستارانه فوتبال بذاریم تا حداقل یه کمی جو وبلاگ عوض شه
دوستانه ما هم از دستمون راضی باشن
خطاب به بقیه دوستان
ترو خدا نگید بابا این چه وضعشه یه بارکی اسم وبلاگ رو به کافه جوادیه به صرف آب زرشک
تغییر بدین تا خیال همه راحت بشه دیگه
باور کنید نمی خوایم جو وبلاگ رو جواد کنیم فقط می خوایم یه کمی شاد باشیم و بخندیم
همه می تونن تو این بازی شرکت کنن قوانین بازی رو که علی نوشته فقط مونده نحوه برگزاری
که اونم بزودی به اطلاع می رسونیم
در ضمن مطمئنا این کار دلیل نمیشه کارای دیگه رو تعطیل کنیم همه چی سر جاش اینم سر جاش
وحید 2/3/83
مسابقات لیگ برتر
سلام خوبان
اول اینکه سعید جان میگن
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
بخاطر وحید چینی ما را می خواهند از سوغات سرزمین ایفل محروم کنند آخه این انصافه
دوم اینکه دیروز یه سلمانی با کلاس رفتم و نکته جالب این بود که آرایشگر این سلمانی یک لیدی جوان بود این آرایشگر خیلی با ظرافت و با لطافت کار می کرد و مراقب بود که دقیقا موها به فرم ایده آل مشتری کوتاه شود . البته نکته این آرایشگاه این است که تابلو ندارد ولی خوب اگر بخواهید آدرس آنرا میگویم
آدرس سلمانی دقیقا مطابق با آدرس خونه من می باشد
آره درست متوجه شدید دیروز سارا موهای سر من را کوتاه کرد و بابام و خواهرام و وحید و هادی خوب کوتاه کرده بود
سوم اینکه دیروز به نمایشگاه آثار نقاشی آبرنگ رفتیم کارهای جالبی از نغمه و دوستانش آنجا بود اما خیلی دلم برای نغمه سوخت آخه وحید حاضر نشد یکی از تابلو هارا بخرد بهش گفتم چرا نمی خری گفت گرونه آخه آخر هفته می خوام برم چین پول لازم دارم
چهارم اینکه وحید یک ناهار نیز به من باخت
چگونه ؟ الان میگم
ما سه نفر بودیم و بازیهای لیگ برتر فوتبال را پیش بینی می کردیم و بعد از انجام بازی به پیش بینی خود امتیاز میدادیم نحوه دادن امتیاز به اینصورت بود
فرض کنید پاس با برق بازی دارد و بازی هم 3 بر 1 به نفع پاس تمام می شود حالا
اگر پیش بینی کرده باشم 3 بر 1 به نفع پاس 7 امتیاز می گیرم
اگر پیش بینی کرده باشم 3 بر 0 به نفع پاس یا مثلا 2 بر 1 به نفع پاس چون نتیجه کلی را درست گفته ام و تعداد گل یک طرف را نیز درست گفتم 5 امتیاز می گیرم
اگر پیش بینی کرده باشم 2 بر 0 به نفع پاسچون که تنها فقط نتیجه کلی را درست گفتم بدون در نظر گرفتن گلهای رد و بدل شده 3 امتیاز می گیرم
اگر پیش بینی کرده باشم 0 بر 1 به نفع برق چون نتیجه کلی را اشتباه گفتم ولی گل یک تیم را درست گفته ام پس 1 امتیاز می گیرم
خوب حالا میتونید به این لینک برید و نتیجه کار را ببینید
علیرضا 420 امتیاز
علی 417 امتیاز
وحید 412 امتیاز
آری اینچنین بود برادر وحید و دیگر دوستان کاپوچینویی
به درود
علی پرشین 2/3/83
اول اینکه سعید جان میگن
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
بخاطر وحید چینی ما را می خواهند از سوغات سرزمین ایفل محروم کنند آخه این انصافه
دوم اینکه دیروز یه سلمانی با کلاس رفتم و نکته جالب این بود که آرایشگر این سلمانی یک لیدی جوان بود این آرایشگر خیلی با ظرافت و با لطافت کار می کرد و مراقب بود که دقیقا موها به فرم ایده آل مشتری کوتاه شود . البته نکته این آرایشگاه این است که تابلو ندارد ولی خوب اگر بخواهید آدرس آنرا میگویم
آدرس سلمانی دقیقا مطابق با آدرس خونه من می باشد
آره درست متوجه شدید دیروز سارا موهای سر من را کوتاه کرد و بابام و خواهرام و وحید و هادی خوب کوتاه کرده بود
سوم اینکه دیروز به نمایشگاه آثار نقاشی آبرنگ رفتیم کارهای جالبی از نغمه و دوستانش آنجا بود اما خیلی دلم برای نغمه سوخت آخه وحید حاضر نشد یکی از تابلو هارا بخرد بهش گفتم چرا نمی خری گفت گرونه آخه آخر هفته می خوام برم چین پول لازم دارم
چهارم اینکه وحید یک ناهار نیز به من باخت
چگونه ؟ الان میگم
ما سه نفر بودیم و بازیهای لیگ برتر فوتبال را پیش بینی می کردیم و بعد از انجام بازی به پیش بینی خود امتیاز میدادیم نحوه دادن امتیاز به اینصورت بود
فرض کنید پاس با برق بازی دارد و بازی هم 3 بر 1 به نفع پاس تمام می شود حالا
اگر پیش بینی کرده باشم 3 بر 1 به نفع پاس 7 امتیاز می گیرم
اگر پیش بینی کرده باشم 3 بر 0 به نفع پاس یا مثلا 2 بر 1 به نفع پاس چون نتیجه کلی را درست گفته ام و تعداد گل یک طرف را نیز درست گفتم 5 امتیاز می گیرم
اگر پیش بینی کرده باشم 2 بر 0 به نفع پاسچون که تنها فقط نتیجه کلی را درست گفتم بدون در نظر گرفتن گلهای رد و بدل شده 3 امتیاز می گیرم
اگر پیش بینی کرده باشم 0 بر 1 به نفع برق چون نتیجه کلی را اشتباه گفتم ولی گل یک تیم را درست گفته ام پس 1 امتیاز می گیرم
خوب حالا میتونید به این لینک برید و نتیجه کار را ببینید
علیرضا 420 امتیاز
علی 417 امتیاز
وحید 412 امتیاز
آری اینچنین بود برادر وحید و دیگر دوستان کاپوچینویی
به درود
علی پرشین 2/3/83
توضيح زياد در مورد يك توضيح كم
باز هم با سلام به دوستان
1-تمام اعضا اين وبلاگ از دوستان هستند
2-از كي تا حالا مسافرت نرفته سوغاتي ميدن؟در ضمن مسافزت هم برم فرقي نميكنه قابل توجه گيرندگان هميشه منتظرچون وحيد اولين نفري بود كه مسافرت رفت و سوغاتي نداد اين مورد رو رسم كرد من هم كه جسارت نمي كنم اين رسم رو به هم بزنم
3-در مدت زماني كه سرتاسر وبلاگ آراسته به زينت شعر بود بر خلاف قبل هفتگي به وبلاگ مراجعه مي كردم پس بي خبر از تغيير و تحولات نبودم
4- علي آقا بستگي داره تعريفتون از كلمه لطيف چي باشه كه فكر كردين بنده جسارت كردم
5-خدا را شكر لطمه اي وارد نشده است
6-باز هم رامتين جان ممنون
7-اصولا اينجانب به شعار عقيده و باوري ندارم
8-من به شخصه ارادتمند همه شعرا و شعر دوستان هستم
9-اگه قرار باشه كه با 4 خط نطق كسي كور بشه
كه...
10-روي سخن با علي آقا
من طرفدار انتقاد مخصوصا از نوع طنز آن هستم.كلي هم لذت بردم.
از شما هم ممنونم
پاينده باشيد
83/3/2
سوزان
1-تمام اعضا اين وبلاگ از دوستان هستند
2-از كي تا حالا مسافرت نرفته سوغاتي ميدن؟در ضمن مسافزت هم برم فرقي نميكنه قابل توجه گيرندگان هميشه منتظرچون وحيد اولين نفري بود كه مسافرت رفت و سوغاتي نداد اين مورد رو رسم كرد من هم كه جسارت نمي كنم اين رسم رو به هم بزنم
3-در مدت زماني كه سرتاسر وبلاگ آراسته به زينت شعر بود بر خلاف قبل هفتگي به وبلاگ مراجعه مي كردم پس بي خبر از تغيير و تحولات نبودم
4- علي آقا بستگي داره تعريفتون از كلمه لطيف چي باشه كه فكر كردين بنده جسارت كردم
5-خدا را شكر لطمه اي وارد نشده است
6-باز هم رامتين جان ممنون
7-اصولا اينجانب به شعار عقيده و باوري ندارم
8-من به شخصه ارادتمند همه شعرا و شعر دوستان هستم
9-اگه قرار باشه كه با 4 خط نطق كسي كور بشه
كه...
10-روي سخن با علي آقا
من طرفدار انتقاد مخصوصا از نوع طنز آن هستم.كلي هم لذت بردم.
از شما هم ممنونم
پاينده باشيد
83/3/2
سوزان
با پوزش از تاخیر فراوان بعضی ها
دوستان سلام
نیستیم جز گرفتاریم نیست ... درمیان شاعران جایم نیست
خسته و مریض از اتفاقات این چند روزه و تفکر راجب آن بیشتر از مریضی توانم را گرفته ِ دوست خوبم وحید آنچه را که من با زحمت به زبان می رانم نوشته و گفته ِ یک بار دیگه یک حادثه دیگه ِ بگذریم:
چند وقتی بود زمان و امکان دسترسی به وب لاگ رو نداشتم تا از نوشته ها و سروده های بعضی ها ِاز گله ها و کنایه های بعضی ها لذت برده و مطلبی در پاسخگویی به بعضی دیگر ِ بنویسم.
ولی از دیدن نام آقایی با مشخصات : عینکی ِ علاقمند به پیپ ِ مهندس نه از نوع بعضی ها (اشتباه نشود منظورم توهین به بعضی ها نبود ِ مهندس کشاوزری نبودن این آقا مطرح است) شاعر و... در آن طرف آبها ِ چنان شادمان شدم که احساس کردم بار دیگر با دوچرخه جلوی درب پشتی فروشگاه جنب بانک ایستاده و او را در حالی که با تمامی وجود به یکی از مشتریها توضیح میدهد ِ میبینم ...ولی با خواندن نوشته ها و سروده های او به فکر میافتم که در این مدتی که با او آشنا شدم اصلا نشناختمش. به هر حال ببخشید از تاخیر همیشگی این جانب :
ارادتمند شما اتابک
نیستیم جز گرفتاریم نیست ... درمیان شاعران جایم نیست
خسته و مریض از اتفاقات این چند روزه و تفکر راجب آن بیشتر از مریضی توانم را گرفته ِ دوست خوبم وحید آنچه را که من با زحمت به زبان می رانم نوشته و گفته ِ یک بار دیگه یک حادثه دیگه ِ بگذریم:
چند وقتی بود زمان و امکان دسترسی به وب لاگ رو نداشتم تا از نوشته ها و سروده های بعضی ها ِاز گله ها و کنایه های بعضی ها لذت برده و مطلبی در پاسخگویی به بعضی دیگر ِ بنویسم.
ولی از دیدن نام آقایی با مشخصات : عینکی ِ علاقمند به پیپ ِ مهندس نه از نوع بعضی ها (اشتباه نشود منظورم توهین به بعضی ها نبود ِ مهندس کشاوزری نبودن این آقا مطرح است) شاعر و... در آن طرف آبها ِ چنان شادمان شدم که احساس کردم بار دیگر با دوچرخه جلوی درب پشتی فروشگاه جنب بانک ایستاده و او را در حالی که با تمامی وجود به یکی از مشتریها توضیح میدهد ِ میبینم ...ولی با خواندن نوشته ها و سروده های او به فکر میافتم که در این مدتی که با او آشنا شدم اصلا نشناختمش. به هر حال ببخشید از تاخیر همیشگی این جانب :
ارادتمند شما اتابک
جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۳
تقدیم به خواهر عزیزم نغمه به مناسبت افتتاح گالری نقاشی خودش و دوستاش
برای کشیدن پرنده
اول باید یه قفس کشید با در واز
بعد باید یه چیز خوشگل کشید
یه چیز ساده یه چیز ملوس
یه چیز بدرد خور واسه پرنده
بعد باید پرده رو برد گذاشت پای یه درخت
تو باغی ,بیشه یی, جنگلی ,چیزی
پشت درخت قایم شد
بی جیک زدنی
بی جم خوردنی
گاه پرنده زود میاد
اما ممکنم هس که سالهای سال بگذره
تا تصمیم شو بگیره
نباید سرخورد باید حوصله کرد و
اگه لازم باشه باید سالای دراز صبر نشون داد
دیر و زود اومدن پرنده
دخلی به خوب و بد پرده نداره
وقتی پرنده اومد ___ البته اگه بیاد
باید نفسو ,تو سینه حبس کرد و
سر صبر گذاشت پرنده بره تو قفس و
اون تو که رفت
در قفسو آروم با نک قلم مو بست و
بعدش
میله های قفسو از دم ,دونه به دونه پاک کرد و
خیلی هم مواظب بود قلم مو به هیچ کدوم از پرای پرنده نگیره
بعدش باید درختو کشید و
خوشگلترین شاخه شو واسه پرنده انتخاب کرد
باید سبز برگا و
خنکای باد و
غبار آفتاب و
هیاهوی جونورای علف تو هرم تابسونم کشید و
اون وخ باید حوصله کرد تا پرنده تصمیم به خوندن بگیره
اگه پرنده نخونه
نشونه ی بدیه
نشونه ی اینه که پرده بده
اما اگه خوند نشونه ی خوبیه
نشونه ی اینه که دیگه می تونین امضاش کنین
پس ,خیلی با ملاحظه
یکی از پرای پرنده رو می کنین و
اسم تو نو با اون یه گوشه پرده می نویسین
ژاک پره ور
jacques prever
وحید 1/3/83
اول باید یه قفس کشید با در واز
بعد باید یه چیز خوشگل کشید
یه چیز ساده یه چیز ملوس
یه چیز بدرد خور واسه پرنده
بعد باید پرده رو برد گذاشت پای یه درخت
تو باغی ,بیشه یی, جنگلی ,چیزی
پشت درخت قایم شد
بی جیک زدنی
بی جم خوردنی
گاه پرنده زود میاد
اما ممکنم هس که سالهای سال بگذره
تا تصمیم شو بگیره
نباید سرخورد باید حوصله کرد و
اگه لازم باشه باید سالای دراز صبر نشون داد
دیر و زود اومدن پرنده
دخلی به خوب و بد پرده نداره
وقتی پرنده اومد ___ البته اگه بیاد
باید نفسو ,تو سینه حبس کرد و
سر صبر گذاشت پرنده بره تو قفس و
اون تو که رفت
در قفسو آروم با نک قلم مو بست و
بعدش
میله های قفسو از دم ,دونه به دونه پاک کرد و
خیلی هم مواظب بود قلم مو به هیچ کدوم از پرای پرنده نگیره
بعدش باید درختو کشید و
خوشگلترین شاخه شو واسه پرنده انتخاب کرد
باید سبز برگا و
خنکای باد و
غبار آفتاب و
هیاهوی جونورای علف تو هرم تابسونم کشید و
اون وخ باید حوصله کرد تا پرنده تصمیم به خوندن بگیره
اگه پرنده نخونه
نشونه ی بدیه
نشونه ی اینه که پرده بده
اما اگه خوند نشونه ی خوبیه
نشونه ی اینه که دیگه می تونین امضاش کنین
پس ,خیلی با ملاحظه
یکی از پرای پرنده رو می کنین و
اسم تو نو با اون یه گوشه پرده می نویسین
ژاک پره ور
jacques prever
وحید 1/3/83
کامیونیتی ایرانیها
با سلام به همه شما
همانطور که می دونید این روزها شمار ایرانیان خارج از کشور رو به افزایش است. کانادا هم یکی از ان دسته کشورهایی است که بخش عمده ای از مهاجرین ایرانی را در خود جائ داده. بطوریکه در تورنتو و در یکی از معروفترین خیابانهای آن می توان به وضوح رشد این کامیونیتی را مشاهده کرد.کتاب فروشیها سوپرمارکتها صرافیها آرایشگاهها و سایر بیزینسهای ایرونی در راسته این خیابان و حتی سایر نقاط شهر مشغول کسب و کار هستند. با توجه به تراکم هموطنان عزیز و رشد روزافزون آنان متاسفانه هنوز یک مکان مناسب برای گردهماییها و یا بزرگداشت مراسم ملی وجود ندارد. بطور مثال با نزدیک شدن به سال نو و نوروز خجسته طبق برنامه چندین ساله بازارهای نوروزی ترتیب داده می شود تا عزیزان اقلام مورد نیازسفره هفتسین خویشبه علاوه کالاهایی که ربطی به عید و نوروز ندارند( فرش- ظرف و ظروف- صنایع دستی- کیسه و رشور و ....) را تهیه نمایند ولی از آنجایی که ما هنوز نتوانستیم انسجام لازم را داشته باشیم مجبوریم سالن مورد نظر را از اجتماع کره ایها یا بقیه ممالک اجاره کنیم و دریغ از یک مرکز مناسب جهت گردهمایی های این چنین.
از طرف دیگه از گوشه و کنار می شنویم که از ایرونیها تا اونجائ که می توانید دوری کنید چرا که اگه به فرض به استخدام یک ایرونی در بیائ صاحبکارت سعی می کنه تااونجائ که می تونه حد اکثر استفاده را از شما ببرد با وجود این تو سرت هم می زنه/ ساعتی 7 دلار هم بیشتر نمی ده و تازه کلی هم منت سرت می گذاره. اگه یه موقع تصمیم به خونه خریدن داشته باشی خدا اون روز را نیاره که گیر یکی از همین هموطن های از خدا بی خبر بیفتی همچین پول بی زبونت را بالا می کشند و هپول و هپوش می کنند که تا بیائ متوجه بشی کار از کار گذشته و د ستت از همه جا کوتاه است تازه بعد از این همه ملالت و دردسر معلوم نیست که آیا بالاخره بتونی پولهای بالا کشیده شده را پس بگیری یا نه؟
بعد از این همه داستان سرائ سوال من اینجاست که چرا ما ایرانیها باید اینچنین عمل کنیم بطوریکه هموطن از هموطنش فراری باشه؟ واقعا چرا؟
شاد و خرم باشید
ساناز
همانطور که می دونید این روزها شمار ایرانیان خارج از کشور رو به افزایش است. کانادا هم یکی از ان دسته کشورهایی است که بخش عمده ای از مهاجرین ایرانی را در خود جائ داده. بطوریکه در تورنتو و در یکی از معروفترین خیابانهای آن می توان به وضوح رشد این کامیونیتی را مشاهده کرد.کتاب فروشیها سوپرمارکتها صرافیها آرایشگاهها و سایر بیزینسهای ایرونی در راسته این خیابان و حتی سایر نقاط شهر مشغول کسب و کار هستند. با توجه به تراکم هموطنان عزیز و رشد روزافزون آنان متاسفانه هنوز یک مکان مناسب برای گردهماییها و یا بزرگداشت مراسم ملی وجود ندارد. بطور مثال با نزدیک شدن به سال نو و نوروز خجسته طبق برنامه چندین ساله بازارهای نوروزی ترتیب داده می شود تا عزیزان اقلام مورد نیازسفره هفتسین خویشبه علاوه کالاهایی که ربطی به عید و نوروز ندارند( فرش- ظرف و ظروف- صنایع دستی- کیسه و رشور و ....) را تهیه نمایند ولی از آنجایی که ما هنوز نتوانستیم انسجام لازم را داشته باشیم مجبوریم سالن مورد نظر را از اجتماع کره ایها یا بقیه ممالک اجاره کنیم و دریغ از یک مرکز مناسب جهت گردهمایی های این چنین.
از طرف دیگه از گوشه و کنار می شنویم که از ایرونیها تا اونجائ که می توانید دوری کنید چرا که اگه به فرض به استخدام یک ایرونی در بیائ صاحبکارت سعی می کنه تااونجائ که می تونه حد اکثر استفاده را از شما ببرد با وجود این تو سرت هم می زنه/ ساعتی 7 دلار هم بیشتر نمی ده و تازه کلی هم منت سرت می گذاره. اگه یه موقع تصمیم به خونه خریدن داشته باشی خدا اون روز را نیاره که گیر یکی از همین هموطن های از خدا بی خبر بیفتی همچین پول بی زبونت را بالا می کشند و هپول و هپوش می کنند که تا بیائ متوجه بشی کار از کار گذشته و د ستت از همه جا کوتاه است تازه بعد از این همه ملالت و دردسر معلوم نیست که آیا بالاخره بتونی پولهای بالا کشیده شده را پس بگیری یا نه؟
بعد از این همه داستان سرائ سوال من اینجاست که چرا ما ایرانیها باید اینچنین عمل کنیم بطوریکه هموطن از هموطنش فراری باشه؟ واقعا چرا؟
شاد و خرم باشید
ساناز
پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۳
کمی توضیح در مورد متن خوبان
سلام خوبان
اول اینکه سعید جان باور کن اگر اینقدر به دریا می گفتم دریا از خجالت آب میشد اگر به کوه می گفتم دوب میشد اگر به خورشید می گفتم خاموش میشد اما چه کنم که نه داداشت شام میده نه مریم آ کیک میده نه سوزان سوغاتی میاره
دوم اینکه والنسیا 2 بر 1 مارسی را برد و قهرمان یوفا شد و امشب هم بازی دوستانه برزیل و فرانسه می باشد حتما ببینید قابل توجه آن سفر کرده به ایالات متحده
سوم اینکه یکی از دوستان چند سطری برای این وبلاگ مرقوم داشتند که لازم دیدم چند سطری توضیح در مورد آن بدهم
این مقاله با این عبارت شروع می شود
شرمنده
حال مشخص نیست که نویسنده دچار عذاب وجدان بابت ندادن سوغاتی می باشد یا ندادن کیک تولد
با سلام به همه دوستان
خوبست که نویسنده محدوده دوستانش را مشخص کند که دوستانشان موظف به دادن جواب شوند
راستش نميخوام دليل نبودنم تو وبلاگ رو توجيه كنم فقط اينو بگم كه برميگده به مطلبي كه رامتين گفت
اولا که مگر قرار است که اینجا دروغ هم بگوییم
ثانیا چه بخواهید و چه نخواهید مطلب شما بگونه ای توجیه می باشد
ثالثا از این جمله استنباط می شود که بخاطر مطلب رامتین شما دیگر چیزی نمی نویسید
شرمنده كه اينو ميگم
خوب سوغاتی بده تا شرمنده نباشی
ولي از اينكه يك مدت مطالب وبلاگ فقط شعر شده بود اصلا حوصله نميكردم بيام وبلاگ
در این جمله نوعی تضاد وجود دارد اگر نمی آمدی وبلاگ پس از کجا متوجه تغییر در نوشته ها شدی و اگر می آمدی پس چرا خالی می بندی
و از طرفي روم نميشد اينو بگم كه مبادا به طبع لطيف دوستان اهانتي بشه
باز هم اولا که آخر سر خدا را شکر که روتون شد بگین
ثانیا فکر نمی کنید که کلمات طبغ لطیف در این جمله به معنای به سخره کشیدن احساسات پاک انسنهایی باشد که دوست دارند زندگی را به گونه ای دیگر ببینند
همينجور داشتم با خودم كلنجار ميرفتم
احیانا دچار ضرب و شتم با خودتان که نشده اید
تا اينكه بالاخره تصميم گرفتم اينو بگم كه ديدم رامتين اين زحمت رو كشيده(آقا ممنون)
رامتین ممنون که زحمت نویسنده را کم کردی
از طرفي وحيد گفته بود هر كسي هر مطلبي رو كه دوست داره بنويسه راستش من ميخواستم اينكار رو بكنم
وحید که هیچ علی هم کلی در این مورد شعار داده است ولی با تمام اینها باز هم نویسنده باور ندارد که می توان اینگونه نوشت
ولي وسط اون همه شعر و متون ادبي كه نميشد چيز ديگه اي گفت.
