کل نماهای صفحه

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۱

ايران , جامعه كوتاه مدت


چهار مقاله ای که در این کتاب می خوانید هریک به نوعی مشکلات تاریخی توسعه اقتصادی و سیاسی ایران را بررسی می کند. فقدان امنیت برای مالکیت خصوصی و در نتیجه عدم انباشت در دست بخش خصوصی، انحصار ثروت و قدرت اقتصادی در دست حکومت ها که خود به انحصار قدرت سیاسی می انجامید و سرعت و شدت تحولات سیاسی و اجتماعی که جامعه را از چهارچوب قانونی باثبات که لازمه رشد و توسعه اقتصادی است محروم می کرد، در دو مقاله اول بررسی می شود. تلاش برای استقرار قانون و نظم قانونی که به انقلاب مشروطه انجامید و علل ناکامی ها و کمبودهای این جنبش مضمون مقاله سوم است و در مقاله چهارم که به معنایی دنباله مقاله سوم است شرحی از زندگی و آثار ملک الشعرای بهار می خوانیم که از کوشندگان راه مشروطه بود و انسانی فرهیخته و آزادی خواه و متجدد که می کوشید در دورانی خطر خیز و پرآشوب و دیکتاتوری بعد از آن در عین وفادار ماندن به آرمان های خود از تندروی های ویرانگر بپرهیزد و در محیطی که کمتر کسی هوادار اعتدال و خرد بود به اعتدالی خردمندانه برسد.

مناسبات ایران و آمریکا به روایت صادق زیباکلام



«صادق زيباكلام» در سخناني درباره رابطه با آمريكا با بيان اينكه دشمني با آمريكا به منافع ملي ما صدمه وارد كرده، ادامه داد: معني حرفم اين نيست كه اگر روابط ما با آمريكا عادي شود مي‌توانيم يك‌شبه ره صدساله برويم بلكه بايد ببينيم آمريكا و تركيه چه كردند كه امروز قطب اقتصاد صنعتي هستند. وي كه در دانشگاه علوم‌ كشاورزي و منابع‌طبيعي ساري سخن مي‌گفت بيان كرد: اگر علت دشمني ما با آمريكا و آمريكا با ما به واسطه اين موضوع باشد كه چون ايران مي‌خواهد مستقل باشد و آنها استقلال ما را بر نمي‌تابند پس با ما دشمني مي‌كنند؛ معني اين حرف اين مي‌شود كه يعني در اين كره خاكي هيچ كشور مستقلي وجود ندارد، تنها كشوري كه خدا مستقل آفريده ايران است و مابقي نوكر و مزدور هستند مانند تركيه، برزيل، آرژانتين و هند؛ اگر اينها هم مثل ما مستقل بودند، آيا با آمريكا مشكل پيدا مي‌كردند؟ استاد علوم سياسي دانشگاه تهران افزود: ‌با اين تفكر، يعني در دنيا سه كشور ايران، كره‌شمالي و كوبا هستند كه نوكر نيستند و الباقي به عنوان نوكر آمريكا، صبح‌ها كارت مي‌زنند و اين يك معني اين حرف مي‌شود. اين تحليلگر حوزه سياسي، با اشاره به ملاقات هيات ايراني و آمريكايي در ابتداي انقلاب در مراسم جشن استقلال الجزاير و صحبت‌هاي آمريكايي‌ها مبني بر اينكه ايران را به رسميت مي‌شناسند و جنگ و خصومتي با ما ندارند و فقط دشمن مشتركي به اسم اتحاد شوروي داريم و اينكه حاضر شدند صدها قرارداد و سفارشي كه بين ايران و آمريكا وجود داشت به جز موارد تهاجمي را عملياتي كنند، يادآور شد: اگر اين جريان حقيقت دارد پس ريشه دشمني و مشكل با آمريكا كجاست؟ وي با بيان اينكه مشكل عدم پيشرفت ما فقط با رابطه با آمريكا حل نمي‌شود، تاكيد كرد: نبايد دچار اين خواب و خيال باشيم كه در صورت روابط عادي با آمريكا، اينجا گلستان مي‌شود، پيشرفت و توسعه‌يافتگي هيچ ارتباطي به رابطه با آمريكا ندارد. معتقدم منافع ملي بايد خير و صلاح سياست خارجي با آمريكا را مشخص كند كه با كدام كشور تا چه ميزان ارتباط داشته باشيم.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱

دوشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۱

اندر احوالات جناب آقاي رئيس جمهور



دو روز قبل از آنكه در 18 مرداد 1384 در جلسه اضطراري شوراي حكام آ‍ژانس جهاني انرژي , اتمي پرونده ايران بررسي شود, محمود احمدي نژاد شيخ حسن روحاني را احضار كرد. روحاني هنوز عضو شوراي عالي امنيت ملي بود. احمدي نژاد از روحاني علت جلسه آژانس را پرسيد:<<گفتم مي خواهند مساله راه اندازي را بررسي كنند گفتند آژانس حق ندارد چنين كند چون ما كار خلافي نكرده ايم خوب است با البرادعي تلفني صحبت كنيد گفتم اينطور نيست كه مدير كل همه كاره باشد اعضاي شوراي حكام سفراي 35 كشور هستند كه بر اساس گزارش مدير كل تصميم مي گيرند بعد بحث شد كه آژانس تحت نفوذ غرب است پرسيدند چرا آژانس تحت نفوذ آنهاست؟ گفتم براي اينكه هم بيشتر بودجه آژانس را مي دهند و هم بر اكثر كشورهاي عضو نفوذ دارند ايشان گفتند هزينه هاي آژانس در سال چقدر است ؟ گفتم نمي دانم مثلا چند صد ميليون دلار گفتند شما همين حالا به البرادعي زنگ بزنيد و بگوييد ما كل مخارج آژانس را مي دهيم گفتم اولا آژانس نمي تواند بپذيرد چون براي مخارج آژانس و بودجه آن مقرراتي وجود دارد و ثانيا ما هم چنين حق و اختياري نداريم چون اگر به جايي بخواهيم كمك بلا عوض كنيم مجلس بايد تصويب كند گفتند من به شما مي گويم شما چه كار داريد! گفتم روش كاري من اين طور نيست ومن چنين كاري نمي كنم>>
جلسه با تلخ كامي تمام شد و روحاني بعد از جلسه با علي لاريجاني تماس گرفت و گفت ظاهرا بايد زودتر دبير خانه را تحويل بگيريد روز 22 همان ماه در جلسه شوراي عالي امنيت ملي احمدي نژاد گفت كه خوب است آقاي روحاني كمي استراحت كنند و بدين ترتيب 16 سال دبيري حسن روحاني در اين شورا پايان يافت.

منبع : نشريه مهر نامه برگرفته از كتاب  «امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای» نوشته حسن روحاني

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۱

مقدسات

اثر مانا نيستاني 
نیلوفر بیضایی نویسنده (نمایشنامه نویس) و کارگردان تئاتر:

یک پدیده ی عجیب و غریبی بعد از انقلاب ایران بوجود آمده که این مشخصات را دارد:

عده ای آدم اکثرا از جنس مذکر با ظواهر و ژستهای روشنفکری و مدرن، مثل موهای بلند و پیپ و ادبیات و... که به دنبال "مقدسات و باورهای مردم" براه افتاده اند و مثل کاسه های داغتر از آش وظیفه ی اداره ی سانسور را در خارج از کشور انجام می دهند. آقا جان، این چه مقدساتی ست که با آوای یک خواننده ی رپ بنیادش بر هم می ریزد. اصلا سر و کار هنر با همین مقدسات است و هر چیزی که آنقدر مقدس می شود که نمی توان در موردش اندیشید، پرسید و یا حتی بدان شک کرد. از حق هر هنرمندی در نقد و حتی توهین به هر مقدساتی دفاع می کنم. با فتوای قتل این و آن و دفاعهای آشکار و پنهان از این فتواها فقط نشان می دهید که هیچ نیاموخته اید از درس روزگار. هر کسی که چیزی برایش مقدس است، اگر به اثر یا نوشته ای بر بخورد که از نظر او این اثر یا نوشته توهین به این مقدسات است، می تواند آن اثر را نخواند یا نشنود، اما نمی تواند فرمان قتل تولید کننده ی آن اثر را صادر کند. این اولین درس تولرانس و اولین قدم در راه کنترل احساسات هدایت شده توسط خشمهای بی منطق است. امتحان کنید، ضرر ندارد...

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۱

استادان تبسم



مجوز کتاب جدید حسين يعقوبي  "استادان تبسم"-که در اون برجسته ترین طنزنویسان دنیا بهمراه نمونه ای از کارهاشون معرفی شده است -به شرط حذف داستانی از عزیز نسین صادر شد.البته معلوم نشد علتش ترجمه کتاب آیات شیطانی توسط عزیز نسین بود یا شباهت دیوانه این داستان به برخی از سیاستمداران.
 