نویسنده محترم نمی داند که همین چند سطر ایشان کلی توضیح لازم دارد و خود یک متن ادبی می باشد هر چند که در آن با دوستداران شعر زیاد مودبانه برخورد نشده است
در هر حال از اينكه وبلاگ دوباره برگشته به حال و روز اولش خوشحالم
معنی جمله فوق این است که از این که نطق سعید و فاطمه و ساناز و نغمه و وحید در گفتن شعر کور شده است بسیار خوشحال و مسرور هستم
پايدار باشيد
یعنی همینطور که من دوست دارم باشید
83/2/29
سوزان
و در اینجا روی سخنم با خودشماست سوزان خانم امیدوارم که ظرفیت طنز مرا داشته باشید چرا که باید این مطالب را می گفتم چون آنهایی که طبع لطیفی دارند ما نوشته شما دیگر جرات دست به قلم شدن را نداشتند و شما نیز بدانی که اگر از شعر خوشتان نمی آید آنقدر مطالب دیگر در این وبلاگ می توانی بنگاری تا هم اشخاص دیگر به سمت نوشته های شما بیایند و هم اشعار در لابه لای متون شما گم گردد
پس هم شما حق نوشتن مطالب دوستداشنی خود رادارید و هم دیگران بیایید به نظرات هم هرچند که قبول نداریم احترام بگذاریم
و شما دوستداران شعر باز هم شعر بگویید که من با اینکه شعری بلد نیستم اما از خواندن آن خوشم می آید
به درود
علی پرشین 31/2/83
اول اینکه سعید جان باور کن اگر اینقدر به دریا می گفتم دریا از خجالت آب میشد اگر به کوه می گفتم دوب میشد اگر به خورشید می گفتم خاموش میشد اما چه کنم که نه داداشت شام میده نه مریم آ کیک میده نه سوزان سوغاتی میاره
دوم اینکه والنسیا 2 بر 1 مارسی را برد و قهرمان یوفا شد و امشب هم بازی دوستانه برزیل و فرانسه می باشد حتما ببینید قابل توجه آن سفر کرده به ایالات متحده
سوم اینکه یکی از دوستان چند سطری برای این وبلاگ مرقوم داشتند که لازم دیدم چند سطری توضیح در مورد آن بدهم
این مقاله با این عبارت شروع می شود
شرمنده
حال مشخص نیست که نویسنده دچار عذاب وجدان بابت ندادن سوغاتی می باشد یا ندادن کیک تولد
با سلام به همه دوستان
خوبست که نویسنده محدوده دوستانش را مشخص کند که دوستانشان موظف به دادن جواب شوند
راستش نميخوام دليل نبودنم تو وبلاگ رو توجيه كنم فقط اينو بگم كه برميگده به مطلبي كه رامتين گفت
اولا که مگر قرار است که اینجا دروغ هم بگوییم
ثانیا چه بخواهید و چه نخواهید مطلب شما بگونه ای توجیه می باشد
ثالثا از این جمله استنباط می شود که بخاطر مطلب رامتین شما دیگر چیزی نمی نویسید
شرمنده كه اينو ميگم
خوب سوغاتی بده تا شرمنده نباشی
ولي از اينكه يك مدت مطالب وبلاگ فقط شعر شده بود اصلا حوصله نميكردم بيام وبلاگ
در این جمله نوعی تضاد وجود دارد اگر نمی آمدی وبلاگ پس از کجا متوجه تغییر در نوشته ها شدی و اگر می آمدی پس چرا خالی می بندی
و از طرفي روم نميشد اينو بگم كه مبادا به طبع لطيف دوستان اهانتي بشه
باز هم اولا که آخر سر خدا را شکر که روتون شد بگین
ثانیا فکر نمی کنید که کلمات طبغ لطیف در این جمله به معنای به سخره کشیدن احساسات پاک انسنهایی باشد که دوست دارند زندگی را به گونه ای دیگر ببینند
همينجور داشتم با خودم كلنجار ميرفتم
احیانا دچار ضرب و شتم با خودتان که نشده اید
تا اينكه بالاخره تصميم گرفتم اينو بگم كه ديدم رامتين اين زحمت رو كشيده(آقا ممنون)
رامتین ممنون که زحمت نویسنده را کم کردی
از طرفي وحيد گفته بود هر كسي هر مطلبي رو كه دوست داره بنويسه راستش من ميخواستم اينكار رو بكنم
وحید که هیچ علی هم کلی در این مورد شعار داده است ولی با تمام اینها باز هم نویسنده باور ندارد که می توان اینگونه نوشت
ولي وسط اون همه شعر و متون ادبي كه نميشد چيز ديگه اي گفت.
نویسنده محترم نمی داند که همین چند سطر ایشان کلی توضیح لازم دارد و خود یک متن ادبی می باشد هر چند که در آن با دوستداران شعر زیاد مودبانه برخورد نشده است
در هر حال از اينكه وبلاگ دوباره برگشته به حال و روز اولش خوشحالم
معنی جمله فوق این است که از این که نطق سعید و فاطمه و ساناز و نغمه و وحید در گفتن شعر کور شده است بسیار خوشحال و مسرور هستم
پايدار باشيد
یعنی همینطور که من دوست دارم باشید
83/2/29
سوزان
و در اینجا روی سخنم با خودشماست سوزان خانم امیدوارم که ظرفیت طنز مرا داشته باشید چرا که باید این مطالب را می گفتم چون آنهایی که طبع لطیفی دارند ما نوشته شما دیگر جرات دست به قلم شدن را نداشتند و شما نیز بدانی که اگر از شعر خوشتان نمی آید آنقدر مطالب دیگر در این وبلاگ می توانی بنگاری تا هم اشخاص دیگر به سمت نوشته های شما بیایند و هم اشعار در لابه لای متون شما گم گردد
پس هم شما حق نوشتن مطالب دوستداشنی خود رادارید و هم دیگران بیایید به نظرات هم هرچند که قبول نداریم احترام بگذاریم
و شما دوستداران شعر باز هم شعر بگویید که من با اینکه شعری بلد نیستم اما از خواندن آن خوشم می آید
به درود
علی پرشین 31/2/83
مارمولک را من روی اینترنت دیدم نسخه موجود روی اینترنت در حقیقت یک کپی از روی پرده سینما بود که یکی از دوستان لطف کرده و به من امکان دسترسی به آنرا پیش از نمایش عمومی داده بود فکر می کنم تا 48 ساعت دیگر تمامی کسانی که اینترنت با سرعت بالا دارند می توانند از آن استفاده کنند این مساله کپی بودن یک حسن داشت و یک بدی حسن آن این بود که با شنیدن صدای خنده مردم یک جورهایی در فضای سالنهای سینما قرار می گرفتم و بدی آن این بود که صدای فیلم آنچنان کیفیت مطلوبی نداشت البته آنقدر هم بد نبود که متوجه نشوم و اما سوژه بکری بود که با چاشنی طنز آمیخته شده و در حقیقت این زبان طنز بود که حساسیتها را بر انگیخت چون پیش از این فیلم زیر نور ماه نیز به موضوع روحانی و حوزه پرداخته بود اما علی رغم جسارت فابل تحسینش گزندگی مارمولک را نداشت فیلمنامه مارمولک به نظرم نقطه قوت فیلم بشمار می آید زیرا در بسیاری ار صحنه ها بار تصویر را سبک کرده و انتقال حس به تماشا چی را برای کارگردان آسانتر کرده است البته از دیدگاه من فیلم نامه همانند سناریوهای هالیوودی بود زیرا که مانند فیلم آخرین سامورایی محصول 2004 آمریکا که در ابتدا شما را از ارتش آمریکا متنفر می کند و در نهایت به فیلمی در ستایش سربازان آمریکایی تبدیل می شود در مارمولک هم در نیمه اول فیلم جایگاه روحانیت به نقد کشیده می شود اما در نهایت می خواهد به تماشاچی بگوید که اینها چندان هم بد نیستند تماشاچی ایرانی در مارمولک به موضوعی می خندد که همه روزه برای او اتفاق می افتد اما برای او خنده دار نیست به زبان دیگر شاید بتوان گفت تماشاچی مارمولک به خود می خندد در نهایت مارمولک به نظر من فیلمی خوش ساخت با طنزی قوی است که بدلیل موضوع بدیعش می تواند به فیلمی به یاد ماندنی در حوزه سینمای ایران تبدیل شود
یک اشاره کوچولو
بنظر من نمی توان به سوزان خرده گرفت که چرا نمی نوشته چون اگر در این وبلاگ مطلبی بگذاری بایدقبول کنی که مخاطبت دیگر نویسندگان کاپوچینو هستند می بایست که با نوشته هایشان ارتباط برقرار کنی و الا این حس را داری که اینها مخاطب مطلب من نیستنداین یک احساس روانی است و خودم هم می دانم توجیه منطقی ندارد که البته من فکر می کنم امیر هم مشکل مشابهی داشت اما نه سوزان و نه امیر مثل من بچه پررو نبودند که بی خودی شلوغ بازی در بیاورند انتقاد من به سوزان این است که چرا خودش حرفش را نزده تا مارا بمدت یک ماه از نوشته های خوبش محروم کند و دیگر آنکه فاطمه نمی نویسد می خواهم بدونم چرا ؟ ما منتظر نوشته های پر احساست هستیم و دست آخر اینکه با نظر سعید موافقم ما می توانیم برای آینده بهتر محمد که اینک با دیدن عکس قشنگش بیشتر دوستش دارم تلاش کنیم گاهی باید که کارها را به گذر زمان سپرد و اما می دانم که هادی گرفتار است در نوشته اش حس کردم می خواهد کمی فضا را تغییر دهد من خواستم جورگرفتاریهایش را بکشم یک نقد راجع به مارمولک نوشتم که فکر می کنم دستکم دوستان در ایران آنرا دیده اند اگر در دوستان نظرات دیگری درباب فیلم دارند ما را بی نصیب نگذارند هادی جان از طرف من محمد را ببوس مخلص همگی رامتین
یک اشاره کوچولو
بنظر من نمی توان به سوزان خرده گرفت که چرا نمی نوشته چون اگر در این وبلاگ مطلبی بگذاری بایدقبول کنی که مخاطبت دیگر نویسندگان کاپوچینو هستند می بایست که با نوشته هایشان ارتباط برقرار کنی و الا این حس را داری که اینها مخاطب مطلب من نیستنداین یک احساس روانی است و خودم هم می دانم توجیه منطقی ندارد که البته من فکر می کنم امیر هم مشکل مشابهی داشت اما نه سوزان و نه امیر مثل من بچه پررو نبودند که بی خودی شلوغ بازی در بیاورند انتقاد من به سوزان این است که چرا خودش حرفش را نزده تا مارا بمدت یک ماه از نوشته های خوبش محروم کند و دیگر آنکه فاطمه نمی نویسد می خواهم بدونم چرا ؟ ما منتظر نوشته های پر احساست هستیم و دست آخر اینکه با نظر سعید موافقم ما می توانیم برای آینده بهتر محمد که اینک با دیدن عکس قشنگش بیشتر دوستش دارم تلاش کنیم گاهی باید که کارها را به گذر زمان سپرد و اما می دانم که هادی گرفتار است در نوشته اش حس کردم می خواهد کمی فضا را تغییر دهد من خواستم جورگرفتاریهایش را بکشم یک نقد راجع به مارمولک نوشتم که فکر می کنم دستکم دوستان در ایران آنرا دیده اند اگر در دوستان نظرات دیگری درباب فیلم دارند ما را بی نصیب نگذارند هادی جان از طرف من محمد را ببوس مخلص همگی رامتین
بدون عنوان
با سلام خدمت تمامی دوستان چه آنهایی که کیک به علی آقای ما نمیدن و چه آنهایی که از دادن کیک امتناع می کنند !!!! خودمانیم ها این بحث کیک جاودانه شده و بقول سید علی سپهری : تا شقایق هست کیک باید خواست
خدمت خاله مریم عرض کنم که خانواده شما تا جایی که من به یاد می آرم زندگی بسیار پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته و از تمامی وقایع با سربلندی بیرون آمده است. در واقع به نظر من آنچه که در این مقطع نیاز داریم فقط گذشت زمان است. اینکه با گذشت زمان چه واکنشی در ذهن انجام می گیرد نمی دانم اما نتیجه آن باور نکردنی است. من بر این باورم که با گذشت زمان و خوش فکری و همیاری خاله ها و دایی ها و عموها و عمه ها و ... این حادثه می تواند نقشی مثبت در زندگی محمد داشته باشد و من ایمان دارم که شما می توانید آن را به انجام برسانید. وشاید بهتر است که بگویم ما می توانیم به انجامش برسانیم
خدمت سوزان خانم عرض شود که با این موضوع که گفتید میان اینهمه شعر و متون ادبی که نمی شود چیزی نوشت به شدت مخالفم . آیا شما فقط می خواهید چیزی بنویسید که هماهنگ بقیه نوشته ها باشد؟ و یا می خواهید چیزی (حالا در هر رابطه ای) بنویسید؟ من هنوزم متوجه نمی شوم که چرا می خواهیم نوشته ها را به هم وصل کنیم؟ آیا جدا نمی شود که هر کسی هرچی خواست بنویسد؟ من فکر می کنم که اینطور نیست که شما می گویید (امیدوارم از نظرم دلگیر نشده باشید) .راستی یادم رفت بپرسم که آیا شما به علی سوغاتی داده اید که صداش در نمی یاد یا خیلی ساده علی آقا یادش رفته
خدمت مریم خانم از نوع آ عرض شود که از نوشته اول درباره کتاب خیلی لذت بردم و ... اما خدا وکیلی از دومی هیچ چی متوجه نشدم و مطمینم که هنوز زبان مادری را به تمامی از یاد نبرده ام.درهر حال توضیح تان جالب بود. باید بگم که من اینجا متاسفانه دسترسی به کتابهایی که شما می خوانید ندارم. نگویید که اصل تمام این کتابها که اینجاست می دانم مشکل در درجه اول زبان و مهمتر از آن وقت است که امیدوارم با برنامه هایی که در ذهنم دارم هردو را حل کنم
با آرزوی سلامتی هرچه سریعتر محمد عزیزم
ارادتمند همه دوستان ، سعید
خدمت خاله مریم عرض کنم که خانواده شما تا جایی که من به یاد می آرم زندگی بسیار پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته و از تمامی وقایع با سربلندی بیرون آمده است. در واقع به نظر من آنچه که در این مقطع نیاز داریم فقط گذشت زمان است. اینکه با گذشت زمان چه واکنشی در ذهن انجام می گیرد نمی دانم اما نتیجه آن باور نکردنی است. من بر این باورم که با گذشت زمان و خوش فکری و همیاری خاله ها و دایی ها و عموها و عمه ها و ... این حادثه می تواند نقشی مثبت در زندگی محمد داشته باشد و من ایمان دارم که شما می توانید آن را به انجام برسانید. وشاید بهتر است که بگویم ما می توانیم به انجامش برسانیم
خدمت سوزان خانم عرض شود که با این موضوع که گفتید میان اینهمه شعر و متون ادبی که نمی شود چیزی نوشت به شدت مخالفم . آیا شما فقط می خواهید چیزی بنویسید که هماهنگ بقیه نوشته ها باشد؟ و یا می خواهید چیزی (حالا در هر رابطه ای) بنویسید؟ من هنوزم متوجه نمی شوم که چرا می خواهیم نوشته ها را به هم وصل کنیم؟ آیا جدا نمی شود که هر کسی هرچی خواست بنویسد؟ من فکر می کنم که اینطور نیست که شما می گویید (امیدوارم از نظرم دلگیر نشده باشید) .راستی یادم رفت بپرسم که آیا شما به علی سوغاتی داده اید که صداش در نمی یاد یا خیلی ساده علی آقا یادش رفته
خدمت مریم خانم از نوع آ عرض شود که از نوشته اول درباره کتاب خیلی لذت بردم و ... اما خدا وکیلی از دومی هیچ چی متوجه نشدم و مطمینم که هنوز زبان مادری را به تمامی از یاد نبرده ام.درهر حال توضیح تان جالب بود. باید بگم که من اینجا متاسفانه دسترسی به کتابهایی که شما می خوانید ندارم. نگویید که اصل تمام این کتابها که اینجاست می دانم مشکل در درجه اول زبان و مهمتر از آن وقت است که امیدوارم با برنامه هایی که در ذهنم دارم هردو را حل کنم
با آرزوی سلامتی هرچه سریعتر محمد عزیزم
ارادتمند همه دوستان ، سعید
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۳
az hame mamnonam
سلام ، بعد از تقریباً دو هفته فرصت کردم سری به وبلاگ بزنم. دو هفته که همه فکر و ذکرم محمد بود و همش تکرار اون لحظه اول که رفتم بیمارستان و دیدمش . روی تخت خوابیده بود با چشای بسته ، وقتی دستشو گرفتم و
صداش کردم بهم گفت :خاله میدونی من کور شدم دیکه نمیتونم ببینمت ؟
نمی دونستم بهش چی بگم . فقط بغض بود توی گلوم که داشت خفه ام میکرد و اشک که از چشام می اومد
مطالبتون رو خوندم از همه ممنونم بخاطر ابراز محبت و همدردیتون خصوصاً وحید و اتابک و علی آقا که با اومدنشون شرمنده مون کردن
وحید جان از شعر قشنگت ممنون و همچنین از اینکه زحمت کشیدی و عکس محمد رو گذاشتی توی وبلاگ اما میدونی چطوری میتونم به یه پسر کوچولوی 6 ساله که هنوز از عمق حادثه ای که براش اتفاق افتاده خبر نداره بگم
تاشقایق هست زندگی باید کرد ؟؟؟
خاله مریم
صداش کردم بهم گفت :خاله میدونی من کور شدم دیکه نمیتونم ببینمت ؟
نمی دونستم بهش چی بگم . فقط بغض بود توی گلوم که داشت خفه ام میکرد و اشک که از چشام می اومد
مطالبتون رو خوندم از همه ممنونم بخاطر ابراز محبت و همدردیتون خصوصاً وحید و اتابک و علی آقا که با اومدنشون شرمنده مون کردن
وحید جان از شعر قشنگت ممنون و همچنین از اینکه زحمت کشیدی و عکس محمد رو گذاشتی توی وبلاگ اما میدونی چطوری میتونم به یه پسر کوچولوی 6 ساله که هنوز از عمق حادثه ای که براش اتفاق افتاده خبر نداره بگم
تاشقایق هست زندگی باید کرد ؟؟؟
خاله مریم
سهشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳
کتاب
سلام
امیدوارم همگی دیگه متوجه شده باشند که مطالب داره به هم پیوند می خوره و یه جورایی همه راضی شده اند. شنیدن حادثه ای که برای محمد کوچولو اتفاق افتاده حوصله ای برام باقی نگذاشت تا چیز دیگری بجز آن متن کوتاه دیروز بنویسم که البته ظاهرا بازتاب خوبی هم نداشت. می دانم که عجله کردم و نباید همان لحظه که خبر را خواندم دست به قلم می شدم. شاید بهتر بود تلخی آنچه به ذهنم در آن ساعات آمد را برای خودم نگه می داشتم. در هر حال من با آنکه به دلیل کارم اقلا هفته ای چند مورد با حوادث تلخ مواجه می شوم هنوز به آن عادت نکرده ام و گاهی با اوقات تلخی از دیدن جوانی هفده یا هجده ساله بر ویلچر می رم خونه. حقیقت اینه که دارم برنامه ریزی می کنم که شغلم را عوض کنم. شاید اینطوری کمتر اذیت بشم. امیدوارم فردا یکی پیدا نشه و بگه با پاک کردن صورت مساله چیزی حل نمی شود.این سوال مدتهاست که در ذهن منه که آیا افرادی مثل دکتر ها یا پرستارها واقعا به دیدن آنچه در محیط کار می بینند عادت کرده اند؟ و یا خود را عادت داده اند که رفتار خود را کنترل کنند؟ اگر کسی چیزی در اینباره بنویسد بد نیست چرا که کنترل احساسات برای همه ما در شرایط مختلف در زندگی مان مفید خواهد بود (البته این نظر من است) .
و اما داستان کتاب به روایتی که مریم نوشته ، زیبا ، کوتاه اما مفید است. از خواندنش رفتم آن دورها، به سرزمین مادری که دلتنگ کوچه ها و خیابانها و ... خلاصه آنچه که شما شاید در هیاهوی زندیگی تان دیگر نمی بینید هستم. یادم هست از کودکی کتاب بخشی جدا ناشدنی از زندگی به نظرم آمد. کتاب تن تن " روی ماه قدم گذاشتیم" شاید اولین کتابی بود که تاثیری عمیق بر ذهنم داشت. گمان کنم وقتی خواندمش هشت سالم بود. بعد از آن تا یادم هست اگر وقت داشتم ترجیح می دادم بجای فوتبال و هفت سنگ و ... کتاب بخوانم. یادمه که مادرم هیچ محدودیتی برای خرید کتاب قایل نمی شد. چیز دیگه ای که یادمه اینه که تا به یاد می آرم عیدی هامو هم کتاب می خریدم. هنوز هم لذتی که از خواندن کتاب خصوصا رمان می برم قابل مقایسه با هیچ چیز دیگری نیست. تا جایی که امکان داشت کارت عضویت کتابخانه های مختلف را می گرفتم و ازشون استفاده می کردم. یادمه وقتی معرفی نامه ای برای کتابخانه مجلس در میدان بهارستان گرفتم و رفتم آنجا ، رییس کتابخانه از شوقی که به کتاب خواندن در من دید به جای اجازه نامه سه روزه ، گذاشت که تمام تابستان را برم آنجا و کتاب بخوانم. دوران دبیرستان بودم که با دکتر شریعتی آشنا شدم. به نظرم کسی تاثیر گذارتر از او بر من در زندگی ام وجود ندارد البته تا پایان دوره دانشگاه که با هادی آشنا شدم. از دکتر بسیار آموختم اما به عمل نیامد تا آنگاه که به کمک هادی تک تک اجزای آنچه را یاد گرفته بودم روی هم گذاشتم و یک شکلی به آن دادم. بعد از آن بود که کتاب خواندنم جهت نیز گرفت و از پراکنده خوانی خلاص شدم. مطلبم طولانی شد پس با آنکه آنچه در ذهن داشتم را به تمامی ننوشتم همینجا تمامش می کنم و اگر شد بعدا به آن می پردازم.
سعید
امیدوارم همگی دیگه متوجه شده باشند که مطالب داره به هم پیوند می خوره و یه جورایی همه راضی شده اند. شنیدن حادثه ای که برای محمد کوچولو اتفاق افتاده حوصله ای برام باقی نگذاشت تا چیز دیگری بجز آن متن کوتاه دیروز بنویسم که البته ظاهرا بازتاب خوبی هم نداشت. می دانم که عجله کردم و نباید همان لحظه که خبر را خواندم دست به قلم می شدم. شاید بهتر بود تلخی آنچه به ذهنم در آن ساعات آمد را برای خودم نگه می داشتم. در هر حال من با آنکه به دلیل کارم اقلا هفته ای چند مورد با حوادث تلخ مواجه می شوم هنوز به آن عادت نکرده ام و گاهی با اوقات تلخی از دیدن جوانی هفده یا هجده ساله بر ویلچر می رم خونه. حقیقت اینه که دارم برنامه ریزی می کنم که شغلم را عوض کنم. شاید اینطوری کمتر اذیت بشم. امیدوارم فردا یکی پیدا نشه و بگه با پاک کردن صورت مساله چیزی حل نمی شود.این سوال مدتهاست که در ذهن منه که آیا افرادی مثل دکتر ها یا پرستارها واقعا به دیدن آنچه در محیط کار می بینند عادت کرده اند؟ و یا خود را عادت داده اند که رفتار خود را کنترل کنند؟ اگر کسی چیزی در اینباره بنویسد بد نیست چرا که کنترل احساسات برای همه ما در شرایط مختلف در زندگی مان مفید خواهد بود (البته این نظر من است) .
و اما داستان کتاب به روایتی که مریم نوشته ، زیبا ، کوتاه اما مفید است. از خواندنش رفتم آن دورها، به سرزمین مادری که دلتنگ کوچه ها و خیابانها و ... خلاصه آنچه که شما شاید در هیاهوی زندیگی تان دیگر نمی بینید هستم. یادم هست از کودکی کتاب بخشی جدا ناشدنی از زندگی به نظرم آمد. کتاب تن تن " روی ماه قدم گذاشتیم" شاید اولین کتابی بود که تاثیری عمیق بر ذهنم داشت. گمان کنم وقتی خواندمش هشت سالم بود. بعد از آن تا یادم هست اگر وقت داشتم ترجیح می دادم بجای فوتبال و هفت سنگ و ... کتاب بخوانم. یادمه که مادرم هیچ محدودیتی برای خرید کتاب قایل نمی شد. چیز دیگه ای که یادمه اینه که تا به یاد می آرم عیدی هامو هم کتاب می خریدم. هنوز هم لذتی که از خواندن کتاب خصوصا رمان می برم قابل مقایسه با هیچ چیز دیگری نیست. تا جایی که امکان داشت کارت عضویت کتابخانه های مختلف را می گرفتم و ازشون استفاده می کردم. یادمه وقتی معرفی نامه ای برای کتابخانه مجلس در میدان بهارستان گرفتم و رفتم آنجا ، رییس کتابخانه از شوقی که به کتاب خواندن در من دید به جای اجازه نامه سه روزه ، گذاشت که تمام تابستان را برم آنجا و کتاب بخوانم. دوران دبیرستان بودم که با دکتر شریعتی آشنا شدم. به نظرم کسی تاثیر گذارتر از او بر من در زندگی ام وجود ندارد البته تا پایان دوره دانشگاه که با هادی آشنا شدم. از دکتر بسیار آموختم اما به عمل نیامد تا آنگاه که به کمک هادی تک تک اجزای آنچه را یاد گرفته بودم روی هم گذاشتم و یک شکلی به آن دادم. بعد از آن بود که کتاب خواندنم جهت نیز گرفت و از پراکنده خوانی خلاص شدم. مطلبم طولانی شد پس با آنکه آنچه در ذهن داشتم را به تمامی ننوشتم همینجا تمامش می کنم و اگر شد بعدا به آن می پردازم.
سعید
و سرانجام باید دریابیم که هوموساپیینس موجودی که در روند تکامل در اثر یک جهش ( موتاسیون ) به وجود آمد و برای ده ها هزار سال زندگیش تفاوت چندانی با میمون ها نداشت چگونه به آگاهی دست یافت و علم و هنر و اخلاق را آفرید . و این تحول عظیم این دستاورد شگفت انگیز بدون نیاز به یک جهش جدید پدید آمد . کشف مکانیسم بوجودآورنده این تحول بزرگ ترین دستاورد بشری خواهد بود . کشف چگونگی تحول آن موجود وحشی جنگلی به انسان امروزی
چند سطر فوق قسمتی از مقدمه کتاب " خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی - جلد اول " نوشته جولیان جیمز و با ترجمه گروهی از مترجمان است . اخیرا جلد دوم آن هم وارد بازار کتاب شده . بر خلاف عنوان سنگین کتاب با کمی حوصله و علاقه میتوان به دانسته های جالبی درباره کارکرد و هم چنین روند تحول و تغییر مغز و ذهن انسان دست یافت .
به گواهی مقدمه جلد دوم" در حالی که مجله ی روان پزشکی امریکا american journal of psychiatry این کتاب را به همان اندازه خیره کننده تلقی می کند که کتاب کلاسیک " تعبیر رویا " از فروید . برخی از پژوهشگران پاره ای از شواهد موجود را برای نتیجه گیری قطعی کافی نمیدانند . به هر حال به گفته یکی از پژوهندگان- دنیای روان شناسی پس از انتشار این اثر مانند گذشته نخواهد بود . "
علی آقا امیدوارم این توضیح کوتاه تا حدی روشن کننده باشد.
مریم-آ 29/2/83
چند سطر فوق قسمتی از مقدمه کتاب " خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی - جلد اول " نوشته جولیان جیمز و با ترجمه گروهی از مترجمان است . اخیرا جلد دوم آن هم وارد بازار کتاب شده . بر خلاف عنوان سنگین کتاب با کمی حوصله و علاقه میتوان به دانسته های جالبی درباره کارکرد و هم چنین روند تحول و تغییر مغز و ذهن انسان دست یافت .
به گواهی مقدمه جلد دوم" در حالی که مجله ی روان پزشکی امریکا american journal of psychiatry این کتاب را به همان اندازه خیره کننده تلقی می کند که کتاب کلاسیک " تعبیر رویا " از فروید . برخی از پژوهشگران پاره ای از شواهد موجود را برای نتیجه گیری قطعی کافی نمیدانند . به هر حال به گفته یکی از پژوهندگان- دنیای روان شناسی پس از انتشار این اثر مانند گذشته نخواهد بود . "
علی آقا امیدوارم این توضیح کوتاه تا حدی روشن کننده باشد.
مریم-آ 29/2/83
شرمنده
با سلام به همه دوستان راستش نميخوام دليل نبودنم تو وبلاگ رو توجيه كنم فقط اينو بگم كه برميگده به مطلبي كه رامتين گفت شرمنده كه اينو ميگم ولي از اينكه يك مدت مطالب وبلاگ فقط شعر شده بود اصلا حوصله نميكردم بيام وبلاگ و از طرفي روم نميشد اينو بگم كه مبادا به طبع لطيف دوستان اهانتي بشه همينجور داشتم با خودم كلنجار ميرفتم تا اينكه بالاخره تصميم گرفتم اينو بگم كه ديدم رامتين اين زحمت رو كشيده(آقا ممنون) از طرفي وحيد گفته بود هر كسي هر مطلبي رو كه دوست داره بنويسه راستش من ميخواستم اينكار رو بكنم ولي وسط اون همه شعر و متون ادبي كه نميشد چيز ديگه اي گفت.در هر حال از اينكه وبلاگ دوباره برگشته به حال و روز اولش خوشحالم
پايدار باشيد
83/2/29
سوزان
پايدار باشيد
83/2/29
سوزان
وزندگی ادامه دارد
سال 1369 در منجیل و رودبار زلزله ای به قدرت 7.3 ریشتر میاد که خرابیهای زیادی رو به وجود
میاره هزارن انسان از بین میرن و تعداد زیادی بی خوانمان می شن ... عمق فاجعه خیلی بیشتر از اونیکه بشه بهش فکر کرد هموطنان به کمک مجامع بین المللی به یاری زلزله زده ها میرن و... یکسال
بعد نگاه تیز بین کارگردان برجسته ایران(عباس کیارستمی) باعث ساخت فیلمی به
اسم(...وزندگی ادامه دارد) میشه
داستان فیلم در مورد خوده کارگردانه که بدنباله بازیگران فیلم گذشته اش (خانه دوست کجاست) راهی مناطق زلزله زده میشه و تو جمع اون همه مصیبت دیده ها چیزی که میبینه مرگ نیست بلکه میله
به زندگی کردن و ادامه دادن اونه جایی تو فیلم هست که کارگردان آدمی رو میبینه که داره
آنتن نصب میکنه وقتی دلیلش رو می پرسه میگه بخاطر بازی های جام جهانی کارگردان از شب زلزله
ازش سوال میکنه میگه داشتم بازی فوتبال بین برزیل و اسکاتلند رو میدیدم که زلزله اومد
کارگردان پرسید خب بعدش اونم گفت بقیه اش رو که ندیدم ولی شنیدم برزیل یک بر صفر برد
پیام این فیلم مطمئنا بی تفاوتی در قبال اتفاقی که در اطرافمون میفته نیست بلکه اینو
می خواد بگه حتی در فجیع ترین اتفاقی که تو زندگیتون می افته همیشه اینو به یادداشته باشید
که آدم زنده باید زندگی کنه وهیچ وقت امید به آینده رو از دست نده چون زمان هیچگاه نمی ایسته
چه بخوایم و چه نخوایم جه زندگی بر وقف مرادمون باشه یا نباشه ... و زندگی ادامه دارد
وحید 29/2/83
میاره هزارن انسان از بین میرن و تعداد زیادی بی خوانمان می شن ... عمق فاجعه خیلی بیشتر از اونیکه بشه بهش فکر کرد هموطنان به کمک مجامع بین المللی به یاری زلزله زده ها میرن و... یکسال
بعد نگاه تیز بین کارگردان برجسته ایران(عباس کیارستمی) باعث ساخت فیلمی به
اسم(...وزندگی ادامه دارد) میشه
داستان فیلم در مورد خوده کارگردانه که بدنباله بازیگران فیلم گذشته اش (خانه دوست کجاست) راهی مناطق زلزله زده میشه و تو جمع اون همه مصیبت دیده ها چیزی که میبینه مرگ نیست بلکه میله
به زندگی کردن و ادامه دادن اونه جایی تو فیلم هست که کارگردان آدمی رو میبینه که داره
آنتن نصب میکنه وقتی دلیلش رو می پرسه میگه بخاطر بازی های جام جهانی کارگردان از شب زلزله
ازش سوال میکنه میگه داشتم بازی فوتبال بین برزیل و اسکاتلند رو میدیدم که زلزله اومد
کارگردان پرسید خب بعدش اونم گفت بقیه اش رو که ندیدم ولی شنیدم برزیل یک بر صفر برد
پیام این فیلم مطمئنا بی تفاوتی در قبال اتفاقی که در اطرافمون میفته نیست بلکه اینو
می خواد بگه حتی در فجیع ترین اتفاقی که تو زندگیتون می افته همیشه اینو به یادداشته باشید
که آدم زنده باید زندگی کنه وهیچ وقت امید به آینده رو از دست نده چون زمان هیچگاه نمی ایسته
چه بخوایم و چه نخوایم جه زندگی بر وقف مرادمون باشه یا نباشه ... و زندگی ادامه دارد
وحید 29/2/83
با سلام به همه دوستان
ممنون از همدلي يكايك شما عزيزان،ديشب كه از وحيد واتابك خداحافظي كردم وخونه رفتم خواهرم كه به ديدن محمد رفته بود گفت كه پزشكان چشم مصنوعي محمد را كار گذاشتند.اوايل هفته آينده كه بخيه شو باز مي كنند چشم جديد ظاهري كاملا هماهنگ با چشم ديگرش داره وقابليت حركت در تمام جهتهادارد.اين موضوع براي محمد كوچولو كه اطلاعي از از دست دادن چشمش نداره خيلي خيلي مهمه وبراي والدينش تخفيف دردي است وبراي ماومطمئنا شما خوشحال كننده است.در اولين فرصت مطلبي در باره شانس وتصادف ونقش آن در زندگي آدمهامي نويسم.قبلا در باره همين موضوع با وحيد صحبت كردم. قربان همگي هادي 29/2/83
ممنون از همدلي يكايك شما عزيزان،ديشب كه از وحيد واتابك خداحافظي كردم وخونه رفتم خواهرم كه به ديدن محمد رفته بود گفت كه پزشكان چشم مصنوعي محمد را كار گذاشتند.اوايل هفته آينده كه بخيه شو باز مي كنند چشم جديد ظاهري كاملا هماهنگ با چشم ديگرش داره وقابليت حركت در تمام جهتهادارد.اين موضوع براي محمد كوچولو كه اطلاعي از از دست دادن چشمش نداره خيلي خيلي مهمه وبراي والدينش تخفيف دردي است وبراي ماومطمئنا شما خوشحال كننده است.در اولين فرصت مطلبي در باره شانس وتصادف ونقش آن در زندگي آدمهامي نويسم.قبلا در باره همين موضوع با وحيد صحبت كردم. قربان همگي هادي 29/2/83
به امید آینده
نمی دونید با چه ذوق و شوقی اومدم پای کامپیوتر که راجع به مذهب و مولوی مطلب بنویسم که ماجرای محمد را خواندم بی تعارف حس نوشتن را از دست دادم اما با خواندن متن سعید فکر دیگری به ذهنم رسید هر چقدر مرثیه سرایی کنیم نمی توانیم ذره ای از غم دایی هادی راکم کنیم اما چرا سوگواری که محمد ما هنوز زنده است بیایید از زندگی محمد بگوییم زیرا محمد ما امروز برای ترقی به توجه بیشتری نیاز دارد چرا عهدی نبندیم تا همه باهم برادر خوانده و خواهر خوانده اش باشیم و تا روزی که محمد ما به سر انجامی برسد از او حمایت کنیم بیایید در ازای چشمی که رفت بیست چشم دیگر به مخمد هدیه کنیم چرا ما بد حادثه رابه نقطه عطفی در زندگی محمد تبدیل نکنیم؟ پیشنهاد من را را جدی بگیریدزندگی و زنده بودن محمد عین حقیقت است وآینده بهتر او فقط همت ما را می طلبدبراستی مگر فرقی میکند خواهر هادی خواهر من و مخمد خواهرزاده من یا برادر زاده وحید بیایید آرزو کنیم که بیست سال دیگر مطالب یک محمد موفق را در این وبلاگ بخوانیم محمد ما نیاز به ترحم یا دلسوزی نداردبلکه همفکری و همیاری در پیچهای تند زندگی را می طلبد این داستان می تواند سر انچام خوشی پیدا کند به شرطی که تک تک ما بخواهیم پس دوباره با هم زمزمه می کنیم آینده از آن محمد ماست رامتین
برای محمد کوچولو
... از نو برایت می نویسم / حال همه ما خوب است / امّا تو باور مکن
بغضی تلخ گلویم را گرفته و رها نمی کند. بارانی نیست که اشکهایم را زیر بارش آن پنهان کنم. محمد کوچولو را نه به چهره که فقط به نام به خاطر دارم. نمی دانم چه بنویسم ، نمی دانم چه بگویم حتی نمی دانم از کجا شروع کنم. آنها که مرا می شناسند عشق مرا به کودکان می دانند که تا چه حد است.طاقت ندارم حتی خار کوچکی را در دستانشان ببینم. وقتی نوشته علی را درباره محمد کوچولو خواندم دلم گرفت . آخه بیش از یکساله که من خودم هم پدر هستم و می دانم که الان در دل پدر و مادرش چه غوغایی بر پاست. من همیشه دوست داشتم بدانم در دنیای کودکان چه می گذرد؟ اینهمه شور از کجا می آید؟ آخر ای ساده تو اهل کجایی/ که خیره به آسمان /حتی پیش پای خودت را نمی پایی
از صبح تا حالا نتوانسته ام فکرم را جمع کنم . چیزی در دلم هست که به زبان نمی آید. آخر چرا؟ چرا بچه ها باید هنگام بازی صدمه ای اینچنین بخورند؟ آخر این چه طور بازی است؟ و چرا ..... میان واژه ها می گردم و سر در گمم. از صبع تا حالا سرم درد می کند. زبان مادری یار نیست. اشکهایم را بر گونه رها می کنم و از خود می پرسم: غم تلخ دلتنگی را با که بگویم / با که بگریم
سعید
بغضی تلخ گلویم را گرفته و رها نمی کند. بارانی نیست که اشکهایم را زیر بارش آن پنهان کنم. محمد کوچولو را نه به چهره که فقط به نام به خاطر دارم. نمی دانم چه بنویسم ، نمی دانم چه بگویم حتی نمی دانم از کجا شروع کنم. آنها که مرا می شناسند عشق مرا به کودکان می دانند که تا چه حد است.طاقت ندارم حتی خار کوچکی را در دستانشان ببینم. وقتی نوشته علی را درباره محمد کوچولو خواندم دلم گرفت . آخه بیش از یکساله که من خودم هم پدر هستم و می دانم که الان در دل پدر و مادرش چه غوغایی بر پاست. من همیشه دوست داشتم بدانم در دنیای کودکان چه می گذرد؟ اینهمه شور از کجا می آید؟ آخر ای ساده تو اهل کجایی/ که خیره به آسمان /حتی پیش پای خودت را نمی پایی
از صبح تا حالا نتوانسته ام فکرم را جمع کنم . چیزی در دلم هست که به زبان نمی آید. آخر چرا؟ چرا بچه ها باید هنگام بازی صدمه ای اینچنین بخورند؟ آخر این چه طور بازی است؟ و چرا ..... میان واژه ها می گردم و سر در گمم. از صبع تا حالا سرم درد می کند. زبان مادری یار نیست. اشکهایم را بر گونه رها می کنم و از خود می پرسم: غم تلخ دلتنگی را با که بگویم / با که بگریم
سعید
دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳
چندگانه
سلام خوبان
اول اینکه رامتین جان خسته نباشی من با موضوعی که تو بیان کردی موافقم اما نه به این صورت که دیگر نگذاریم که دیگران مطلب دلخواهشون را بنویسند به نظر من این وبلاگ مثل یک رودخانه می مونه که خودش راه خودشو پیدا می کنه تو که بهتر از هر کدوم ما مسیر رودخانه را میشناسی آخه میگن می سی سی پی و آبشار زیبای نیاگارا تو ایلات متحده آمریکا هست توو مسیر رودخونه گاهی یکجا پر از سنگ میشه گاهی روی رودخونه را درختها می پوشونن گاهی رودخونه باریک میشه گاهی پهن اما تمام مسیر رودخونه نامش فرق می کنه
حالا ما هم اینجا یه رودخونه داریم تو موطن کاپوچینو که باید خودش راهشو پیدا کنه تو مسیر این راه هم به شعرهای زیبا و کوتاه فاطمه نیاز داریم هم به نوشته های سعید هم به خاطرات ساناز هم به مطالب سنگین هادی هم به نقدهای امیر هم به سفرنامه رامتین هم به ... باز هم میگم که من از انتقاد تو خیلی خوشم امد و جای ایگونه مطالب را خالی دیدم اما ظرفیت کاپوچینو که پر نشده که بخواهیم از مطلبی کاسته و به مطلب دیگری بیافزاییم پس اینجا با صدای رسا اعلام میکنم که
وسعت مطالب کاپوچینو به اندازه تعداد نفرات کره خاکی میباشد
دوم اینکه هادی جان از اتفاقی که برای خواهرزادتان افتاد ناراحتیم امیدواریم که خدا خودش قدرت تحمل این اتفاق را به پدر و مادر محمد و مخصوصا خود محمد بدهد
سوم اینکه خواهر زاده هادی که شش سال بیشتر ندارد دو هفته پیش تو کوچشون یکی از بچه های همسایه یک سیخ تو چشمش کرد و به این خاطر دیروز دکتها مجبور شدند که چشم راست محمد را تخلیه کنند و جالب اینکه پدر و مادر کودک همسایه تا امروز نه یک ملاقات امدن نه یک تلفن زدن واقعا آدم نمی داند که به پدر و مادر محمد چه بگوید تا اندکی از درد جانکاهشان کاسته شود
چهارم اینکه این روز ها تو تهران پر ماموران ویژه پلیس هستند که با موتور سواران متخلف شدیدا برخورد میشه اگه واقعا نیتشون این باشه عالیه و لی حیف که نیست
پنجم اینکه بابا من هم به سارا کمک می کنم شبها کو.. سپهر را میشورم باهاش بازی می کنم امما خوب چیکار کنم که زمانیکه در خونه هستم محدوده
به درود
علی پرشین 28/2/83
اول اینکه رامتین جان خسته نباشی من با موضوعی که تو بیان کردی موافقم اما نه به این صورت که دیگر نگذاریم که دیگران مطلب دلخواهشون را بنویسند به نظر من این وبلاگ مثل یک رودخانه می مونه که خودش راه خودشو پیدا می کنه تو که بهتر از هر کدوم ما مسیر رودخانه را میشناسی آخه میگن می سی سی پی و آبشار زیبای نیاگارا تو ایلات متحده آمریکا هست توو مسیر رودخونه گاهی یکجا پر از سنگ میشه گاهی روی رودخونه را درختها می پوشونن گاهی رودخونه باریک میشه گاهی پهن اما تمام مسیر رودخونه نامش فرق می کنه
حالا ما هم اینجا یه رودخونه داریم تو موطن کاپوچینو که باید خودش راهشو پیدا کنه تو مسیر این راه هم به شعرهای زیبا و کوتاه فاطمه نیاز داریم هم به نوشته های سعید هم به خاطرات ساناز هم به مطالب سنگین هادی هم به نقدهای امیر هم به سفرنامه رامتین هم به ... باز هم میگم که من از انتقاد تو خیلی خوشم امد و جای ایگونه مطالب را خالی دیدم اما ظرفیت کاپوچینو که پر نشده که بخواهیم از مطلبی کاسته و به مطلب دیگری بیافزاییم پس اینجا با صدای رسا اعلام میکنم که
وسعت مطالب کاپوچینو به اندازه تعداد نفرات کره خاکی میباشد
دوم اینکه هادی جان از اتفاقی که برای خواهرزادتان افتاد ناراحتیم امیدواریم که خدا خودش قدرت تحمل این اتفاق را به پدر و مادر محمد و مخصوصا خود محمد بدهد
سوم اینکه خواهر زاده هادی که شش سال بیشتر ندارد دو هفته پیش تو کوچشون یکی از بچه های همسایه یک سیخ تو چشمش کرد و به این خاطر دیروز دکتها مجبور شدند که چشم راست محمد را تخلیه کنند و جالب اینکه پدر و مادر کودک همسایه تا امروز نه یک ملاقات امدن نه یک تلفن زدن واقعا آدم نمی داند که به پدر و مادر محمد چه بگوید تا اندکی از درد جانکاهشان کاسته شود
چهارم اینکه این روز ها تو تهران پر ماموران ویژه پلیس هستند که با موتور سواران متخلف شدیدا برخورد میشه اگه واقعا نیتشون این باشه عالیه و لی حیف که نیست
پنجم اینکه بابا من هم به سارا کمک می کنم شبها کو.. سپهر را میشورم باهاش بازی می کنم امما خوب چیکار کنم که زمانیکه در خونه هستم محدوده
به درود
علی پرشین 28/2/83
یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳
اولین بار که یه کتابو صاحب شدم احتمالا چهار سالم بود . شاید قبل از اون هم یه کتاب بهم داده باشن اما یادم نمیاد.اسمش " خورشید خانم پیراهن می دوزد " بود.پدرم خریده بود و نمی دونم اون یا مادرم برام خوندنش . اولین باری که خودم تونستم کتاب بخونم اواخر کلاس اول دبستان بود که باز پدرم( نجات دهنده من از جهالت ) از کانون پرورشی کودکان دو تا کتاب به همراهی خودم تهیه کرد . من اسم یکیشو می ذارم کتاب زرد . به خاطر اینکه همه نقاشیهاش به رنگ زرد بود.اسمش هم بود " خانم طلا " . قصه یه انسان مسیح صفت که کارش تغذیه یه دیو از خون خودش بود تا زمانی که دیو به خصایل انسانی برسه . دومی هم کتاب سبز بود به خاطر نقاشیهای سبزش . اسم کتاب یادم نیست فقط میدونم که داستان یه غول مهربون بود . اولین رمانی که خوندم " جنگ و صلح " و دومین " دن آرام " البته با ترجمه محمد قاضی . اولین کتابی که عاشقش شدم ( البته اگه بشه عاشق کتاب شد! ) " زندگی جنگ و دیگر هیچ " از اوریانا فالاچی و دومی " بوف کور " هدایت . اولین کشوری که اتفاقا رمان خوندنو از اونجا شروع کردم روسیه و دومی امریکا ( البته به جز ادبیات وطن که از دوران کودکی باهاش عجین بودم ) . اولین شاعری که در آغاز جوانی بهش رو آوردم فروغ ( که هنوز هم باهاش خودی ام ) و دومی اخوان ثالث . خیلی از اولین ها در طول زمان اهمیت اول بودنشونو از دست می دن . اما حرف سر اینه که اولین ها همیشه تاثیر گذارند . یه وقتایی هم یه وسطی ( و نه یه اولی ) برات موندگار می شه .کتابایی هم هستن که برام موندگار شدن . مثل " جنایت و مکافات " و " جای خالی سلوچ " . گاهی کتابا به خاطر نویسنده هاشون برام فراموش نشدنی هستن مثل " ماهی سیاه کوچولو " . اولین کتابی هم که دیدمو نسبت به خودم به عنوان یه انسان عوض کرد " خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی " ( جولیان جیمز) بود که یه دوست بهم هدیه داد... رامتین خان ببخشید که نتونستم رءال تر از این بنویسم .شاید وقتی دیگر .بضی وقتا یه حرفی توی حنجره ت گلوله میشه که نمیتونی نگیش .
مریم-آ 27/2/83
مریم-آ 27/2/83
کاش یک کمی دقت کنیم
آقا این متن تو مایه های شوخی است ضمن اینکه من از دعوای قلمی خیلی خوشم میآید امیدوارم به کسی بر نخوره یکی از گردانندگان محترم نیمه پنهان* به من اشکال گرفتن که چرا به موضوعاتی که امیر مطرح کرد جواب ندادی ؟جواب ساده است چون خود امیر نوشته بود تا زمانی که هادی نظرش را نگفته مساله مسکوت بماند *نیمه پنهان ستون ثابت روزنامه کیهان در دهه 70
سلام به همگی
اولا که مدتیه از بعضیها خبری نیست .بینم اگه لازمه پاشیم یه سفر بریم انور آب رامتین رو پیداش کنیم.
دوم اینکه دوستان از حال و روز من خبر دارن و میدونن که در طول روز 2 3 ساعت بیشتر وقت فراقت ندارم و این وقت رو هم باید بین کارهای زیادی تقسیم کنم.پس ترجیح میدم هادی مضوعاتشو مطرح کنه.من فقط برای اینکه به لوس بازی متهم نشم خلاصه میگم که دو تا موضوع این روزها فکرم رو مشغول کرده . یکیش به همون روزهای اول ایجاد وبلاگ بر میگرده. که با وحید هم راجع بهش صحبت کردم .:بحث تنهایی در دنیای امروز و اینکه آیا فضای مجازی اینترنت تنهایی ها رو رو تشدید کرده یا برعکس
اما موضوع دوم که کمتر به ما ارتباط پیدا میکنه ولی میتونه آزمون خوبی برای سنجش میزان تولرانسمون باشه مساله ممنوعیت حجاب در فرانسه است:اینکه ایا این اقدام فرانسویها را امری بحق میدونیم یا اونرو منافی دموکراسی تلقی میکنیم. واینکه ما با توجه به سطح قوانین حاکم بر کشورمون به طور کلی حق موضع گیری راجع به چنین موضوعی رو داریم یا نه
ولی بازهم تاکید دارم که این موضها رو مسکوت بذاریم و اول به پیشنهاد هادی توجه کنیم .آخه خودم ممکنه تا مدتی نتونم به وبلاگ سر بزنم
خوب چکنم عیالواریه دیگه
امیر09/02/83 .
4/28/2004 Edit
و تا اونجایی که من میدونم هادی هنوز نظراتش را انتشار نداده است همان نویسنده محترم در فراز دیگری از سخنانش گفته اند که چرا خودت قلم بدست نمی گیری و در باره تیم ملی امید مطلب نمی نویسی ؟باید به استحضار برسانم که من به مدت دو سال است که ساکن ایالا ت متحده آمریکا هستم و از گردش روزگار دسترسی به تلویزیون ایرانی هم ندارم آخه چطور میشه توقع داشت آدمی که دوسال است فوتبال تماشا نکرده درباره فوتبال نقد بنویسد در ادامه آمده بود که چرا به مطلب ناهید جواب ندادی در جواب این نکته باید بگویم که آقا من با ناهید خانوم شوخی ندارم ما ارادتمند ایشان و آفای دکتریم
واما
به جرات می توانم بگویم که هیچ کس اندازه من وحید را نمی شناسد و بالعکس هیچ کس اندازه وحید با روحیات من آشنایی نداردو بی تعارف می گویم که حتی ذره ای به صداقت نوشته هایش شک ندارم اما متن بالا را نوشتم که نشان دهم که آشنایی با ابزار و اشراف بر موضوع تا چه اندازه در فن نویسندگی مهم است چگونه می توان با بازی با کلمات حق را ناحق جلوه داد شاید بعضی از دوستان نداند که من چند سالی نون قلمم را می خوردم یا بعبارت دیگر قلم بمزد بوده ام بگذریم متن بالا را به عنوان مثالی آوردم تا نشان دهم قلم تا چه اندازه می تواند خطزناک باشدبه هر حال این هم تجربه بود و اما تنها دلیلی که من آن متن سراسر غرغر را نوشتم این بود که می خواستم یک شوک به وبلاگ وارد شود دوست داشتم دوباره وبلاگمان زنده شود و امروز که به اینجا آمدم احساس غرور کردم که دیدم که دوباره همه دوستان مطلب گذاشتند آن هم به قلم شیوای خودشان صادقانه بگویم دلم شکست وقتی که دیدم سعید به التماس افتاده که خساست به خرج ندهید و ما را سیراب مطالبتان کنیدمن هر مطلب سعید را دو سه مرتبه می خوانم چون می دانم که او در چه شرایطی می نویسد امیر جان اینجا کار کردن شاید صد مرتبه بلکه هزار مرتبه از ایران سخت تر باشد این جمله را از من بپذیر چون مدتها در ایران مشغول به کار بوده ام وقتی که سعید می نویسد یعنی دارد ازهشت ساعت آزاد روزانه خود کسر میکند تا با دوستان وخانواده درارتباط باشدباورش سخت است که در شبانه روز فقط هشت ساعت برای خواب و خوراک و همسر و فرزندداشته باشی که تازه یک ساعتی را هم در اتوبانها پشت فرمان می گذرانی و بیایی بخشی از آن را هم به اینترنت اختصاص دهی من هم میگوییم از کمبودها ننویسیم به این دلیل است که عمری کمبودها را تجربه کرده ایم سرزمین کاپوچینو جای تجربیات تازه است اگر میگویم نغمه یا وحید از تجربیات سفرهایشان بنویسند می خواهم از دریچه چشم آنها به دنیای تازه ای نگاه کنم اگر می گویم علی از فوتبال بنویس دلیلش این است که دوست دارم دوباره به سن پانزده سالگی برگردیم و خاطرات خوش نوجوانی را با یکدیگر زمزمه کنیم بنظر من هم مطرح کردن موضوع مثل کلاس انشاست هر کسی باید هر چه می خواهد بنویسد اگر دیگران با آن ارتباط برقرار کردند دنبالش را می گیرند و اگر نه دستکم یکی از ما حرف دلش را بازگو کرده القصه می خواستم بگویم که حرفمان را با زبان خودمان بگوییم نه با زبان دیگران مخلص همگی رامتین
به سبک سعید محرمانه
وحید پنبه زنی مارو جدی نگیریا ما کوچیکتیم
سلام به همگی
اولا که مدتیه از بعضیها خبری نیست .بینم اگه لازمه پاشیم یه سفر بریم انور آب رامتین رو پیداش کنیم.
دوم اینکه دوستان از حال و روز من خبر دارن و میدونن که در طول روز 2 3 ساعت بیشتر وقت فراقت ندارم و این وقت رو هم باید بین کارهای زیادی تقسیم کنم.پس ترجیح میدم هادی مضوعاتشو مطرح کنه.من فقط برای اینکه به لوس بازی متهم نشم خلاصه میگم که دو تا موضوع این روزها فکرم رو مشغول کرده . یکیش به همون روزهای اول ایجاد وبلاگ بر میگرده. که با وحید هم راجع بهش صحبت کردم .:بحث تنهایی در دنیای امروز و اینکه آیا فضای مجازی اینترنت تنهایی ها رو رو تشدید کرده یا برعکس
اما موضوع دوم که کمتر به ما ارتباط پیدا میکنه ولی میتونه آزمون خوبی برای سنجش میزان تولرانسمون باشه مساله ممنوعیت حجاب در فرانسه است:اینکه ایا این اقدام فرانسویها را امری بحق میدونیم یا اونرو منافی دموکراسی تلقی میکنیم. واینکه ما با توجه به سطح قوانین حاکم بر کشورمون به طور کلی حق موضع گیری راجع به چنین موضوعی رو داریم یا نه
ولی بازهم تاکید دارم که این موضها رو مسکوت بذاریم و اول به پیشنهاد هادی توجه کنیم .آخه خودم ممکنه تا مدتی نتونم به وبلاگ سر بزنم
خوب چکنم عیالواریه دیگه
امیر09/02/83 .
4/28/2004 Edit
و تا اونجایی که من میدونم هادی هنوز نظراتش را انتشار نداده است همان نویسنده محترم در فراز دیگری از سخنانش گفته اند که چرا خودت قلم بدست نمی گیری و در باره تیم ملی امید مطلب نمی نویسی ؟باید به استحضار برسانم که من به مدت دو سال است که ساکن ایالا ت متحده آمریکا هستم و از گردش روزگار دسترسی به تلویزیون ایرانی هم ندارم آخه چطور میشه توقع داشت آدمی که دوسال است فوتبال تماشا نکرده درباره فوتبال نقد بنویسد در ادامه آمده بود که چرا به مطلب ناهید جواب ندادی در جواب این نکته باید بگویم که آقا من با ناهید خانوم شوخی ندارم ما ارادتمند ایشان و آفای دکتریم
واما
به جرات می توانم بگویم که هیچ کس اندازه من وحید را نمی شناسد و بالعکس هیچ کس اندازه وحید با روحیات من آشنایی نداردو بی تعارف می گویم که حتی ذره ای به صداقت نوشته هایش شک ندارم اما متن بالا را نوشتم که نشان دهم که آشنایی با ابزار و اشراف بر موضوع تا چه اندازه در فن نویسندگی مهم است چگونه می توان با بازی با کلمات حق را ناحق جلوه داد شاید بعضی از دوستان نداند که من چند سالی نون قلمم را می خوردم یا بعبارت دیگر قلم بمزد بوده ام بگذریم متن بالا را به عنوان مثالی آوردم تا نشان دهم قلم تا چه اندازه می تواند خطزناک باشدبه هر حال این هم تجربه بود و اما تنها دلیلی که من آن متن سراسر غرغر را نوشتم این بود که می خواستم یک شوک به وبلاگ وارد شود دوست داشتم دوباره وبلاگمان زنده شود و امروز که به اینجا آمدم احساس غرور کردم که دیدم که دوباره همه دوستان مطلب گذاشتند آن هم به قلم شیوای خودشان صادقانه بگویم دلم شکست وقتی که دیدم سعید به التماس افتاده که خساست به خرج ندهید و ما را سیراب مطالبتان کنیدمن هر مطلب سعید را دو سه مرتبه می خوانم چون می دانم که او در چه شرایطی می نویسد امیر جان اینجا کار کردن شاید صد مرتبه بلکه هزار مرتبه از ایران سخت تر باشد این جمله را از من بپذیر چون مدتها در ایران مشغول به کار بوده ام وقتی که سعید می نویسد یعنی دارد ازهشت ساعت آزاد روزانه خود کسر میکند تا با دوستان وخانواده درارتباط باشدباورش سخت است که در شبانه روز فقط هشت ساعت برای خواب و خوراک و همسر و فرزندداشته باشی که تازه یک ساعتی را هم در اتوبانها پشت فرمان می گذرانی و بیایی بخشی از آن را هم به اینترنت اختصاص دهی من هم میگوییم از کمبودها ننویسیم به این دلیل است که عمری کمبودها را تجربه کرده ایم سرزمین کاپوچینو جای تجربیات تازه است اگر میگویم نغمه یا وحید از تجربیات سفرهایشان بنویسند می خواهم از دریچه چشم آنها به دنیای تازه ای نگاه کنم اگر می گویم علی از فوتبال بنویس دلیلش این است که دوست دارم دوباره به سن پانزده سالگی برگردیم و خاطرات خوش نوجوانی را با یکدیگر زمزمه کنیم بنظر من هم مطرح کردن موضوع مثل کلاس انشاست هر کسی باید هر چه می خواهد بنویسد اگر دیگران با آن ارتباط برقرار کردند دنبالش را می گیرند و اگر نه دستکم یکی از ما حرف دلش را بازگو کرده القصه می خواستم بگویم که حرفمان را با زبان خودمان بگوییم نه با زبان دیگران مخلص همگی رامتین
به سبک سعید محرمانه
وحید پنبه زنی مارو جدی نگیریا ما کوچیکتیم
با سلام به همه دوستان گله گذار وگله کننده ومحرمانه نویس ؛شخصا برای این عدم حضور دو سه هفته ای معذرت میخوام،تلاش میکنم این نبودن را جبران کنم ودر باره موضوعی که ناهید گفته،امیر پیشنهاد داده،همینطور رامتین در باره نقل قول کردن ودست آخردر باره نیمه پنهان که وحید نوشته نظراتم را بگویم .در اولین بخش راجع به قسمت دوم شعر مارگوت بیگل(گذشته را پشت سر گذاشتن/حال را به قضاوت نشستن/آینده را آغاز کردن) احساس ویژه ای دارم،که شاید دوستان بدانند،اما آنچه الان میخواهم بگویم رویکرد دیگری به گذشته ، حال وآینده است.در هر سه مورد عامل مشترک زمان است.به یاری دانش فیزیک شناخت ما از زمان نسبت به سه چهار دهه پیش دگرگون شده است (در پایان به نقش مهم فیزیک ذرات بنیادی در علوم انسانی اشاره می کنم واینکه این دیدگاه تا به کجا درنگاه آدمها به جهان پیرامون_جهان بینی_ تاثیر گذاشته است) .سالها زیادی من نیز همانند خیلی ها فکر میکردم که؛گذشته چراغ راه آینده است؛اما حالا نه!در عصری که دانش با سرعت غیر قابل باوری به مرزهای تازه وتازه تری میرسد.اگر به روال گذشته به انسان ومسایل مربوط به آن نگاه کنیم .
به یقین جدایی بین زندگی مادی وغیر مادی را تجربه خواهیم کرد.همه کسانی که آشنایی با بازار وسایل الکترونیکی و یا کامپیوتر دارند اشاره می کنند که بهترین قطعات وسیستم ها پس از مدت کوتاهی توسط مدلهای کارآمدتر جایگزین میشوند.ویژگی ابزارهای نو: کوچکتر شدن،توان بیشتر،کاربرد چند منظوره از یک وسیله می باشد.در همه این ابزارها زمان برای انسان کوتاه و کوتاهتر میشود.اگر در دوره هایی رفتن به زیارت خانه خدا یکی دو ماه طول میکشیدوبا خطرهایی جانی ومالی همراه بوده،امروزه رفت وبرگشت تنها در چند روز انجام میشودکه خطرهای جانی ومالی به شکل دیگری مثلا سقوط هواپیما رخ می دهد.یعنی زمان دسترسی به خواسته ها(حتی معنوی) کوتاه شده وایمنی بیشتر یا ریسک کمتر شده.همین مسئله باعث شده که یک انسان در طول زندگیش تجربیات به مراتب بیشتری نسبت به گذشته داشته باشد.به عبارت دیگر آنقدر فاصله زمانها از یکدیگر زیاد شده که دیگر نمی توان امیدوار بود که یک تجربه در گذشته راهنمای عملی حال ویا آینده باشد.در نهج البلاغه خوندم که "هیچ انسانی دو بار دریک رودخونه شنا نمیکنه"درواقع نه آن آدم همان آدم دفعه پیش است ونه آن رودخونه !چرا که هر دو موجود زنده ودر حال حرکتند.مطابق دانش فیزیک هیچ ذره ای را نمی توان در حالت ایستا مورد مطالعه ،شناخت ویا بررسی قرار داد.در علوم انسانی نظیر روانشناسی وجامعه شناسی از مکتب گشتالت (نگرش سیستمی مبتنی بر کل نگری)میتوان نام برد.حتی در درمان نیز از طب حاشیه اسم میبرند روشهایی مثل هامیو پاتی،انرژی درمانی،هیپنو تیزم،طب سوزنی،مدی تیشن،یوگا و... همه وهمه به انسان ومشکلات نگاهی جداگانه دارند یعنی برای یک نارسایی ویا ناهنجاری درمان مشابه ویا روش درمانی یکسانی بکار نمی برند.ریشه همه این تفاوتها که حتی به عالم نقاشی(هنر تصویرگری،معماری ونحوه آراستن ظاهر)کشیده شده را میتونیم به طرز تلقی آدمها از گذشته ،حال وآینده مربوط بدونیم.دیگر نمی توان بااندوخته تجربه گذشته فردی خودمون چراغی برای پیدا کردن راه آینده فراهم کنیم.با کمی دقت میتونیم ریشه اصلی اختلاف بین دو نسل را در نحوه نگرش به زمان(نسبی بودن وعدم قطعیت)پیدا کنیم.یا از زاویه دیگه اگه قرار باشه یه کسی در دور افتاده ترین نقطه کشور امکان دسترسی ارتباطی مدرن را داشته باشه(اینترنت،ماهواره،رسانه های جهانی)اما امکان زندگیش فرقی با قبل نکنه،در واقع بین زندگی مادی(عینی_حقیقی )اش با زندگی غیر مادی(هدف،آرزو،آرمان،درخواست وتقاضا ونیاز)اش جدایی افتاده است.بقولی میشه گفت زمان برایش متوقف شده است واساسا این سه زمان برایش هیچ تفاوتی نداره.هر چه هم از گذشته بیشتر فاصله بگیره پا در هواتر و بی هویت تر میشه.سری بزرگ وبزرگتر(افکاری نو)بر روی تنی که لاغرولاغرتر(تنگناهای زندگی عینی)میشه.حالا که بیشتر از قبل با افکار عرفا آشنا شدم میفهمم که چرا اونا بر دم غنیمتی تاکید بسیار میکردند.سالها پیش که رباعیات بی نظیر خیام نیشابوری را میخوندم وقتی به جاهائی میرسیدم که از دم غنیمتی حرف میزد،پیش خودم میگفتم که مستشرقین او را دهری(ماتریالیست یاماده گرا)شناختند.برای ماتریالیست هم اساسا آینده که نیامده اعتباری نداره که برایش غش وضعف کنه .اما دو سه سال اخیر به این نتیجه رسیدم که اگر زندگی عرفای نامداری(مولانا،خیام،عطار،بایزید بسطامی،ابوسعید ابوالخیرو...)را بررسی کنیم در میابیم که آنها نگرش متفاوتی نسبت به پدیده"زمان،گذشته،حال وآینده"داشتند.اشتباه است که دم غنیمتی آنها را به لاقیدی،بی سوادی،نگرش سطحی عوامانه تعبیر کنیم.همه آنها ازدانش ریاضی وفیزیک قابل قبولی{ که برای شناخت (زمان)آنهم بصورت علمی ضروریست} برخودار بوده اند.دم غنیمتی آنهاپیش از هر چیز نشان از باور عمیق آنها نسبت به زندگی سرشار از پویائی وآزادی دارد.آنها مرزهای قالبی زمانه خویش را به سخره گرفتندوخودشان جاودانه شدند.نه گذشته را یدک کشیدند(برخوداری از نام ونشان وعنوان ،مال ومنال،مقالرا بر خودحرام کردند)ونه به اشتیاق دستیابی آینده ای امن(هورای مریدان واحسنت حاکمان وشهره خاص وعام شدن)بلکه تنها وتنها بخاطر اینکه شور وعشقی در سر داشتند وهمین نیرو آنها رابه حرکت در می آورد.یعنی آنها بفکر حال بودند وبس!!
توپای در راه نه وهیچ مپرس /خود راه بگویدت که چون باید رفت.
اونا میدونستند اگه حالشون احسن باشه دیگه آینده نگرانی نداره که از حالا غصه بخورند ویا تاسف از گذشته ای که انواع اقسام نامردمی نصیبشون کرده بود.سر همه را درد آوردم به بزرگواریتون ببخشید. هادی 27/2/83
به یقین جدایی بین زندگی مادی وغیر مادی را تجربه خواهیم کرد.همه کسانی که آشنایی با بازار وسایل الکترونیکی و یا کامپیوتر دارند اشاره می کنند که بهترین قطعات وسیستم ها پس از مدت کوتاهی توسط مدلهای کارآمدتر جایگزین میشوند.ویژگی ابزارهای نو: کوچکتر شدن،توان بیشتر،کاربرد چند منظوره از یک وسیله می باشد.در همه این ابزارها زمان برای انسان کوتاه و کوتاهتر میشود.اگر در دوره هایی رفتن به زیارت خانه خدا یکی دو ماه طول میکشیدوبا خطرهایی جانی ومالی همراه بوده،امروزه رفت وبرگشت تنها در چند روز انجام میشودکه خطرهای جانی ومالی به شکل دیگری مثلا سقوط هواپیما رخ می دهد.یعنی زمان دسترسی به خواسته ها(حتی معنوی) کوتاه شده وایمنی بیشتر یا ریسک کمتر شده.همین مسئله باعث شده که یک انسان در طول زندگیش تجربیات به مراتب بیشتری نسبت به گذشته داشته باشد.به عبارت دیگر آنقدر فاصله زمانها از یکدیگر زیاد شده که دیگر نمی توان امیدوار بود که یک تجربه در گذشته راهنمای عملی حال ویا آینده باشد.در نهج البلاغه خوندم که "هیچ انسانی دو بار دریک رودخونه شنا نمیکنه"درواقع نه آن آدم همان آدم دفعه پیش است ونه آن رودخونه !چرا که هر دو موجود زنده ودر حال حرکتند.مطابق دانش فیزیک هیچ ذره ای را نمی توان در حالت ایستا مورد مطالعه ،شناخت ویا بررسی قرار داد.در علوم انسانی نظیر روانشناسی وجامعه شناسی از مکتب گشتالت (نگرش سیستمی مبتنی بر کل نگری)میتوان نام برد.حتی در درمان نیز از طب حاشیه اسم میبرند روشهایی مثل هامیو پاتی،انرژی درمانی،هیپنو تیزم،طب سوزنی،مدی تیشن،یوگا و... همه وهمه به انسان ومشکلات نگاهی جداگانه دارند یعنی برای یک نارسایی ویا ناهنجاری درمان مشابه ویا روش درمانی یکسانی بکار نمی برند.ریشه همه این تفاوتها که حتی به عالم نقاشی(هنر تصویرگری،معماری ونحوه آراستن ظاهر)کشیده شده را میتونیم به طرز تلقی آدمها از گذشته ،حال وآینده مربوط بدونیم.دیگر نمی توان بااندوخته تجربه گذشته فردی خودمون چراغی برای پیدا کردن راه آینده فراهم کنیم.با کمی دقت میتونیم ریشه اصلی اختلاف بین دو نسل را در نحوه نگرش به زمان(نسبی بودن وعدم قطعیت)پیدا کنیم.یا از زاویه دیگه اگه قرار باشه یه کسی در دور افتاده ترین نقطه کشور امکان دسترسی ارتباطی مدرن را داشته باشه(اینترنت،ماهواره،رسانه های جهانی)اما امکان زندگیش فرقی با قبل نکنه،در واقع بین زندگی مادی(عینی_حقیقی )اش با زندگی غیر مادی(هدف،آرزو،آرمان،درخواست وتقاضا ونیاز)اش جدایی افتاده است.بقولی میشه گفت زمان برایش متوقف شده است واساسا این سه زمان برایش هیچ تفاوتی نداره.هر چه هم از گذشته بیشتر فاصله بگیره پا در هواتر و بی هویت تر میشه.سری بزرگ وبزرگتر(افکاری نو)بر روی تنی که لاغرولاغرتر(تنگناهای زندگی عینی)میشه.حالا که بیشتر از قبل با افکار عرفا آشنا شدم میفهمم که چرا اونا بر دم غنیمتی تاکید بسیار میکردند.سالها پیش که رباعیات بی نظیر خیام نیشابوری را میخوندم وقتی به جاهائی میرسیدم که از دم غنیمتی حرف میزد،پیش خودم میگفتم که مستشرقین او را دهری(ماتریالیست یاماده گرا)شناختند.برای ماتریالیست هم اساسا آینده که نیامده اعتباری نداره که برایش غش وضعف کنه .اما دو سه سال اخیر به این نتیجه رسیدم که اگر زندگی عرفای نامداری(مولانا،خیام،عطار،بایزید بسطامی،ابوسعید ابوالخیرو...)را بررسی کنیم در میابیم که آنها نگرش متفاوتی نسبت به پدیده"زمان،گذشته،حال وآینده"داشتند.اشتباه است که دم غنیمتی آنها را به لاقیدی،بی سوادی،نگرش سطحی عوامانه تعبیر کنیم.همه آنها ازدانش ریاضی وفیزیک قابل قبولی{ که برای شناخت (زمان)آنهم بصورت علمی ضروریست} برخودار بوده اند.دم غنیمتی آنهاپیش از هر چیز نشان از باور عمیق آنها نسبت به زندگی سرشار از پویائی وآزادی دارد.آنها مرزهای قالبی زمانه خویش را به سخره گرفتندوخودشان جاودانه شدند.نه گذشته را یدک کشیدند(برخوداری از نام ونشان وعنوان ،مال ومنال،مقالرا بر خودحرام کردند)ونه به اشتیاق دستیابی آینده ای امن(هورای مریدان واحسنت حاکمان وشهره خاص وعام شدن)بلکه تنها وتنها بخاطر اینکه شور وعشقی در سر داشتند وهمین نیرو آنها رابه حرکت در می آورد.یعنی آنها بفکر حال بودند وبس!!
توپای در راه نه وهیچ مپرس /خود راه بگویدت که چون باید رفت.
اونا میدونستند اگه حالشون احسن باشه دیگه آینده نگرانی نداره که از حالا غصه بخورند ویا تاسف از گذشته ای که انواع اقسام نامردمی نصیبشون کرده بود.سر همه را درد آوردم به بزرگواریتون ببخشید. هادی 27/2/83
شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۳
من ، مولوی ، مذهب
با سلام
هنوز از کسی خبری نیست . ظاهرا عده ای از دوستان هنوز یا در شوک هستند و یا موافق تغییر روند در سبک نوشتن در وبلاگ نیستند. در هر حال من قبلا هم گفتم که در نوشتن خسیس نباشید. من وقتی وحید گفت که یک همچین وبلاگی وجود داره و گفت که اگر دوست داشته باشم می تونم در آن مطلب بنویسم بهش گفتم که با این وقت کمی که من دارم فکر نمی کنم که بتوانم بنویسم اما الان می بینید که از بسیاری از شما ها فعال ترم. البته ادعا نمی کنم که خوب و یا خیلی مفید می نویسم اما سعی می کنم که ارتباطم را با شما حفظ کنم
من هفته ای دو روز در یک داروخانه یک کار پاره وقت دارم. در این داروخانه دو دکتر دارو ساز داریم که هر دو مصری هستند و مسیحی. از آنجایی که شیفت من از ساعت پنج تا دوازده شبه بنابراین خیلی شلوغ نیست و گاهگاهی* با هم درباره مذهب صحبت می کنیم. این صحبتها تقریبا از تابستان پارسال شروع شده و هنوز ادامه داره. در این بین من دوبار هم به کلیسا شون رفته ام که جدا برام جالب بود. یک انجیل و تورات به زبان فارسی هم به من هدیه داده اند که واقعا خواندنش برام جالب بود و دیدم را کلا درباره مسیحیت عوض کرد. چیزی که می خواهم مطرح کنم اینه که اعتقادات ما آیا بر اساس مطالعه است یا موروثی است؟ من هیچ تفاوت عمده ای بین این ادیان ندیدم. من فکر می کنم تمام این ادیان بوجود آمدند تا انسانها را در وقت استیصال کمک کنند و به آنها آرامش ببخشند اما قرایت غلط (به باور من) باعث شده که هر کس فکر کند که تنها اوست که در مسیر درست حرکت می کند. شاید آن داستان مولوی را شنیده باشید که می گوید در شهری فیلی آورده بودند برای نمایش و آن را در اطاقی تاریک نگه داشته بودند و چند نفر از اهالی رفتند که آن را ببینند . از آنجایی که اطاق تاریک بود هر کسی با لمس کردن فیل سعی کرد آن را توصیف کند. کسی که پای فیل را لمس کرد گفت که فیل مثل یک ستونه وآن دیگری که بدن فیل را لمس کرد گفت که مثل یک تخته سنگ بزرگه و همین طور تا آخر. هرکسی بخشی از واقعیت را لمس کرد و فکر کرد که آن را به تمامی درک کرده است
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد آن الف
در کف هرکس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
سعید
هروقت این کلمه گاهگاهی را به کار می برم یاد داستان آن کسی می افتم که ازش پرسیدند هر چند وقت یکبار می ری سینما در جواب گفت بگاه بگاه ازش پرسیدند چرا نمی گی گاه گاه در جواب گفت شوخی دارید؟ گاه گاه که مال خنده است *
هنوز از کسی خبری نیست . ظاهرا عده ای از دوستان هنوز یا در شوک هستند و یا موافق تغییر روند در سبک نوشتن در وبلاگ نیستند. در هر حال من قبلا هم گفتم که در نوشتن خسیس نباشید. من وقتی وحید گفت که یک همچین وبلاگی وجود داره و گفت که اگر دوست داشته باشم می تونم در آن مطلب بنویسم بهش گفتم که با این وقت کمی که من دارم فکر نمی کنم که بتوانم بنویسم اما الان می بینید که از بسیاری از شما ها فعال ترم. البته ادعا نمی کنم که خوب و یا خیلی مفید می نویسم اما سعی می کنم که ارتباطم را با شما حفظ کنم
من هفته ای دو روز در یک داروخانه یک کار پاره وقت دارم. در این داروخانه دو دکتر دارو ساز داریم که هر دو مصری هستند و مسیحی. از آنجایی که شیفت من از ساعت پنج تا دوازده شبه بنابراین خیلی شلوغ نیست و گاهگاهی* با هم درباره مذهب صحبت می کنیم. این صحبتها تقریبا از تابستان پارسال شروع شده و هنوز ادامه داره. در این بین من دوبار هم به کلیسا شون رفته ام که جدا برام جالب بود. یک انجیل و تورات به زبان فارسی هم به من هدیه داده اند که واقعا خواندنش برام جالب بود و دیدم را کلا درباره مسیحیت عوض کرد. چیزی که می خواهم مطرح کنم اینه که اعتقادات ما آیا بر اساس مطالعه است یا موروثی است؟ من هیچ تفاوت عمده ای بین این ادیان ندیدم. من فکر می کنم تمام این ادیان بوجود آمدند تا انسانها را در وقت استیصال کمک کنند و به آنها آرامش ببخشند اما قرایت غلط (به باور من) باعث شده که هر کس فکر کند که تنها اوست که در مسیر درست حرکت می کند. شاید آن داستان مولوی را شنیده باشید که می گوید در شهری فیلی آورده بودند برای نمایش و آن را در اطاقی تاریک نگه داشته بودند و چند نفر از اهالی رفتند که آن را ببینند . از آنجایی که اطاق تاریک بود هر کسی با لمس کردن فیل سعی کرد آن را توصیف کند. کسی که پای فیل را لمس کرد گفت که فیل مثل یک ستونه وآن دیگری که بدن فیل را لمس کرد گفت که مثل یک تخته سنگ بزرگه و همین طور تا آخر. هرکسی بخشی از واقعیت را لمس کرد و فکر کرد که آن را به تمامی درک کرده است
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد آن الف
در کف هرکس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
سعید
هروقت این کلمه گاهگاهی را به کار می برم یاد داستان آن کسی می افتم که ازش پرسیدند هر چند وقت یکبار می ری سینما در جواب گفت بگاه بگاه ازش پرسیدند چرا نمی گی گاه گاه در جواب گفت شوخی دارید؟ گاه گاه که مال خنده است *
نیمه پنهان
رامتین جان این متن رو در انتقادی که به دوستانت کرده بودی از اینکه تو وبلاگ نمی شناسیشون نوشتم
بنظرم اول بيايم ببينيم وبلاگ چيه? مطمئنم مي دونی. يک صفحه شخصي که هر کسي ميتونه نوشته هاي خودشو و مطالبي که براش جالبه
رو توش بنويسه; بدون هيچگونه محدوديتي. قبلا خيلي ها افکار خودشون رو تو دفترچه خاطرات روزانه شون مي نوشتن که فقط مخاطبشون
خودشون بودن, در حال حاضر با توجه به اين پديده (وبلاگ)نوشته هاي هر شخص مخاطباي بعضا جالبي رو پيدا کرده مثلا کسي که تو
ايران مي نويسه با يه شخصي که تو سوئد زندگي ميکنه مي تونه ارتباط برقرار کنه در مورد يه موضوع با هم صحبت کنن و
نظرهاي همديگر رو بدونن; چيزي که شايد چند سال پيش بيشتر شبيه يک رويا بود تا واقعيت
حالا چي شد ما اين وبلاگ رو بوجود آورديم ؟هدفمون چي بود؟اگه يه سري به آرشيو مطالبمون بزني بعد از مطلبي که هادي نوشت (دعوتي
بود از دوستان براي نوشتن در اين وبلاگ)بنده حقير نوشته اي در مورد اينکه چگونه و چرا اين وبلاگ بوجود اومد نوشتم; که شما رو ارجاع
مي دم به همون نوشته. ولي در مورد اينکه هدفمون چيه از نظر من ار تباط و دوستي از نوع ديگه جايي خوندم
نوشته هاي انسانها نيمه پنهان شخصيت انسانهاست رامتين تو راست مي گي خيلي از اين آدمها به نظرمون غريبه ميان چون با اين قسمت
از شخصيتشون آشنا نبوديم. یاده فیلم نیمه پنهان افتادم زنی بعد از ده سال زندگی مشترک حرفهایی که نتونسته بود رو, در, رو به شوهرش بگه
تو قالب دفترچه خاطرات براش نوشت و درست آخرنوشته ها بود که شوهر به شناخت دقیقی از همسرش رسید
و دقیقا با نیمه پنهان زندگی همسرش که ده سال باهاش زندگی می کرد, آشنا شد; از مبارزات سیاسیش گرفته تا داستان عاشقانه اش با یک مرد
اگه یادت باشه تو همین وبلاگ خودمون مطلبی علی در مورد فاطمه نوشت از اینکه نوشته های خواهرش باعث شده روحیات اونوبیشتر بشناسه
کلام آخر رامتین جان باور کن همه خودشونن . واقعیتش من که ژست خاصی رو از کسی ندیدم
____________________________________________
دوستان این سلسله مطالبی که نوشتم و می خوام بنویسم به هیچ عنوان قصدم گله گذاری و یا پنبه زنی مطلب رامتین نیست
واقعیتش قصد من بیشتر اینه که با هم مروری به هدفمون داشته باشیم و ایرادهایی که به وبلاکمون وارد است رو بررسی کنیم
امیدوارم دوستان همراهی کنن
وحید 26/2/83
بنظرم اول بيايم ببينيم وبلاگ چيه? مطمئنم مي دونی. يک صفحه شخصي که هر کسي ميتونه نوشته هاي خودشو و مطالبي که براش جالبه
رو توش بنويسه; بدون هيچگونه محدوديتي. قبلا خيلي ها افکار خودشون رو تو دفترچه خاطرات روزانه شون مي نوشتن که فقط مخاطبشون
خودشون بودن, در حال حاضر با توجه به اين پديده (وبلاگ)نوشته هاي هر شخص مخاطباي بعضا جالبي رو پيدا کرده مثلا کسي که تو
ايران مي نويسه با يه شخصي که تو سوئد زندگي ميکنه مي تونه ارتباط برقرار کنه در مورد يه موضوع با هم صحبت کنن و
نظرهاي همديگر رو بدونن; چيزي که شايد چند سال پيش بيشتر شبيه يک رويا بود تا واقعيت
حالا چي شد ما اين وبلاگ رو بوجود آورديم ؟هدفمون چي بود؟اگه يه سري به آرشيو مطالبمون بزني بعد از مطلبي که هادي نوشت (دعوتي
بود از دوستان براي نوشتن در اين وبلاگ)بنده حقير نوشته اي در مورد اينکه چگونه و چرا اين وبلاگ بوجود اومد نوشتم; که شما رو ارجاع
مي دم به همون نوشته. ولي در مورد اينکه هدفمون چيه از نظر من ار تباط و دوستي از نوع ديگه جايي خوندم
نوشته هاي انسانها نيمه پنهان شخصيت انسانهاست رامتين تو راست مي گي خيلي از اين آدمها به نظرمون غريبه ميان چون با اين قسمت
از شخصيتشون آشنا نبوديم. یاده فیلم نیمه پنهان افتادم زنی بعد از ده سال زندگی مشترک حرفهایی که نتونسته بود رو, در, رو به شوهرش بگه
تو قالب دفترچه خاطرات براش نوشت و درست آخرنوشته ها بود که شوهر به شناخت دقیقی از همسرش رسید
و دقیقا با نیمه پنهان زندگی همسرش که ده سال باهاش زندگی می کرد, آشنا شد; از مبارزات سیاسیش گرفته تا داستان عاشقانه اش با یک مرد
اگه یادت باشه تو همین وبلاگ خودمون مطلبی علی در مورد فاطمه نوشت از اینکه نوشته های خواهرش باعث شده روحیات اونوبیشتر بشناسه
کلام آخر رامتین جان باور کن همه خودشونن . واقعیتش من که ژست خاصی رو از کسی ندیدم
____________________________________________
دوستان این سلسله مطالبی که نوشتم و می خوام بنویسم به هیچ عنوان قصدم گله گذاری و یا پنبه زنی مطلب رامتین نیست
واقعیتش قصد من بیشتر اینه که با هم مروری به هدفمون داشته باشیم و ایرادهایی که به وبلاکمون وارد است رو بررسی کنیم
امیدوارم دوستان همراهی کنن
وحید 26/2/83
سر کاری
سلام
آقا رامتین تا حدودی با نظرات شما موافقم. راستش را بخواهید به عقیده من هم تنها پرداختن و نوشتن به یک سبک بعد از مدتی کسل کننده خواهد بود و موجب خستگی همگان خواهد شد. من هم به نوبه خودم فکر می کنم در محتویات وبلاگ نیاز به یک تحول داشتیم. البته باید یادآور شوم که در این میان هر از گاهی مطالبی غیر از شعر نو هم نوشته شده که باز جای شکرش باقی است. اما به نظر من دادن موضوع و صحبت کردن پیرامون آن یه مقدار لوس بازی است و به قول سعید مثل کلاس انشا می مونه.در واقع نوشته هر کس می تونه نظرات و عقاید متفاوتی را در پی داشته باشد که این خود موجب تنوع در مطالب خواهد شد
طی هفته های گذشته در هفته نامه های چاپ تورنتو خبر باز گشائ سوپر بقالی اکبر عبدی را خواندم که همگان را به شنیدن خبری کامل تر در هفته های آتی دعوت کرده بودند.ساکنین تورنتو نیز بی صبرانه انتظار دیدار از این فروشگاه را می کشیدند.تا اینکه در شماره این هفته یکی از این نشریات اینطور نوشته شده بود
" اکبر عبدی در اولین اجرای صحنه ای خود در خارج از کشور"
" اکبر عبدی در نمایش کمدی سوپر بقالی ایرونی"
نویسنده و کارگردان حسین افصحی
خلاصه بعد از چند هفته سر کاری راز این سوپر مارکت کشف شد.
جهت اطلاع دوستانی که می خواهند نمایش را ببینند زمان نمایش آن در تورنتو 12 و 13 ماه جون می باشد.
خوب این هم گوشه ای از برنامه های فرهنگی اینجا!!!!!!
ساناز
May 14,2004
آقا رامتین تا حدودی با نظرات شما موافقم. راستش را بخواهید به عقیده من هم تنها پرداختن و نوشتن به یک سبک بعد از مدتی کسل کننده خواهد بود و موجب خستگی همگان خواهد شد. من هم به نوبه خودم فکر می کنم در محتویات وبلاگ نیاز به یک تحول داشتیم. البته باید یادآور شوم که در این میان هر از گاهی مطالبی غیر از شعر نو هم نوشته شده که باز جای شکرش باقی است. اما به نظر من دادن موضوع و صحبت کردن پیرامون آن یه مقدار لوس بازی است و به قول سعید مثل کلاس انشا می مونه.در واقع نوشته هر کس می تونه نظرات و عقاید متفاوتی را در پی داشته باشد که این خود موجب تنوع در مطالب خواهد شد
طی هفته های گذشته در هفته نامه های چاپ تورنتو خبر باز گشائ سوپر بقالی اکبر عبدی را خواندم که همگان را به شنیدن خبری کامل تر در هفته های آتی دعوت کرده بودند.ساکنین تورنتو نیز بی صبرانه انتظار دیدار از این فروشگاه را می کشیدند.تا اینکه در شماره این هفته یکی از این نشریات اینطور نوشته شده بود
" اکبر عبدی در اولین اجرای صحنه ای خود در خارج از کشور"
" اکبر عبدی در نمایش کمدی سوپر بقالی ایرونی"
نویسنده و کارگردان حسین افصحی
خلاصه بعد از چند هفته سر کاری راز این سوپر مارکت کشف شد.
جهت اطلاع دوستانی که می خواهند نمایش را ببینند زمان نمایش آن در تورنتو 12 و 13 ماه جون می باشد.
خوب این هم گوشه ای از برنامه های فرهنگی اینجا!!!!!!
ساناز
May 14,2004
با سلام خدمت دوستان عرض کنم که به نظر من ( نه من من کله گنده که فقط من ساده) این تنوعی که در وبلاگ هست خیلی هم بد نیست اما اگر شما واقعا فکر می کنید که ارتباطی بین نوشته ها نیست - علی رغم آنکه من لزومی هم در این ارتباط نمی بینم – خوب ساده است می توانیم از همگی خواهش کنیم که همین که یک سوژه ای را جالب می بینند هر چی که به نظرشون می آید بنویسند. من یک سوالی در ذهنم دارم که فکر کنم جای پرسید نش همین جاست و آن این است که آنهایی که فقط از دیگران می نویسند آیا فکرمی کنند که قلمشون در حدّی نیست که حتی یک مطلب ساده – حالا در باره هر چی – در وبلاگ بنویسند؟ ( فقط سوال کردم اگر فقط به خودتان هم جواب دادید اشکالی ندارد چرا که من منتظر جواب نیستم)اوکی؟ این اوکی از تاثیرات این خارجی ها روی ماست پس زیاد سخت نگیرید. این ادبیات گفتاری ما هم جالبه چرا که ایرانی در هیچ کجای دنیا خودشو خارجی نمی دونه و وقتی می خواد به یک غیر ایرانی اشاره کنه می گه این خارجیه !!!!!!!! جالبه نه؟ اعتماد به نفس رو می گم یادمه که وقتی کلاس پنجم افتضاحی – ببخشید ابتدایی – بودم با یک گروه چهل پنجاه نفری رفته بودیم مشهد. ایام عید بود و شلوغ پلوغ شایدم شلوخ پلوخ ، من و محمود زادفر و یکی دیگه که حالا اسمش یادم نیست جلوی حرم ، باقی گروه را گم کردیم. البته قضیه خیلی هم جدی نبود چرا که در کمتر از پنج دقیقه ما را پیدا کردند و به ما گفتند که ما گم شده بودیم اما ما سه نفر تا آخر سفر بر این عقیده بودیم که این آنها بودند که گم شده بودند نه ما. چرا؟ جدا نمی دانم
حالا برگردیم سر بحث گله گذاری که خودش تبدیل شده به یک سوژه جالب
این دوست جوان بانکی ما بافقر مادی مردم سروکار دارد ، من با فقر سلامتی آنها سر و کله می زنم و بعضی با فقر فرهنگی آنها کلنجار میروند ... و این قصه تمام شد نی نیست. اما من چون اساسا با فقر مشکل دارم بنابراین دنبال سوژه های مرتبط هم نمی رم – امیدوارم منظورم را رسانده باشم – اگر میگویید فضا مسموم و کسل کننده است پس بیایید از چیزهای بهتری صحبت کنیم. منظورم این نیست که شعر بنویسیم که خود من از وقتی که امیر خان آن تذکر دوستانه را داد ، کمتر شعر می نویسم وتا حد امکان سعی می کنم که چه شعر و چه نثر ، از خودم بنویسم . نکته ای که به نظرم مهم آمد اینه که همه میگن آقا یکی یه سوژه ای مطرح کنه تا ما در موردش نظر بدیم این به نظر من خیلی لوسه (از همگی جدا عذر می خوام اما من اینجوری فکر می کنم) من معتقدم اگرهر کی هرچی که خواست بنویسه خود سوژه از توی این نوشته ها در می آید. اینجوری من هم دیگه یاد کلاس انشا نمی افتم. بابام جان هر چی می خواهید بنویسید اما بالاغیرتا یه مدتی شعر کمتر بنویسید تا بعضی ها فشار خونشون بیاد پایین. بابا شوخی کردم چرا اخم کردی
محرمانه
لطفا از اینجا به بعد را فقط رامتین بخواند
با شما هستم دوست عزیز این قسمت فقط برای رامتین است
ای بابا شما که هنوز داری می خوانی باشه من کاریش نمی تونم بکنم بخوان
آقا جان قرار نبود که آبروی منو ببری درسته که من هر دو ماه یکبار با هات صحبت می کنم اما فراموش نکن که من هر ماه ، یکبار به مادرم زنگ می زنم که البته شرم آوره. حالا اگه قول بدی پسر خوبی باشی و بمونی خونه ، این یکشنبه بهت زنگ می زنم.
شما آقا یا خانمی که اعتراض داری که اینجا تابلو اعلانات نیست ، من که گفتم نخوان محرمانه است
:)
سعید
حالا برگردیم سر بحث گله گذاری که خودش تبدیل شده به یک سوژه جالب
این دوست جوان بانکی ما بافقر مادی مردم سروکار دارد ، من با فقر سلامتی آنها سر و کله می زنم و بعضی با فقر فرهنگی آنها کلنجار میروند ... و این قصه تمام شد نی نیست. اما من چون اساسا با فقر مشکل دارم بنابراین دنبال سوژه های مرتبط هم نمی رم – امیدوارم منظورم را رسانده باشم – اگر میگویید فضا مسموم و کسل کننده است پس بیایید از چیزهای بهتری صحبت کنیم. منظورم این نیست که شعر بنویسیم که خود من از وقتی که امیر خان آن تذکر دوستانه را داد ، کمتر شعر می نویسم وتا حد امکان سعی می کنم که چه شعر و چه نثر ، از خودم بنویسم . نکته ای که به نظرم مهم آمد اینه که همه میگن آقا یکی یه سوژه ای مطرح کنه تا ما در موردش نظر بدیم این به نظر من خیلی لوسه (از همگی جدا عذر می خوام اما من اینجوری فکر می کنم) من معتقدم اگرهر کی هرچی که خواست بنویسه خود سوژه از توی این نوشته ها در می آید. اینجوری من هم دیگه یاد کلاس انشا نمی افتم. بابام جان هر چی می خواهید بنویسید اما بالاغیرتا یه مدتی شعر کمتر بنویسید تا بعضی ها فشار خونشون بیاد پایین. بابا شوخی کردم چرا اخم کردی
محرمانه
لطفا از اینجا به بعد را فقط رامتین بخواند
با شما هستم دوست عزیز این قسمت فقط برای رامتین است
ای بابا شما که هنوز داری می خوانی باشه من کاریش نمی تونم بکنم بخوان
آقا جان قرار نبود که آبروی منو ببری درسته که من هر دو ماه یکبار با هات صحبت می کنم اما فراموش نکن که من هر ماه ، یکبار به مادرم زنگ می زنم که البته شرم آوره. حالا اگه قول بدی پسر خوبی باشی و بمونی خونه ، این یکشنبه بهت زنگ می زنم.
شما آقا یا خانمی که اعتراض داری که اینجا تابلو اعلانات نیست ، من که گفتم نخوان محرمانه است
:)
سعید
جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۳
انتقاد
رامتين جان از انتقادي که در مورد وبلاگ داشتي خيلي ممنون به شخصه از ديدگاه انتقادي در مورد وبلاگمون استقبال مي کنم
و مطمئنم اگر مي خوايم وبلاگ بهتري داشته باشيم بايد بيشتربه انتقادها توجه کنيم تا تشويقها
دز مورد انتقادي که کرده بودي واقعيتش به هيچ عنوان وارد ندونستم اگه شما فقط يک خواننده بودين خب بجا بود ولي مثله اينکه
يادتون رفته شما هم يکي از نويسنده گان هستيد و مي تونيد به راحتي موضوع مطرح کنيد و به بحث بذاريد
تو 3 هفته اخير تو اين وبلاگ 3 تا موضوع مطرح شده که بعضا دوستان هم در موردش نوشتن
اول در مورد حال, گذشته و آينده بود که ناهيد مطرح کرد 2تا موضوع رو هم که امير مطرح کرد اولي درمورد تنهايي, بعدي هم که در مورد
مسئله حجاب در فرانسه که يه موضوع کاملا سياسي و مذهبيه (از اونايي که دوست داري). حالا به فرض اينکه از اين موضوعات خوشت نيومده
چرا خودت موضوع نميدي تا بقيه بنويسن؟ چرا خودت در مورد ورزش و ليگ فوتبال و دلايل شکست تيم اميد نمي نويسي؟
راستش رامتين جان خيلي خسته ام ,ولي تو فرصت مناسب حتما جواب سوالهايي که برات پيش اومده بود رو ميدم
در هرصورت خوشحالم از اینکه علی رغم مشکلاتی که داری حضور فعالی تو وبلاگ داری
راستي يه چيزي به ذهنم رسيد بنظرم فرصت بدي نيست که رو وبلاگي که داريم بحث و تبادل نظر کنيم
من همينجا از همه دوستان دعوت مي کنم اگر وبلاگمون رو دوست دارن هر انتقادي بنظرشون مياد بگن تا در موردش صحبت کنيم
توجه داشته باشين فقط انتقاد
منتظر نوشته هاي شما هستيم
وحيد 25/2/83
و مطمئنم اگر مي خوايم وبلاگ بهتري داشته باشيم بايد بيشتربه انتقادها توجه کنيم تا تشويقها
دز مورد انتقادي که کرده بودي واقعيتش به هيچ عنوان وارد ندونستم اگه شما فقط يک خواننده بودين خب بجا بود ولي مثله اينکه
يادتون رفته شما هم يکي از نويسنده گان هستيد و مي تونيد به راحتي موضوع مطرح کنيد و به بحث بذاريد
تو 3 هفته اخير تو اين وبلاگ 3 تا موضوع مطرح شده که بعضا دوستان هم در موردش نوشتن
اول در مورد حال, گذشته و آينده بود که ناهيد مطرح کرد 2تا موضوع رو هم که امير مطرح کرد اولي درمورد تنهايي, بعدي هم که در مورد
مسئله حجاب در فرانسه که يه موضوع کاملا سياسي و مذهبيه (از اونايي که دوست داري). حالا به فرض اينکه از اين موضوعات خوشت نيومده
چرا خودت موضوع نميدي تا بقيه بنويسن؟ چرا خودت در مورد ورزش و ليگ فوتبال و دلايل شکست تيم اميد نمي نويسي؟
راستش رامتين جان خيلي خسته ام ,ولي تو فرصت مناسب حتما جواب سوالهايي که برات پيش اومده بود رو ميدم
در هرصورت خوشحالم از اینکه علی رغم مشکلاتی که داری حضور فعالی تو وبلاگ داری
راستي يه چيزي به ذهنم رسيد بنظرم فرصت بدي نيست که رو وبلاگي که داريم بحث و تبادل نظر کنيم
من همينجا از همه دوستان دعوت مي کنم اگر وبلاگمون رو دوست دارن هر انتقادي بنظرشون مياد بگن تا در موردش صحبت کنيم
توجه داشته باشين فقط انتقاد
منتظر نوشته هاي شما هستيم
وحيد 25/2/83
گله گذاری
درو د بر همه دوستان
عرض شود که قصد ندارم بابت غیبت چند هفته ایم بهانه تراشی و یا معذرت پرانی کنم.تو این مدتی که حتی نتونستم به وبلاگ سر بزنم مطالب خواندنی قشنگی تو صفحه نوشته شده که ازین بابت بسیار شادمانم .اما اونچه که ترغیبم کرد چند خطی بنویسم گله گذاریهایست که تو صفحه خوندم .ما ترکها اساسا با این مساله گله گذاری به خوبی آشنائیم و من به شخصه چندان دل خوشی از این موضوع ندارم اما نمیدونم چرا اعتراضهای علی و رامتین این دفعه به نظرم شیرین اومد.نمیدونم شاید در پس حرفاشون اثری از توقع ندیدم .خوب بگذریم .
خدمت علی آقای گل عرض شود که اگه شما هم قدری در نگهداری آقا زاده به همسرتون کمک کنید .دیگه اینقدر فرصت اضافه برای گیر دادن به دیگران نخواهید داشت ولی منباب توضیح و شفاف سازی عرض کنم که جوانهای (موسفید )کاپوچینو عمده مشکلشون اینکه عرضه بانک بازی و دنبال پول رفتن ندارن و دقیقا مشکلشون هم از همینجا شروع میشه . نمیشه_یا حد اقل خیلی سخت میشه _ صبحها مثل آقا سرخ موهه شکم گنده همش دنبال جمع زدن اعداد و ارقام بود و شبها با پرواز پرنده های وحشی تو سرزمین شعر و حس عاطفه دنبال آدما گشت و مدام به یاد این جمله شاملو نیفتاد که "اگه غم نانم نبود...".رامتین! تو این فضا حتا کار کردن 25 ساعته در هفته هم کل انگیزه هاتو ازت میگیره وای به حال ساعتهای کار کارمندی تو ایران .
واما شکوه های رامتین : من علیرغم اینکه از سبک و سیاق نوشته های دوستان ملالی حس نمیکنم و عمدتا انتخابهای وحید رو بسیار هم می پسندم باید یاد آوری کنم که مدتها پیش از دوستان خواستم که فضا رو قدری واقع گرایانه تر کنن که حتا مطالبی هم در این راستا مطرح شد .
تصور یه زندگی بدون شعر برای من هم غیر ممکنه ( حداقل دوستانم میتونن تایید کنن که چند درصد از کتابای کتابخونم رو کتابهای شعر تشکیل میده )ولی دایما سیر کردن تو این فضا برای منی که از نزدیک با زنگی ضعیف ترین اقشار مردم کشورم ارتباط دائم دارم تقریبا غیر ممکنه .
امیدوارم دوستان دوباره نخوان منو با انواع ادبی آشنا کنن و از شعرای فولکوریک شاملو و دیگران برام مثال بیارن .راستی تا حالا به این موضوع فکر کردین که چه اقشاری از جامعه بیشتر دنبال هنر هستن؟
لطفا به این پرسش فقط در حد خودش فکر کنید.یعنی فقط و فقط به خود پرسش فکر کنین و نذارین مرغ ذهنتون بر ه سراغ موضوعات دیگه نظیر تفسیر هنرهای متعالی بشری.
بگذریم
خدمت شهاب جان عزیز هم عرض شود که اولا نگفته بودی.....؟!دوما این جمله رو از یکی از هکارهای سابق من داشته باش که "وقتی اون چیزی که راضیت میکنه بدست نمیاری بناچار باید خودتو با انچه که بدست آوردی راضی کنی .
راستی خودمونیم این بحث جهیزیه سارا خانم هم سوژه خیلی جالبیه ها!!!
قربان همه
امیر
عرض شود که قصد ندارم بابت غیبت چند هفته ایم بهانه تراشی و یا معذرت پرانی کنم.تو این مدتی که حتی نتونستم به وبلاگ سر بزنم مطالب خواندنی قشنگی تو صفحه نوشته شده که ازین بابت بسیار شادمانم .اما اونچه که ترغیبم کرد چند خطی بنویسم گله گذاریهایست که تو صفحه خوندم .ما ترکها اساسا با این مساله گله گذاری به خوبی آشنائیم و من به شخصه چندان دل خوشی از این موضوع ندارم اما نمیدونم چرا اعتراضهای علی و رامتین این دفعه به نظرم شیرین اومد.نمیدونم شاید در پس حرفاشون اثری از توقع ندیدم .خوب بگذریم .
خدمت علی آقای گل عرض شود که اگه شما هم قدری در نگهداری آقا زاده به همسرتون کمک کنید .دیگه اینقدر فرصت اضافه برای گیر دادن به دیگران نخواهید داشت ولی منباب توضیح و شفاف سازی عرض کنم که جوانهای (موسفید )کاپوچینو عمده مشکلشون اینکه عرضه بانک بازی و دنبال پول رفتن ندارن و دقیقا مشکلشون هم از همینجا شروع میشه . نمیشه_یا حد اقل خیلی سخت میشه _ صبحها مثل آقا سرخ موهه شکم گنده همش دنبال جمع زدن اعداد و ارقام بود و شبها با پرواز پرنده های وحشی تو سرزمین شعر و حس عاطفه دنبال آدما گشت و مدام به یاد این جمله شاملو نیفتاد که "اگه غم نانم نبود...".رامتین! تو این فضا حتا کار کردن 25 ساعته در هفته هم کل انگیزه هاتو ازت میگیره وای به حال ساعتهای کار کارمندی تو ایران .
واما شکوه های رامتین : من علیرغم اینکه از سبک و سیاق نوشته های دوستان ملالی حس نمیکنم و عمدتا انتخابهای وحید رو بسیار هم می پسندم باید یاد آوری کنم که مدتها پیش از دوستان خواستم که فضا رو قدری واقع گرایانه تر کنن که حتا مطالبی هم در این راستا مطرح شد .
تصور یه زندگی بدون شعر برای من هم غیر ممکنه ( حداقل دوستانم میتونن تایید کنن که چند درصد از کتابای کتابخونم رو کتابهای شعر تشکیل میده )ولی دایما سیر کردن تو این فضا برای منی که از نزدیک با زنگی ضعیف ترین اقشار مردم کشورم ارتباط دائم دارم تقریبا غیر ممکنه .
امیدوارم دوستان دوباره نخوان منو با انواع ادبی آشنا کنن و از شعرای فولکوریک شاملو و دیگران برام مثال بیارن .راستی تا حالا به این موضوع فکر کردین که چه اقشاری از جامعه بیشتر دنبال هنر هستن؟
لطفا به این پرسش فقط در حد خودش فکر کنید.یعنی فقط و فقط به خود پرسش فکر کنین و نذارین مرغ ذهنتون بر ه سراغ موضوعات دیگه نظیر تفسیر هنرهای متعالی بشری.
بگذریم
خدمت شهاب جان عزیز هم عرض شود که اولا نگفته بودی.....؟!دوما این جمله رو از یکی از هکارهای سابق من داشته باش که "وقتی اون چیزی که راضیت میکنه بدست نمیاری بناچار باید خودتو با انچه که بدست آوردی راضی کنی .
راستی خودمونیم این بحث جهیزیه سارا خانم هم سوژه خیلی جالبیه ها!!!
قربان همه
امیر
آنچه من بدانبالش بودم
شاید بتوان گفت هر وقتی که پای اینترنت هستم باید اول سری به کاپوچینو بزنم چرا که برایم فرصتی به وجود آورده که بیش از پیش از حال دوستان با خبر شوم اما چندی است که دست و دلم به نوشتن نمی رود چرا که نامهایی که در وبلاگ می بینم با آدمهایی که من می شناختم تطبیق نمی کند من شاید هر دو ماه یک بار با سعید تلفنی صحبت می کنم که معمولا کوتاه ترین آن حدود یک ساعت است اما جدا نمی توانم با سعید کاپو چینویی ارتباط بر قرار کنم چرا که این سعید واقعی نیست یک هشت کتاب اینترنتی است شعر نو جالب است اما نقل شعر گذشتگان آن هم بصورت هر روزه خسته کننده می شود و این که چرا به سعید گیر دادم چون هم قلم خوبی دارد هم سوژه های خوبیچرا باید از شاملو و سپهری بخونیم اما خود سعید برامون کمتر بنویسه بابا رفقا شما ها که بچه های خوبی بودید چرا روشنفکر بازی در میارید؟حداقل باز هم جای شکرش باقی است که سعید گه گاهی با قلم خودش مینویسه وحید در طول دو ماه گذشته فقط از شعرای انقلاب فرانسه مطلب می نویسه حالا هم به موج نو در ادبیات چین گیر داده آخه به چه زبونی بگم من از انقلاب و انقلابی و مدرنیسم و سانتیمانتالیسم متنفرم چیزی که من تو این وبلاگ دنبالش بودم این بود که از خودمون بگیم مثلا از انواع رژیمهای غذایی بنویسیم و اونهایی که تجربه رژیم گرفتن را دارن از تجارب خودبنویسند می خواهید در جواب بگید مبتذله باشه اما واقعیه چی میشد اگه آقا وحید از چین برامون بگه سعید پشتش را بگیره و از اوضاع چینیها در کانادا بنویسه ساناز از خاطره برخورد با یک چینی در مدرسه بگه منم دندم نرم میرم براتون از چاینا تاون در نیو یورک یک گزارش باحال میارم تا بدونیم چشم تنگها چی داشتن که اینقدر پیشزفت کردن مثلا چرا نباید علی بیاد و یک نکته درباره زندگی مشترک بگه راستی آقایون چرا یک بار از خانوما نمی پرسید که چجوری فکر می کنن ؟نغمه چرا نباید از خاطرات سفرهاش بنویسه شاید که ما تا آخر عمرمون هم نتوانیم به گوام برویم اگه دوست داشتین میتونیم از مسائل روز بگیم بابا چرا چشمامون را باز نکنیم و ببینیم که بغل گوشمون تو عراق چه خبره این عراق خراب شده میتو نه رو زندگی همه تاثیر بذاره اگراز سیاست بدتون میاد از ورزش بگیم مثلا علی آقا چرا پرسپولیس علیرغم داشتن تمامی ابزارها قهرمان نشد؟ در یک کلام بیایین خودمون باشیم همونطور بنویسیم که صحبت می کنیم و در باب مطالبی بنویسیم که اگر روزی دور هم جمع شدیم موضوع صحبتمان باشد من اینمطب را نوشتم چون پس از مدتها ساناز مطلبی در باب مرحومه خانوم سوسن نوشت که بشدت برایم ملموس بود و با خودم گفتم چه خوب بود که همه ایگونه می نوشتند راستی خانوما وآقایونی که مطلب نمیدن یک کمی از وحید و خانواده وحید و دوستاش یاد بگیرید فقط این نکته را میگم که من و سعید هر کدوممون 75 ساعت در هفته کار می کنیم و هر دو متاهلیم پس لطفا در جواب نگویید گرفتاریم به هر حال این آنچیزی بود که من دنبالش بو دم تا نظر دوستان چه باشد
خاله غرغرو رامتین سابق
خاله غرغرو رامتین سابق
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۳
سلام خوبان
در هفته ای که گذشت از مرگ دو ایرونی یکی در وطن و دیگری در غربت
با خبر شدیم. کیومرث صابری فومنی طنز نویس و روزنامه نگار برجسته و سوسن یکی از خوانندگان معروف و محبوب دوران پیش از انقلاب. قصدم از اشاره به این دو خبر نوشتن سوگنامه در رثای ایندو نیست بلکه تنها ذکر چند نکته می ّباشد. در پی انتشار خبر مرگ کیومرث صابری تمجیدهای فراوانی و همه به درستی و شایستگی از شخصیت و فعالیتهای او صورت گرفت و گروه کثیری از مردم و نویسندگان و صاحبنظران یاد او را گرامی داشتند در حالیکه انتشار خبر مرگ سوسن خواننده ای که در دورانی دیگر بی آنکه ادعائ در عرصه هنر موسیقی داشته باشد به اوج و شهرت دست یافته چندان واکنشی بر نیانگیخته و هر انچه درباره زندگی اش به گوش می رسد همه نشانگر بی توجهی قدر ناشناسی و حتی بی رحمی مردمانی است که در جا و فرصتی دیگر به گونه ای متفاوت عمل می کنند.هدفم از نوشتن این مطالب خورده گیری از دوستان نیست بلکه زندگی فقیرانه و مرگ هنرمندی بی ادعا و مردمی چون سوسن تلنگری است بر اذهان مائ که روزگاری از تلاش و موفقیت هنرمندان و ورزشکاران و نویسندگان مغرور شده ایم و به خود بالیده ایم تلنگری که به یادمان بیاورد سراغی از آنان بگیریم و در عمل نه در ادعا نشان دهیم انسانهائ هستیم قدر شناس و وفادار.
ساناز
May 13,2004
در هفته ای که گذشت از مرگ دو ایرونی یکی در وطن و دیگری در غربت
با خبر شدیم. کیومرث صابری فومنی طنز نویس و روزنامه نگار برجسته و سوسن یکی از خوانندگان معروف و محبوب دوران پیش از انقلاب. قصدم از اشاره به این دو خبر نوشتن سوگنامه در رثای ایندو نیست بلکه تنها ذکر چند نکته می ّباشد. در پی انتشار خبر مرگ کیومرث صابری تمجیدهای فراوانی و همه به درستی و شایستگی از شخصیت و فعالیتهای او صورت گرفت و گروه کثیری از مردم و نویسندگان و صاحبنظران یاد او را گرامی داشتند در حالیکه انتشار خبر مرگ سوسن خواننده ای که در دورانی دیگر بی آنکه ادعائ در عرصه هنر موسیقی داشته باشد به اوج و شهرت دست یافته چندان واکنشی بر نیانگیخته و هر انچه درباره زندگی اش به گوش می رسد همه نشانگر بی توجهی قدر ناشناسی و حتی بی رحمی مردمانی است که در جا و فرصتی دیگر به گونه ای متفاوت عمل می کنند.هدفم از نوشتن این مطالب خورده گیری از دوستان نیست بلکه زندگی فقیرانه و مرگ هنرمندی بی ادعا و مردمی چون سوسن تلنگری است بر اذهان مائ که روزگاری از تلاش و موفقیت هنرمندان و ورزشکاران و نویسندگان مغرور شده ایم و به خود بالیده ایم تلنگری که به یادمان بیاورد سراغی از آنان بگیریم و در عمل نه در ادعا نشان دهیم انسانهائ هستیم قدر شناس و وفادار.
ساناز
May 13,2004
با سلام به همگی
خدمت دوست نادیده ام شهاب خان عرض کنم که خیلی دیر به دیر می نویسید قبول ، اما چرا اینقدر کوتاه؟ قبول دارم که این جمله در عین کوتاهی، بار معنایی سنگینی را بر شانه می برد اما جدّا دوست داشتم چند خطی هم از خودت اضافه می کردی تا باب صحبت را باز کرده باشی.
به قول علما : و اما بعد
این جمله زیبا از شاملو که شهاب به آن اشاره کرده ، سالهاست که دغدغه من بوده و هست . آنهایی که خیلی فلسفی به دنیا نگاه می کنند و حتی آب خوردنشان هم فلسفه خا صی را دنبال می کند ، تا مرز جبر و اختیار رفته اند و من بر این باورم که در این دور باطل به جایی نرسیده اند. آنهایی که از دید مادّی به هر چیزی نگاه می کنند ، سوال پول بهتر است یا ثروت را مطرح می کنند و ... فکر می کنم به تعداد آدمای روی زمین برداشت های مختلف از این جمله وجود دارد
من هنوز تلاش می کنم و جواب خودم را به تمامی نیافته ام . در فرصتی دیگر سعی می کنم بحث را از دید خودم بازتر کنم. خوشحال می شوم که بدانم شما در این باره چی فکر می کنید
پیروز و سربلند باشید
سعید
خدمت دوست نادیده ام شهاب خان عرض کنم که خیلی دیر به دیر می نویسید قبول ، اما چرا اینقدر کوتاه؟ قبول دارم که این جمله در عین کوتاهی، بار معنایی سنگینی را بر شانه می برد اما جدّا دوست داشتم چند خطی هم از خودت اضافه می کردی تا باب صحبت را باز کرده باشی.
به قول علما : و اما بعد
این جمله زیبا از شاملو که شهاب به آن اشاره کرده ، سالهاست که دغدغه من بوده و هست . آنهایی که خیلی فلسفی به دنیا نگاه می کنند و حتی آب خوردنشان هم فلسفه خا صی را دنبال می کند ، تا مرز جبر و اختیار رفته اند و من بر این باورم که در این دور باطل به جایی نرسیده اند. آنهایی که از دید مادّی به هر چیزی نگاه می کنند ، سوال پول بهتر است یا ثروت را مطرح می کنند و ... فکر می کنم به تعداد آدمای روی زمین برداشت های مختلف از این جمله وجود دارد
من هنوز تلاش می کنم و جواب خودم را به تمامی نیافته ام . در فرصتی دیگر سعی می کنم بحث را از دید خودم بازتر کنم. خوشحال می شوم که بدانم شما در این باره چی فکر می کنید
پیروز و سربلند باشید
سعید
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۳
سکوت شکنی
سلام دوستان
بالاخره بعد از مدتها فرصتی دست داد تا چند خطی بنویسم البته در این مدت سعید حسابی فعال بوده و فکر می کنم که جای خالی منو پر کرده . برای اینکه علی آقاهم خیلی از عدم حضور ما شاکی نباشه سعی می کنم بیشتر مطلب بنویسم اما قول نمی دهم.
چراغ روشن
عشق جاودانه است
شاید شکل ان تغییر کند اما جوهر یکی است
تفاوت بین عاشق و غیر عاشق
همان تفاوت بین چراغ روشن است و خاموش
چراغ آنجاست و به کار می آید
اما اکنون نور نیز می افشاند
و همین نور افشانی کار حقیقی آن است
بهترین راه شناخت زندگی بسیار عشق ورزیدن است
ونسان ون گوگ
ساناز May 11, 2004
بالاخره بعد از مدتها فرصتی دست داد تا چند خطی بنویسم البته در این مدت سعید حسابی فعال بوده و فکر می کنم که جای خالی منو پر کرده . برای اینکه علی آقاهم خیلی از عدم حضور ما شاکی نباشه سعی می کنم بیشتر مطلب بنویسم اما قول نمی دهم.
چراغ روشن
عشق جاودانه است
شاید شکل ان تغییر کند اما جوهر یکی است
تفاوت بین عاشق و غیر عاشق
همان تفاوت بین چراغ روشن است و خاموش
چراغ آنجاست و به کار می آید
اما اکنون نور نیز می افشاند
و همین نور افشانی کار حقیقی آن است
بهترین راه شناخت زندگی بسیار عشق ورزیدن است
ونسان ون گوگ
ساناز May 11, 2004
سهشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۳
هنگام تولد فرزند پسر
همه خانواده ها وقتی بچه شان
به دنیا می آید آرزوی بچه ای با هوش دارند
منی که از رهگذر هوشم
تمام زندگیم ویران شده است
فقط می توانم امیدوار باشم
بچه ام خنگ و نادان باشد
بعدش در مقام وزیر کابینه
زندگی راحتی خواهد داشت
این شعر رو برشت از شعر سو تونگ پو (1101-1036)شاعر چینی اقتباس کرده است
وحید 22/2/83
برای مادرانی که می شناسم
لهجه ام چیزی شبیه خیال و آینه بود
آنگاه که صدایم کردی
آنهم به اسم کوچک
ابرهای باردار
دلتنگی کودکان باران را
بردند به سرزمینی دیگر
صدای پای آفتاب را می توانستم بشنوم
آمدی و کنارم زیر بید مجنون پیر نشستی
یادت هست؟ اولین هدیه ات به من
آبی آسمان بود
بعد از آن بود که دیگر دریا
تکرار بغض خاطره نبود
آمدی و با تو سبز آمد و
خاکستری غبار از قابها رفت
بعد از تو بود که پنجره های خانه مان دیگر
همیشه رو به شمال باز می شد
می دانم که به یاد می اری
تمام طراوت آواز قناری را
مرغ عشق را
و حتی سرود گنجشککانی
که پشت پنجره می خواندند
حالا نپرس صدای آواز گنجشک کوچک
شبیه کدام تصنیف قدیمی بود
یادم نمی آید
گلهای چادر مادر بزرگ
قامت عصای پدر بزرگ
صفای بی رنگ آبی که در دستانت
برای بنفشه های باغچه آورده بودی
و نگاه منتظرت به راه دشوار دل آزردگی های من
که " کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟
مرا برد تا انتهای سبکبالی قاصدک ها
و میان چمن ها رهایم کرد
کودکی نگاهت
غم تلخ دلتنگی کبوتر دل را ربود
و به سودای روشنان فردا
زیر کاجهای پیر جنوب شهر دفن کرد
یادم هست که دلم
سالها بود که در حوالی آن حاشیه دور می زد
که تو آمدی و بردیم رو به شمال
که سبزش رنگین کمانی بود
حالا از کاجهای جنوب فقط خاطره محوی مانده به جا
اینجا روز یکشنبه نهم ماه می روز مادر بود و من این رابرای ساناز نوشتم و ازش اجازه گرفتم که برای شما هم بنویسمش
سعید
آنگاه که صدایم کردی
آنهم به اسم کوچک
ابرهای باردار
دلتنگی کودکان باران را
بردند به سرزمینی دیگر
صدای پای آفتاب را می توانستم بشنوم
آمدی و کنارم زیر بید مجنون پیر نشستی
یادت هست؟ اولین هدیه ات به من
آبی آسمان بود
بعد از آن بود که دیگر دریا
تکرار بغض خاطره نبود
آمدی و با تو سبز آمد و
خاکستری غبار از قابها رفت
بعد از تو بود که پنجره های خانه مان دیگر
همیشه رو به شمال باز می شد
می دانم که به یاد می اری
تمام طراوت آواز قناری را
مرغ عشق را
و حتی سرود گنجشککانی
که پشت پنجره می خواندند
حالا نپرس صدای آواز گنجشک کوچک
شبیه کدام تصنیف قدیمی بود
یادم نمی آید
گلهای چادر مادر بزرگ
قامت عصای پدر بزرگ
صفای بی رنگ آبی که در دستانت
برای بنفشه های باغچه آورده بودی
و نگاه منتظرت به راه دشوار دل آزردگی های من
که " کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟
مرا برد تا انتهای سبکبالی قاصدک ها
و میان چمن ها رهایم کرد
کودکی نگاهت
غم تلخ دلتنگی کبوتر دل را ربود
و به سودای روشنان فردا
زیر کاجهای پیر جنوب شهر دفن کرد
یادم هست که دلم
سالها بود که در حوالی آن حاشیه دور می زد
که تو آمدی و بردیم رو به شمال
که سبزش رنگین کمانی بود
حالا از کاجهای جنوب فقط خاطره محوی مانده به جا
اینجا روز یکشنبه نهم ماه می روز مادر بود و من این رابرای ساناز نوشتم و ازش اجازه گرفتم که برای شما هم بنویسمش
سعید
ساقی نامه
خوب گیرد جام را ساقی به دست
کار نیکو کردن از پر کردن است
حالا ربط این بیت به وبلاگ چیه ، قبل از آنکه بر و بچه ها برن و برای ما حرف دربیارن باید عرض کنم که دوستان نباید فراموش کنند که از ننوشتن مطلب چیز خاصی گیرشون نمی یاد اما از نوشتن ،حداقل چیزی عاید ما می شه پس در نوشتن خسیس نباشید و این رابطه را به روز نگه دارید که اقلا دل ما به یه چی توی این غربت خوش باشه
مخلص همگی سعید
کار نیکو کردن از پر کردن است
حالا ربط این بیت به وبلاگ چیه ، قبل از آنکه بر و بچه ها برن و برای ما حرف دربیارن باید عرض کنم که دوستان نباید فراموش کنند که از ننوشتن مطلب چیز خاصی گیرشون نمی یاد اما از نوشتن ،حداقل چیزی عاید ما می شه پس در نوشتن خسیس نباشید و این رابطه را به روز نگه دارید که اقلا دل ما به یه چی توی این غربت خوش باشه
مخلص همگی سعید
با سلام
خدمت علی آقای گل عرض شود که
اول
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
دوم
هنوز یادمان نرفته که همین جنابعالی بودی که شکایت می کردی کسی به شما زنگ نمی زنه حالا داری یه جورایی اقرار می کنی که اینجوری ها هم نیست که می گفتی
سوم
آن شاعر مسیح خوی * اگرچه مدعی العموم نیست اما نمی تونه همین طوری ساکت بنشینه و بگذاره بقیه فکر کنند که تاریخ شعر نو بر می گرده به زمانهای خیلی دور
چهارم
این مورد را واقعا اعتراض دارم. آقا جان این تنها وظیفه سارا نیست که شازده را آرام یا سرگرم کنه بلکه شما هم گهگاهی باید یه تکانی بخورید تا سارا هم یه کاری غیر بچه داری بتونه انجام بده
پنجم
آن یار آمریکایی ما آخرین کسی است که می شه ازش گله کرد چرا که گاهی حتی فرصت نداره خودشو توی آینه ببینه و به خودش بگه "حال سرکار چطوره؟" چه برسه به اینکه هر روز مطلب بنویسه
ششم
آن شاعره محترمه هم خانه شما، احساساتش ته نکشیده فقط آنقدر کامنت های ضد شعر خوانده که دیگه روش نمی شه چیزی بنویسه
هفتم
یا عرض پوزش من این جوان بانکی شما را به جا نیاوردم
هشتم
با نظر شما درباره آقای اچ پی زادگان کارتریج اصل موافقم چرا که سالهاست که از او خبری نیست و دلمان برایش تنگ است
نهم
مریم ها در سکوت نیستند که در اعتصابند چرا که تا سر و کله شان پیدا می شود شما می فرمایید پس کیک چی شد
دهم
خودمانیم این سوزان خانم با این سفرش خوب سوژه ای دست جنابعالی داد. از فردا شاهد جمله نغز" پس سوغاتی چی شد؟" خواهیم بود
آخر آنکه
علی جان لطفا تغییری در سبک نوشتنت نده که در غیر این صورت من یکی حالم گرفته می شه
* یکی از قشنگترین صفت هایی که کسی به من نسبت داده و من واقعا دوستش دارم ممنون از رامتین
سعید
خدمت علی آقای گل عرض شود که
اول
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
دوم
هنوز یادمان نرفته که همین جنابعالی بودی که شکایت می کردی کسی به شما زنگ نمی زنه حالا داری یه جورایی اقرار می کنی که اینجوری ها هم نیست که می گفتی
سوم
آن شاعر مسیح خوی * اگرچه مدعی العموم نیست اما نمی تونه همین طوری ساکت بنشینه و بگذاره بقیه فکر کنند که تاریخ شعر نو بر می گرده به زمانهای خیلی دور
چهارم
این مورد را واقعا اعتراض دارم. آقا جان این تنها وظیفه سارا نیست که شازده را آرام یا سرگرم کنه بلکه شما هم گهگاهی باید یه تکانی بخورید تا سارا هم یه کاری غیر بچه داری بتونه انجام بده
پنجم
آن یار آمریکایی ما آخرین کسی است که می شه ازش گله کرد چرا که گاهی حتی فرصت نداره خودشو توی آینه ببینه و به خودش بگه "حال سرکار چطوره؟" چه برسه به اینکه هر روز مطلب بنویسه
ششم
آن شاعره محترمه هم خانه شما، احساساتش ته نکشیده فقط آنقدر کامنت های ضد شعر خوانده که دیگه روش نمی شه چیزی بنویسه
هفتم
یا عرض پوزش من این جوان بانکی شما را به جا نیاوردم
هشتم
با نظر شما درباره آقای اچ پی زادگان کارتریج اصل موافقم چرا که سالهاست که از او خبری نیست و دلمان برایش تنگ است
نهم
مریم ها در سکوت نیستند که در اعتصابند چرا که تا سر و کله شان پیدا می شود شما می فرمایید پس کیک چی شد
دهم
خودمانیم این سوزان خانم با این سفرش خوب سوژه ای دست جنابعالی داد. از فردا شاهد جمله نغز" پس سوغاتی چی شد؟" خواهیم بود
آخر آنکه
علی جان لطفا تغییری در سبک نوشتنت نده که در غیر این صورت من یکی حالم گرفته می شه
* یکی از قشنگترین صفت هایی که کسی به من نسبت داده و من واقعا دوستش دارم ممنون از رامتین
سعید
دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۳
غمنامه
سلام خوبان
چه روزگار غمباریست
آنگاه که جوانان تپلمان در پی یافتن راهی در تجارت رایانه هفته ای یکبار راهی چین می شوند
وآنگاه که پدرخواندهها دستشان به قلم نمی رود چراکه با دست خود گوشی تلفن را گرفته و با ما صحبت می کنند
و آنگاه که آن شاعران مسیح خوی تنها به اشکال گیری از شعر دوستان می پردازند
و آنگاه که همسر محبوب من در زیر گریه ها و شیونهای کوچکترین عضو خانواده لیست جهیزیه تهیه میکند و کسی در باره آن لیست کامنت نمی دهد جز یک سفر کرده
و آنگاه که آن سفر کردهها به آمریکا در موطن کاپوچینو گم می شوند
و آنگاه که آن شاعره که ما با او در یک خانه هستیم احساساتش پایان می یابد
و آنگاه که جوانان بانکی ما دست از پول و اقتصاد بر نمی دارند
و آنگاه که جوانان عشق اچ پی و پرینتر حتی فرصت یک زحمت دادن به ما را ندارند تا چه رسد به مهمان کردن ما
و آنگاه که مریم ها به یکباره در سکوت فرو روند
و آنگاه که سوزان بر خلاف اسمش خیلی خاموش و بی صدا راهی فرانسه می شود و نداند که کلاغه خبر می آورد و باید سوغاتی بدهد حالا که کیک تولد نداد
می دانید چه می شود
می شود حال و روز وبلاگ ما
بابا چرا همتون خوابتون برده
به درود
علی پرشین 21/2/83
چه روزگار غمباریست
آنگاه که جوانان تپلمان در پی یافتن راهی در تجارت رایانه هفته ای یکبار راهی چین می شوند
وآنگاه که پدرخواندهها دستشان به قلم نمی رود چراکه با دست خود گوشی تلفن را گرفته و با ما صحبت می کنند
و آنگاه که آن شاعران مسیح خوی تنها به اشکال گیری از شعر دوستان می پردازند
و آنگاه که همسر محبوب من در زیر گریه ها و شیونهای کوچکترین عضو خانواده لیست جهیزیه تهیه میکند و کسی در باره آن لیست کامنت نمی دهد جز یک سفر کرده
و آنگاه که آن سفر کردهها به آمریکا در موطن کاپوچینو گم می شوند
و آنگاه که آن شاعره که ما با او در یک خانه هستیم احساساتش پایان می یابد
و آنگاه که جوانان بانکی ما دست از پول و اقتصاد بر نمی دارند
و آنگاه که جوانان عشق اچ پی و پرینتر حتی فرصت یک زحمت دادن به ما را ندارند تا چه رسد به مهمان کردن ما
و آنگاه که مریم ها به یکباره در سکوت فرو روند
و آنگاه که سوزان بر خلاف اسمش خیلی خاموش و بی صدا راهی فرانسه می شود و نداند که کلاغه خبر می آورد و باید سوغاتی بدهد حالا که کیک تولد نداد
می دانید چه می شود
می شود حال و روز وبلاگ ما
بابا چرا همتون خوابتون برده
به درود
علی پرشین 21/2/83
یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۳
معراج
بر فراز برکه ها ,بر فراز دره ها
بر فراز کوهها و بیشه ها و ابرها و دریاها
ماورای خورشید و ماورای اثیر
ماورای دایره کرات پرستاره
تو ای روح من ,چابکانه در پروازی
وهمچون شناگر چیره دستی که در دل موج از خود رفته باشد
تو با لذتی وصف ناپذیر و مردانه
در پهنه ژرف فضا ,شادمانه ,شیاری پدید می آوری
ای روح من ,دور از این بخارهای بویناک پر بگشا
و در هوای عالم بالا ,آلودگی از خود بزدای
و آن آتش تابناک را ,که فضاهای روشن را پر کرده
همچون شراب ناب خدائی بنوش
خوشبخت آنکه ,در پس ملالها و غمهای بی شمار
با بالی نیرومند بسوی سرزمینهای درخشان و آرام بال برکشد
خوشبخت آنکه اندیشه هایش چون چکاوکان
بسوی آسمان بامدادی جهش آزادانه آغاز کند
خوشبخت آنکه بر فراز زندگی شاهبال بگسترد
و بی هیچ کوششی زبان نهفته گلها و اشیا بی زبان را دریابد
شارل بودلر
وحید 20/2/83
بر فراز برکه ها ,بر فراز دره ها
بر فراز کوهها و بیشه ها و ابرها و دریاها
ماورای خورشید و ماورای اثیر
ماورای دایره کرات پرستاره
تو ای روح من ,چابکانه در پروازی
وهمچون شناگر چیره دستی که در دل موج از خود رفته باشد
تو با لذتی وصف ناپذیر و مردانه
در پهنه ژرف فضا ,شادمانه ,شیاری پدید می آوری
ای روح من ,دور از این بخارهای بویناک پر بگشا
و در هوای عالم بالا ,آلودگی از خود بزدای
و آن آتش تابناک را ,که فضاهای روشن را پر کرده
همچون شراب ناب خدائی بنوش
خوشبخت آنکه ,در پس ملالها و غمهای بی شمار
با بالی نیرومند بسوی سرزمینهای درخشان و آرام بال برکشد
خوشبخت آنکه اندیشه هایش چون چکاوکان
بسوی آسمان بامدادی جهش آزادانه آغاز کند
خوشبخت آنکه بر فراز زندگی شاهبال بگسترد
و بی هیچ کوششی زبان نهفته گلها و اشیا بی زبان را دریابد
شارل بودلر
وحید 20/2/83
شارل بودلر 1821-1867
زنرگی بودلر پر از حوادث روحی و باطنی است نخست شیفته انقلاب سال 1848شد ولی بزودی از خشونت و خونریزی
آن نفرت کرد و پا از میدان سیاست بیرون کشید
در سال 1857 مجموعه اشعارش را بنام <<گلهای اهریمنی>> منتشر ساخت و در همان سال او را بمحاکمه خواندند و بجرم
سرودن و نشر دادن اشعار مخالف اخلاق بپرداخت مبلغی گزاف و حذف کردن شش قطعه از قطعات کتاب محکومش کردند
ده سال زندگی بودلر در فاصله ی این محکومیت تا هنگام مرگ با وجود شهرت فراوان خاصه در میان جوانان بتنگدستی
و بیماری و تیره بختی گذشت
در آخرین سال عمر بعلت اسرافی که در فرسودن قوای دماغی و بدنی خود کرده بود و نیز بعلت عیاشیهای فراوان سالهای پیش
که منجر به بیماری هولناک سیفلیس شده بود دچار فلج شد و قوای ناطقه و لامسه اش از کار افتاد و یکسال تمام بی آنکه کلمه ای بزبان
آورد در آسایشگاه طبیب معالجش بسر برد و با همین وضع رقت انگیز جان سپرد
زندگي بودلر شباهتي عجيب به زندگي (ادگار آلن پو)شاعر بزرگ آمريکايي دارد و شايد بهمين سبب است
که (پو),(بودلر)را تحت تاثير گرفته و اورا به ترجمه ي پاره اي از داستانها و اشعار خويش واداشته است
بودلر به اعتقاد همه شاعران و سخن شناسان نه تنها پدر شعر جديد فرانسه بلکه پدر شعر جديد اروپاست
همه مکاتب اخير از شيوه شعري او پديد آمده است و همه شاعران بعدي مانند (مالارمه)(رمبو)(ورلن)(آپولي نر)(والري )و صدها تن ديگر
زير نفوذ او قرار گرفته و يک دل و يک زبان هنر او را ستوده اند حتي(سوررئاليستها) نيز که اغلب شعران گذشته را حقير شمرده اند
بودلر را صميمانه تجليل کرده اند
شعر بودلر برغم همه يکنواختي و محدوديتي که در قالب خويش دارد و پا از حدود سنن کلاسيک بيرون نمي گذارد و بر غم عدم
تنوع موضوعات و مضامين و نيز با وجود بدبيني مفرطي که بر سراسر آن سايه افکنده بزرگترين و عميق ترين تاثير ممکن را در
شعر اروپايي کرده است
شعر بودلر نه به تنهائي شعر احساس است و نه شعر انديشه بلکه مانند غزل حافظ آميزه اي از هر دوي اينهاست
وحید 20/2/83
زنرگی بودلر پر از حوادث روحی و باطنی است نخست شیفته انقلاب سال 1848شد ولی بزودی از خشونت و خونریزی
آن نفرت کرد و پا از میدان سیاست بیرون کشید
در سال 1857 مجموعه اشعارش را بنام <<گلهای اهریمنی>> منتشر ساخت و در همان سال او را بمحاکمه خواندند و بجرم
سرودن و نشر دادن اشعار مخالف اخلاق بپرداخت مبلغی گزاف و حذف کردن شش قطعه از قطعات کتاب محکومش کردند
ده سال زندگی بودلر در فاصله ی این محکومیت تا هنگام مرگ با وجود شهرت فراوان خاصه در میان جوانان بتنگدستی
و بیماری و تیره بختی گذشت
در آخرین سال عمر بعلت اسرافی که در فرسودن قوای دماغی و بدنی خود کرده بود و نیز بعلت عیاشیهای فراوان سالهای پیش
که منجر به بیماری هولناک سیفلیس شده بود دچار فلج شد و قوای ناطقه و لامسه اش از کار افتاد و یکسال تمام بی آنکه کلمه ای بزبان
آورد در آسایشگاه طبیب معالجش بسر برد و با همین وضع رقت انگیز جان سپرد
زندگي بودلر شباهتي عجيب به زندگي (ادگار آلن پو)شاعر بزرگ آمريکايي دارد و شايد بهمين سبب است
که (پو),(بودلر)را تحت تاثير گرفته و اورا به ترجمه ي پاره اي از داستانها و اشعار خويش واداشته است
بودلر به اعتقاد همه شاعران و سخن شناسان نه تنها پدر شعر جديد فرانسه بلکه پدر شعر جديد اروپاست
همه مکاتب اخير از شيوه شعري او پديد آمده است و همه شاعران بعدي مانند (مالارمه)(رمبو)(ورلن)(آپولي نر)(والري )و صدها تن ديگر
زير نفوذ او قرار گرفته و يک دل و يک زبان هنر او را ستوده اند حتي(سوررئاليستها) نيز که اغلب شعران گذشته را حقير شمرده اند
بودلر را صميمانه تجليل کرده اند
شعر بودلر برغم همه يکنواختي و محدوديتي که در قالب خويش دارد و پا از حدود سنن کلاسيک بيرون نمي گذارد و بر غم عدم
تنوع موضوعات و مضامين و نيز با وجود بدبيني مفرطي که بر سراسر آن سايه افکنده بزرگترين و عميق ترين تاثير ممکن را در
شعر اروپايي کرده است
شعر بودلر نه به تنهائي شعر احساس است و نه شعر انديشه بلکه مانند غزل حافظ آميزه اي از هر دوي اينهاست
وحید 20/2/83
شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۳
سلام خوبان
اول اینکه وحید جان شام چی شد
دوم اینکه همسرم سارا جهت دوشیزگانی که بخت به آنان رو کرده و پسری پیدا شده که تن به ازدواج دهد و تصادفا درب خانه آنها آماده و حاضر به پرداخت مهریه و شیر بها شده است و حالا خانواده محترمشان قصد تهیه جهاز دارند لیستی آماده کرده است
دوستان سلام
اميدواريم که هميشه خوش باشيد و خندان و صد البته که مبارکا باشد . در ليست زير که به کمک مادرم تهيه کرديم اقلامي که ميتوان در جهازي قرار داد و در خاطر ما بود آورده ايم و شما هرجور که دوست داريد مي توانيد از اين ليست کاسته يا به آن اضافه کنيد .
در پايان اميدواريم که فرزندانتان زير سايه شما مادران و پدران عزيز خوشبخت گردند .
با تشکر
سارا همسر علي ( پرشين )
سوم اینکه جهت مشاهده لیست از این لینک استفاده کنید
جهازی
استفاده کنید
چهارم اینکه یک شعر
بر دریچه قلبم نوشتم ورود ممنوع
عشق آمد و گفت من سواد ندارم
بدرود
علی پرشین 19/2/83
اول اینکه وحید جان شام چی شد
دوم اینکه همسرم سارا جهت دوشیزگانی که بخت به آنان رو کرده و پسری پیدا شده که تن به ازدواج دهد و تصادفا درب خانه آنها آماده و حاضر به پرداخت مهریه و شیر بها شده است و حالا خانواده محترمشان قصد تهیه جهاز دارند لیستی آماده کرده است
دوستان سلام
اميدواريم که هميشه خوش باشيد و خندان و صد البته که مبارکا باشد . در ليست زير که به کمک مادرم تهيه کرديم اقلامي که ميتوان در جهازي قرار داد و در خاطر ما بود آورده ايم و شما هرجور که دوست داريد مي توانيد از اين ليست کاسته يا به آن اضافه کنيد .
در پايان اميدواريم که فرزندانتان زير سايه شما مادران و پدران عزيز خوشبخت گردند .
با تشکر
سارا همسر علي ( پرشين )
سوم اینکه جهت مشاهده لیست از این لینک استفاده کنید
جهازی
استفاده کنید
چهارم اینکه یک شعر
بر دریچه قلبم نوشتم ورود ممنوع
عشق آمد و گفت من سواد ندارم
بدرود
علی پرشین 19/2/83
جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۳
برای احمد عزیز که خاطراتم با او فراموش ناشدنی است
وقتی از آسارا رد می شدیم و می رفتیم رو به شمال ، هزار چم بود و هرچه می دیدیم سبز سبز. به خودمان می گفتیم ماست چکیده را در راه برگشت نباید فراموش کنیم. می رسیدیم چالوس یا رامسر یا نمی دانم یک جایی که شبیه هیچ جا نیست و نفسی عمیق می کشیدیم و آرامش رفته را به سرای خیال باز می گرداندیم. از راه رفته که باز می آمدیم ، ماست چکیده ای می گرفتیم ودوغی می خوردیم و بعد از ساعتی دوباره دود بود و دود بود و دود. دوباره روز از نو و تکرار چرخه خانه – جمهوری ، جمهوری – خانه
وقتی از خانه مادری زدم بیرون و آمدم اینجا " تورنتو" ، تا مدتها جهتم را گم می کردم. نپرسید چرا؟ چون اینجا کوهی نیست که بدانی شمال و جنوب راهت را. مدتی گذشت تا متوجه شدم که چمدانم خالی از خاطره است. تمامشان را جا گذاشته بودم. آمدم در زدم ، چهره پشت در آشنا نمی نمود. آمدم پنجره را رو به دریا بگشایم ، سمت خیال را گم کردم. نشستم ، ایستادم ، چشمانم را بستم و گشودم ، تنها سکوت بود و سکوت ، انگار سالهاست که کسی از این کوچه گذر نکرده است. بغضی گلویم را گرفته بود و می فشرد. رفتم که بپرسم از کدام مسیر می رسم به کوچه اقاقی ، که دیدم نگاه ها غریب اند. اینجا تلاطم دریا نه بی قراری که دیوانگی است. مرزی میان جنون و عشق نیست. آنچه می یابی یا دیدنی است و یا لمس کردنی ، چیزی نمی یابی که حس شدنی باشد. به خودم گفتم که وقتی از پل عبور می کنی و به آنسوی دره می روی ، به پشت سرت که نگاه می کنی می بینی تنها دورنمایی است زیبا. اندک اندک رنج خارهای راه را که هنگام آمدن به پایت رفته بودند فراموش می کنی
به راستی چرا این چنینیم؟ همواره از آنچه بودیم به نیکی یاد می کنیم و از آنچه هستیم گله داریم
سعید
وقتی از آسارا رد می شدیم و می رفتیم رو به شمال ، هزار چم بود و هرچه می دیدیم سبز سبز. به خودمان می گفتیم ماست چکیده را در راه برگشت نباید فراموش کنیم. می رسیدیم چالوس یا رامسر یا نمی دانم یک جایی که شبیه هیچ جا نیست و نفسی عمیق می کشیدیم و آرامش رفته را به سرای خیال باز می گرداندیم. از راه رفته که باز می آمدیم ، ماست چکیده ای می گرفتیم ودوغی می خوردیم و بعد از ساعتی دوباره دود بود و دود بود و دود. دوباره روز از نو و تکرار چرخه خانه – جمهوری ، جمهوری – خانه
وقتی از خانه مادری زدم بیرون و آمدم اینجا " تورنتو" ، تا مدتها جهتم را گم می کردم. نپرسید چرا؟ چون اینجا کوهی نیست که بدانی شمال و جنوب راهت را. مدتی گذشت تا متوجه شدم که چمدانم خالی از خاطره است. تمامشان را جا گذاشته بودم. آمدم در زدم ، چهره پشت در آشنا نمی نمود. آمدم پنجره را رو به دریا بگشایم ، سمت خیال را گم کردم. نشستم ، ایستادم ، چشمانم را بستم و گشودم ، تنها سکوت بود و سکوت ، انگار سالهاست که کسی از این کوچه گذر نکرده است. بغضی گلویم را گرفته بود و می فشرد. رفتم که بپرسم از کدام مسیر می رسم به کوچه اقاقی ، که دیدم نگاه ها غریب اند. اینجا تلاطم دریا نه بی قراری که دیوانگی است. مرزی میان جنون و عشق نیست. آنچه می یابی یا دیدنی است و یا لمس کردنی ، چیزی نمی یابی که حس شدنی باشد. به خودم گفتم که وقتی از پل عبور می کنی و به آنسوی دره می روی ، به پشت سرت که نگاه می کنی می بینی تنها دورنمایی است زیبا. اندک اندک رنج خارهای راه را که هنگام آمدن به پایت رفته بودند فراموش می کنی
به راستی چرا این چنینیم؟ همواره از آنچه بودیم به نیکی یاد می کنیم و از آنچه هستیم گله داریم
سعید
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۳
نوشته دیگر از نوع دیگر در باره گل آقا از مسعود بهنود
گل آقا: حالا حال سرکار چطورست
سه روز است صبر کرده ام و با خود می جنگم برای نوشتن سوگواره ای برای کيومرث صابری که همان گل آقا باشد. اما سرانجام بايد بنويسم،
دست کم به حرمت آن که نوشته ای از او دارم کوتاه « پير شدی مويت سپيد نشد، رويت سياه نشد، دلت سياه نشه ». از ميان همه آن چه وقتی از بند به در آمدم شنيدم و ديدم دو سه تاست که برايم مانده است به يادگار. يکی از آقای خاتمی است، ديگری از گل آقا، يکی از عباس آقا ملکی و يکی از زنی که نمی شناسمش و فقط نگاهی بود و آهی. که زمانی برايتان می گويم. اما گل آقا.
اگر اين کار آخر را نکرده بود که کرد و مجله گل آقا را تعطيل نمی کرد ظلمی به خودش کرده بود. که نکرد. وقتی در همان روزهای دوم خرداد در شهر شايع بود که نوشته است « بنويسيد خاتمی و بخوانيد ناطق» به هر که می رسيد گردنی کج می کرد و می گفت « نه بابا کجا گل آقا چنين چيزی نوشته » و در همان حال لبخند محوی بر گوشه لبش بود، نه که دروغ بگويد. رند بود می دانست وقتی به آن جا برسی که جماعت لطف و حسن طبع خود را به تو نشانی دهند و امضايت را جعل کنند يعنی به بلند جائی رسيده ای. رسيده بود گل آقا. به شهادت همه آن ها که می شناختندش. و به شهادت آن که روز يکشنبه سايت امروز تيتر زده است « ايران در سوگ گل آقا گريست»
او را نمی شناختم و هنوز هم بر اين باورم که نمی شناسم. اما اين قدر بود که در آن دورهای دور تقسيم بين اطلاعات و کيهان انگار همان بود که بايد. خيلی با قاعده و به منطق. از دو موسسه ای مطبوعاتی مصادره ای که زير نظر ولی فقيه اند، يکی جماعت تند و آتشی مزاج را راضی می کرد و آن ديگری که اطلاعات باشد آدم های سنگين و به عقل و آرام رسيده. آدمی هائی مانند ما هم به مجامله با خود، هر روز اطلاعات خوانديم و کيهان را به ضرورت، هر گاه فحشی نثار می کرد. و در اين اطلاعات عطا الله مهاجرانی می نوشت و شيرين، جلال رفيع سنگين و گاه نمک درونش از لابلای احتياط هايش سر می زد، محمدجواد حجتی کرمانی هم انگار خود سيد محمود دعائی بود که وقت داشت برای نوشتن. و در اين مجموعه گاهی هم نوشته ای از زرين کوب، احسان طبری، اسلامی نذوشن، دوباری سعيدی سيرجانی و همان ها که بعد به نشريه هنوز معتبر اطلاعات سياسی و اقتصادی اسباب کشيدند. در اين وسط و ناگهانی ستونی پيدا شد که «2,کلمه حرف حساب» ش نام داده بود. تجربه ای به طنز. و ما پرس و جوکنان که کيست اين که در جامعه ای عبوس به طنز خطر کرده است و همان جا نام از کيومرث صابری فومنی ظاهر شد. گفتند از بجه های توفيق است که به سائقه دينباوری و معلمی با محمد علی رجائی آشنا بود و از همان جا در حکومت حاشيه زده است. در چنته توفيق همه نوع کالائی بود اين را از همان روزگاران قديم می دانستم و عجبی نبود اگر چند تائی هم نمازخوان در آن ميان بوده باشند. پس 2 کلمه حرف حسابش را هر روز می خواندم و از آشنائی اش با ادب متقدم سرمست بودم. سواد داشت و اين مشخصه همه آن ها بود که گفتم در «اطلاعات» ثابت و سيار پيدايشان می شد. روزگاران گشت و مجله «گل آقا» رسيد، برای ما از قديم مانده ها عجب بوئی از توفيق داشت و بگويم که باسوادتر از توفيق بود مجله – مقصودم نسبت سواد برادران محترم توفيق با کيومرث صابری نيست کل مجله را می گويم - و هر هفته اش می خواندم تا چند سالی. گاه در لبه تيغ شاهکارها داشت که به کشفش مشعوف می شدم. اما هنوز خود گل آقا را نديده و نمی شناختم. تا روزی...
روزی از روزها کجا می رفتم يادم نيست، همين قدر هست که در خيابان های شهر شلوغ گم شده بودم و نمی توانستم آن نشانی را که می خواستم پيدا کنم، هنوز تلفن همراه نبود. در به در بودم که تلفن عمومی پيدا کنم و تلفن کنم و از ميزبان کمک بگيرم. در خانه مردم را که نمی شد زد، بقالی با تلفن های قلکی هم نمی ديدم و تلفن های همگانی هم که می دانستم همه اشکالی دارند، تازه پول خرد از کجا پيدا کنم. باری در ساختمانی را باز ديدم دفتر مانند. به داخل رفتم. سرسرائی بود بی هيچ کس، ميزی و مقداری کاغد و ماشين فتوکپی. انگار دفتر يک شرکت ساختمانی مثلا، جز آن که وقتی در جست و جوی کسی که اجازت به استفاده از تلفن دهد سرک کشيدم در اتاق روبرو، ميزهای کنار هم بود و پشت هر کدام کسی و از جمله يکی که نگاه کنجکاو اما آشنا به من غريبه در راهرو سرگردان داشت. بوی تحريريه به مشام می خورد. خانمی رسيد در هيات منشی و به سئوالم با ادب جواب داد و تلفن روی ميز را تعارفم کرد. داشتم شماره می گرفتم که تازه چشمم به پوستر و کاريکاتورهای روی ديوار افتاد. ای عجب من به دفتر مجله گل آقا وارد شده بودم ناخواسته و آن نگاه آشنا هم لابد يکی از اهل بخيه بود و متعجب که اين فلان در دفتر ما با چه کس قرار دارد. نمی دانستم چه کنم که بی ادبی نباشد. از سر بی چارگی، تلفن کردم و آدرس گرفتم و زدم به چاک.
دو سه روزی بعد اول دوستی تلفن کرد که کيومرث صابری تلفن مرا خواسته و دقايقی بعد خودش تلفن کرد.
- شنيده بودم که به هر کس دير به دير سر می زند می گويند راه گم کرده ای اما...
لازم نبود که شرح دهد. دانستم که آن نگاه آشنا، گويا از خرمشاهی عزيز، کار خود کرده و داستان راه گم کردنم را می داند و من به خجالت اندرم که چرا سلامی نگفتم و رفتم. آمدم به عذر تقصير دست و پائی بزدم نگذاشت و گفت حالا حال سرکار چطورست... و بعدش قراری به ناهاری. همين بود و بود تا سال هائی چند. من نمکی در نوشتار خود نيافتم که به وعده ای که داده بودم در آن ناهار وفا کنم و بلائی که بر سر نام بردن از عمو نجف دريابندری بر سر گل آقا آمد هم خيالی از آن دست را در او کشته بود که اصراری هم نکرد. که همان اصرار که به مرد بزرگ کرده بود و پشت دستش زده بودند برای مدتی او را بس بود. البته چيزی هم از دست نداد.
رفته بودم به ديدار زنده يادش سعيدی سيرجانی. مرتضی نگاهی از سانفرانسيکو آمده و شاعر- وکيل ما حميد مصدق هم بود که سعيدی داستانی بر گفت از صابری که پيام آورده از رهبر. و جواب تند خودش را هم به تاب گفت. در خيال قيافه صابری را مجسم کردم در نقش پيام رسان بين اين دو تن، که هر دو جای خود مطمئن و بزرگ ديده بودند. يکی طفلک بی آن که به خطر اين خوش خيالی آشنا باشد و عقوبت جواب سر بالا را بداند و آن ديگری دارای دلايلی مکفی برای چنان خيالی. پشتم از آن روايت لرزيد از همان موقع که سعيدی با آن تن نازک و خيال بلند تکيه داده بود به مسند و روايت می کرد. از در که به در رفتيم باران زده بود، لرزش خيالم را به نگاهی و مصدق گفتم. حميد سر درد دلش گشوده شد و گفت خوب می خواستی بگوئی همين را . و شايد دوباره هم گفت می گفتی همين را. من فقط گفتم موقع مقتضی نبود.
ماجرای دستگيری سعيدی سيرجانی که پيش آمد نمی دانم چرا دلم مطمئن بود و در اين اطمينان دهی انگار تصوير صابری هم نفشی داشت. تا آن خبر رسيد از پايان سعيدی، در سفر بودم چو باز آمدم سکوت وهمناکی بر اهل قلم افتاد. چنان خشگسالی که ياران فراموش کردند عشق از وحشت. و از آن زمان نمی دانم چرا دلم از اين طفلک که صابری باشد گرفت. هنوز نمی دانم چرا. سکوت وهمناک است.
باز روزگاران گذشت. من رفته بودم به بند و به در آمده. فردا روزش به بيمارستان آراد خفته بودم بی اذن ملاقات، صبحدمان يکی از پزشگان اهل دل بيمارستان رسيد که گل آقا می خواهد بيايد گفتم منع و بند از شماست گفت از دکتر عباسيون اجازه می گيرم. و داشتم کتاب می خواندم که از لای در آمد به درون، نازک تر شده بود و موهايش سپيدتر. گفت قصد آن ندارم که قوروق را به هم بزنم. گفتم آقا... نگذاشت حرفی بزنم گفت حالا حال سرکار چطورست. يک شاخه گل داشت گذاشت و گريخت. روی آن نوشته بود « پير شدی ...» کتاب را بستم و چشم را. انگار همه آن بيست و دو سال در برابرم رژه رفت. به خيل اميدواران، سرخوشان، دل به اميد بسته ها و اميد بريده ها گذر کردم. چه خيال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.
حالا يادم می آيد که چه نجيب نصيحت می کرد، معلم وار. راست گفته است احمد رضا احمدی. و راست گفته است داور نبوی، و راست گفته است آيدين؛ و راست گفته است عموزاده خليلی. محمدقوچانی هم راست گفته است. آری رند بود و معلم وار. به خودش هم گفته بودم چقدر شباهت به آل احمد می برد بی هيچ شباهتی در منش. اين در درون می ريخت و آن بيرون می زد. و هر دو چوان بودند برای رفتن وقتی که گذارشان به اين کوچه بی انتها افتاد.
حالا که لب گشوده و دارم در اين خلوت ناخواسته می گردم، بگويم که کاريکاتوری کشيده بودند اهل گل آقا وقت گرفتاری کرباسچی؛ در گوشه چپ دستی و باسنی پيدا، دست بشکن زنان و باسن جنبان به آهنگ برو دارمت. و در آن گوشه کرباسچی می رفت به سوی ناکجا. تلفن کردم و گفتم « آقا خيلی نزديک شده ايد انگار چند سانتی نمانده است.» می دانست دارم اشاره می کنم به منع کشيدن کاريکاتور روحانيون و کاريکاتور آن کس که به کرباسچی گفت برو دارمت. هر دو می دانستيم که در آن سال ها چه وسوسه ای بود کشيدن آن که در هيات رييس جمهور بود و در اين روی جلد تنها دست و تنی از او پيدا بود با تمام رعايت ها که مبادا از همان سپيدی جامه بلند منع ظاهر شود. گفت شما که اهل بخيه ای هميشه، تا بوده گرفتاری در همان چند سانت بوده است. ما و شما در همان چند سانت خانه کرده ايم و گرنه که .... حالا حال سرکار چطورست.
حالا اين گل آقا رفته است و در چند متر دراز کشيده در قطعه هنرمندان. می دانم که علی حاتمی و دکتر زرين کوب در آن نزديکی هستند. حميد مصدق دورتر ست و سعيدی سيرجانی کجاست. انگار گل آقا دارد نگاهش را از ما می دزدد. انگار می خواهد صحبت را عوض کند: حالا حال سرکار چطورست.
رامتین
گل آقا: حالا حال سرکار چطورست
سه روز است صبر کرده ام و با خود می جنگم برای نوشتن سوگواره ای برای کيومرث صابری که همان گل آقا باشد. اما سرانجام بايد بنويسم،
دست کم به حرمت آن که نوشته ای از او دارم کوتاه « پير شدی مويت سپيد نشد، رويت سياه نشد، دلت سياه نشه ». از ميان همه آن چه وقتی از بند به در آمدم شنيدم و ديدم دو سه تاست که برايم مانده است به يادگار. يکی از آقای خاتمی است، ديگری از گل آقا، يکی از عباس آقا ملکی و يکی از زنی که نمی شناسمش و فقط نگاهی بود و آهی. که زمانی برايتان می گويم. اما گل آقا.
اگر اين کار آخر را نکرده بود که کرد و مجله گل آقا را تعطيل نمی کرد ظلمی به خودش کرده بود. که نکرد. وقتی در همان روزهای دوم خرداد در شهر شايع بود که نوشته است « بنويسيد خاتمی و بخوانيد ناطق» به هر که می رسيد گردنی کج می کرد و می گفت « نه بابا کجا گل آقا چنين چيزی نوشته » و در همان حال لبخند محوی بر گوشه لبش بود، نه که دروغ بگويد. رند بود می دانست وقتی به آن جا برسی که جماعت لطف و حسن طبع خود را به تو نشانی دهند و امضايت را جعل کنند يعنی به بلند جائی رسيده ای. رسيده بود گل آقا. به شهادت همه آن ها که می شناختندش. و به شهادت آن که روز يکشنبه سايت امروز تيتر زده است « ايران در سوگ گل آقا گريست»
او را نمی شناختم و هنوز هم بر اين باورم که نمی شناسم. اما اين قدر بود که در آن دورهای دور تقسيم بين اطلاعات و کيهان انگار همان بود که بايد. خيلی با قاعده و به منطق. از دو موسسه ای مطبوعاتی مصادره ای که زير نظر ولی فقيه اند، يکی جماعت تند و آتشی مزاج را راضی می کرد و آن ديگری که اطلاعات باشد آدم های سنگين و به عقل و آرام رسيده. آدمی هائی مانند ما هم به مجامله با خود، هر روز اطلاعات خوانديم و کيهان را به ضرورت، هر گاه فحشی نثار می کرد. و در اين اطلاعات عطا الله مهاجرانی می نوشت و شيرين، جلال رفيع سنگين و گاه نمک درونش از لابلای احتياط هايش سر می زد، محمدجواد حجتی کرمانی هم انگار خود سيد محمود دعائی بود که وقت داشت برای نوشتن. و در اين مجموعه گاهی هم نوشته ای از زرين کوب، احسان طبری، اسلامی نذوشن، دوباری سعيدی سيرجانی و همان ها که بعد به نشريه هنوز معتبر اطلاعات سياسی و اقتصادی اسباب کشيدند. در اين وسط و ناگهانی ستونی پيدا شد که «2,کلمه حرف حساب» ش نام داده بود. تجربه ای به طنز. و ما پرس و جوکنان که کيست اين که در جامعه ای عبوس به طنز خطر کرده است و همان جا نام از کيومرث صابری فومنی ظاهر شد. گفتند از بجه های توفيق است که به سائقه دينباوری و معلمی با محمد علی رجائی آشنا بود و از همان جا در حکومت حاشيه زده است. در چنته توفيق همه نوع کالائی بود اين را از همان روزگاران قديم می دانستم و عجبی نبود اگر چند تائی هم نمازخوان در آن ميان بوده باشند. پس 2 کلمه حرف حسابش را هر روز می خواندم و از آشنائی اش با ادب متقدم سرمست بودم. سواد داشت و اين مشخصه همه آن ها بود که گفتم در «اطلاعات» ثابت و سيار پيدايشان می شد. روزگاران گشت و مجله «گل آقا» رسيد، برای ما از قديم مانده ها عجب بوئی از توفيق داشت و بگويم که باسوادتر از توفيق بود مجله – مقصودم نسبت سواد برادران محترم توفيق با کيومرث صابری نيست کل مجله را می گويم - و هر هفته اش می خواندم تا چند سالی. گاه در لبه تيغ شاهکارها داشت که به کشفش مشعوف می شدم. اما هنوز خود گل آقا را نديده و نمی شناختم. تا روزی...
روزی از روزها کجا می رفتم يادم نيست، همين قدر هست که در خيابان های شهر شلوغ گم شده بودم و نمی توانستم آن نشانی را که می خواستم پيدا کنم، هنوز تلفن همراه نبود. در به در بودم که تلفن عمومی پيدا کنم و تلفن کنم و از ميزبان کمک بگيرم. در خانه مردم را که نمی شد زد، بقالی با تلفن های قلکی هم نمی ديدم و تلفن های همگانی هم که می دانستم همه اشکالی دارند، تازه پول خرد از کجا پيدا کنم. باری در ساختمانی را باز ديدم دفتر مانند. به داخل رفتم. سرسرائی بود بی هيچ کس، ميزی و مقداری کاغد و ماشين فتوکپی. انگار دفتر يک شرکت ساختمانی مثلا، جز آن که وقتی در جست و جوی کسی که اجازت به استفاده از تلفن دهد سرک کشيدم در اتاق روبرو، ميزهای کنار هم بود و پشت هر کدام کسی و از جمله يکی که نگاه کنجکاو اما آشنا به من غريبه در راهرو سرگردان داشت. بوی تحريريه به مشام می خورد. خانمی رسيد در هيات منشی و به سئوالم با ادب جواب داد و تلفن روی ميز را تعارفم کرد. داشتم شماره می گرفتم که تازه چشمم به پوستر و کاريکاتورهای روی ديوار افتاد. ای عجب من به دفتر مجله گل آقا وارد شده بودم ناخواسته و آن نگاه آشنا هم لابد يکی از اهل بخيه بود و متعجب که اين فلان در دفتر ما با چه کس قرار دارد. نمی دانستم چه کنم که بی ادبی نباشد. از سر بی چارگی، تلفن کردم و آدرس گرفتم و زدم به چاک.
دو سه روزی بعد اول دوستی تلفن کرد که کيومرث صابری تلفن مرا خواسته و دقايقی بعد خودش تلفن کرد.
- شنيده بودم که به هر کس دير به دير سر می زند می گويند راه گم کرده ای اما...
لازم نبود که شرح دهد. دانستم که آن نگاه آشنا، گويا از خرمشاهی عزيز، کار خود کرده و داستان راه گم کردنم را می داند و من به خجالت اندرم که چرا سلامی نگفتم و رفتم. آمدم به عذر تقصير دست و پائی بزدم نگذاشت و گفت حالا حال سرکار چطورست... و بعدش قراری به ناهاری. همين بود و بود تا سال هائی چند. من نمکی در نوشتار خود نيافتم که به وعده ای که داده بودم در آن ناهار وفا کنم و بلائی که بر سر نام بردن از عمو نجف دريابندری بر سر گل آقا آمد هم خيالی از آن دست را در او کشته بود که اصراری هم نکرد. که همان اصرار که به مرد بزرگ کرده بود و پشت دستش زده بودند برای مدتی او را بس بود. البته چيزی هم از دست نداد.
رفته بودم به ديدار زنده يادش سعيدی سيرجانی. مرتضی نگاهی از سانفرانسيکو آمده و شاعر- وکيل ما حميد مصدق هم بود که سعيدی داستانی بر گفت از صابری که پيام آورده از رهبر. و جواب تند خودش را هم به تاب گفت. در خيال قيافه صابری را مجسم کردم در نقش پيام رسان بين اين دو تن، که هر دو جای خود مطمئن و بزرگ ديده بودند. يکی طفلک بی آن که به خطر اين خوش خيالی آشنا باشد و عقوبت جواب سر بالا را بداند و آن ديگری دارای دلايلی مکفی برای چنان خيالی. پشتم از آن روايت لرزيد از همان موقع که سعيدی با آن تن نازک و خيال بلند تکيه داده بود به مسند و روايت می کرد. از در که به در رفتيم باران زده بود، لرزش خيالم را به نگاهی و مصدق گفتم. حميد سر درد دلش گشوده شد و گفت خوب می خواستی بگوئی همين را . و شايد دوباره هم گفت می گفتی همين را. من فقط گفتم موقع مقتضی نبود.
ماجرای دستگيری سعيدی سيرجانی که پيش آمد نمی دانم چرا دلم مطمئن بود و در اين اطمينان دهی انگار تصوير صابری هم نفشی داشت. تا آن خبر رسيد از پايان سعيدی، در سفر بودم چو باز آمدم سکوت وهمناکی بر اهل قلم افتاد. چنان خشگسالی که ياران فراموش کردند عشق از وحشت. و از آن زمان نمی دانم چرا دلم از اين طفلک که صابری باشد گرفت. هنوز نمی دانم چرا. سکوت وهمناک است.
باز روزگاران گذشت. من رفته بودم به بند و به در آمده. فردا روزش به بيمارستان آراد خفته بودم بی اذن ملاقات، صبحدمان يکی از پزشگان اهل دل بيمارستان رسيد که گل آقا می خواهد بيايد گفتم منع و بند از شماست گفت از دکتر عباسيون اجازه می گيرم. و داشتم کتاب می خواندم که از لای در آمد به درون، نازک تر شده بود و موهايش سپيدتر. گفت قصد آن ندارم که قوروق را به هم بزنم. گفتم آقا... نگذاشت حرفی بزنم گفت حالا حال سرکار چطورست. يک شاخه گل داشت گذاشت و گريخت. روی آن نوشته بود « پير شدی ...» کتاب را بستم و چشم را. انگار همه آن بيست و دو سال در برابرم رژه رفت. به خيل اميدواران، سرخوشان، دل به اميد بسته ها و اميد بريده ها گذر کردم. چه خيال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.
حالا يادم می آيد که چه نجيب نصيحت می کرد، معلم وار. راست گفته است احمد رضا احمدی. و راست گفته است داور نبوی، و راست گفته است آيدين؛ و راست گفته است عموزاده خليلی. محمدقوچانی هم راست گفته است. آری رند بود و معلم وار. به خودش هم گفته بودم چقدر شباهت به آل احمد می برد بی هيچ شباهتی در منش. اين در درون می ريخت و آن بيرون می زد. و هر دو چوان بودند برای رفتن وقتی که گذارشان به اين کوچه بی انتها افتاد.
حالا که لب گشوده و دارم در اين خلوت ناخواسته می گردم، بگويم که کاريکاتوری کشيده بودند اهل گل آقا وقت گرفتاری کرباسچی؛ در گوشه چپ دستی و باسنی پيدا، دست بشکن زنان و باسن جنبان به آهنگ برو دارمت. و در آن گوشه کرباسچی می رفت به سوی ناکجا. تلفن کردم و گفتم « آقا خيلی نزديک شده ايد انگار چند سانتی نمانده است.» می دانست دارم اشاره می کنم به منع کشيدن کاريکاتور روحانيون و کاريکاتور آن کس که به کرباسچی گفت برو دارمت. هر دو می دانستيم که در آن سال ها چه وسوسه ای بود کشيدن آن که در هيات رييس جمهور بود و در اين روی جلد تنها دست و تنی از او پيدا بود با تمام رعايت ها که مبادا از همان سپيدی جامه بلند منع ظاهر شود. گفت شما که اهل بخيه ای هميشه، تا بوده گرفتاری در همان چند سانت بوده است. ما و شما در همان چند سانت خانه کرده ايم و گرنه که .... حالا حال سرکار چطورست.
حالا اين گل آقا رفته است و در چند متر دراز کشيده در قطعه هنرمندان. می دانم که علی حاتمی و دکتر زرين کوب در آن نزديکی هستند. حميد مصدق دورتر ست و سعيدی سيرجانی کجاست. انگار گل آقا دارد نگاهش را از ما می دزدد. انگار می خواهد صحبت را عوض کند: حالا حال سرکار چطورست.
رامتین
اشتراک در:
پستها (Atom)