ديوانه‌اي بر بام

همه‌ي اهل محل به جنب و جوش افتادند.
– «… يه ديوونه رفته رو بوم!»
سراسر کوچه، از جمعيتي که براي تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتري محل اتومبيلهاي پليس رسيد، بعد هم بلافاصله ماشينها و مأمورين آتش‌نشاني با آن نردبانهاي درازشان.
مادر بدبختش از پايين التماس مي‌کرد:
– «عزيز جانم، پسرکم! بيا پايين قربونت برم. بيا پايين قربون قدت بگردم!»
و ديوانه، از بالاي بام جواب مي‌داد:
– «نه … اگه منو ريش‌سفيد اين محل مي‌کنين که خوب و گرنه خودمو پرت مي‌کنم پايين!»
مأمورين آتش‌نشاني توري نجات را وا کرده بودند که اگر ديوانه خودش را پرت کرد، بگيرندش … يک دسته‌ي نه نفري گوشه‌هاي توري را نگهداشته بودند. ديواانه، هي اين طرف بام مي‌دويد و هي آن طرف بام مي‌دويد، و مأمورين بيچاره هم به دنبالش … بدبختها از بس اين ور و آن ور دويده بودند عرق از هفت بندشان راه افتاده بود.
رئيس کلانتري با لحني نيمه‌تهديد‌آميز و نيمه مهربان سعي مي‌کرد ديوانه را راضي کند که از خر شيطان پايين بيايد:
– «بيا پايين داداش جون … جون من بيا پايين!»
– «منو ريش سفيد اين محل بکنين تا بيام … اگر نه خودمو ميندازم».
تهديد، تحبيب، التماس، خواهش … هيچ‌کدام تأثيري نکرد.
– «برادر جان! بيا پايين … بيا … بيا بريم قدم بزنيم!»
– «زکي! اينو باش! … خيله خب، حالا که زياد اصرار داري قدم بزنيم، تو بيا بالا، چرا من بيام پايين؟»
– از ميان جمعيت، يکي گفت:
– «بگيم ريش‌سفيد محله‌ات کرده‌ايم تا بياد پايين».
يکي ديگر باد به گلو انداخت و گفت:
– «مگه ميشه؟ يه ديوونه رو ريش‌سفيد محل کنيم؟ چه حرفها!»
– «خدايا! يعني واقعاً بايد اين ديوانه‌ي زنجيري رو ريش‌سفيد محله کرد؟»
پيرمردي که به عصاي خود تکيه داده بود گفت:
– «چه ريش‌سفيدش بکنين و چه نکنين، ايني که من مي‌بينم پايين اومدني نيس!»
– «حالا شايد بشه يه جوري پايينش آورد».
– «نه خير. من اينارو خوب مي‌شناسم: يه بار که فرصتي به دست آوردن و سوار شدن ديگه پايين بيا نيستن».
– «حالا بذار اين دفعه رو پايينش بياريم …»
– «اگه تونستين پايين بيارينش، بيارين!»
يکي از آن نزديکي فرياد زد:
– بيا پايين بابا! تو ريش‌سفيد محل شدي؛ بيا پايين!»
و ديوانه که اين را شنيد، لب بام شروع کرد به رقصيدن و بشکن زدن؛ و گفت:
– «به! پايين نميام که هيچ، اگه عضو انجمن شهرم نکنين خودمو از اين بالام ميندازم پايين».
پيرمرد نگاه پيروزمندانه‌اي به اطرافيان خود کرد و گفت:
– «ها، شنيدين؟ نگفتم وقتي سوار شد ديگه پياده بشو نيست؟»
– «خوب ديگه. پس بهتره هرچي گفت بکنيم.»
– «اون ميگه. شمام مي‌کنين. اما پايين نمياد … انسون، تو زندگيش، فقط يه بار پا ميده که بره بالا … اما وقتي که بالا رفت، ديگه …»
کلانتر حرف پيرمرد را بريد و به طرف ديوانه هوار کشيد:
– «انتخابت کرديم بابا. عضو انجمن شهرت کرديم. د حالا بيا پايين ديگه. اين قدر همشهريارو چشم انتظار نذار!»
ديوانه، دوباره شروع کرد به بشکن زدن و رقصيدن، در عين حال مي‌خواند که:
«نميام، هاي نميام، آخ نميام، واخ نميام. تا شهردارم نکنين فکر نکنين پايين ميام …»
پيرمرد گفت:
«نگفتم؟ ديدين؟ شماها بايد به موقعش اقدام مي‌کردين، حالا ديگه کار از کار گذشته. اگه پايين بياد ديوونه نيست، خره!»
سرجوخه‌ي آتش‌نشاني که سراپا خيس عرق شده بود و نفس نفس مي‌زد، گفت:
– «حالا اگه بگيم شهردار شده چي ميشه مثلاً؟ خوب بذارين بگيم شهردار شده». آن وقت دستش را دو طرف دهنش لوله کرد و فرياد زد:
– «بيا پايين جناب شهردار! بيا شروع به انجام وظيفه کن!»
ديوانه، بار ديگر شروع کرد به قر دادن و چرخاندن شکم و کمرش، و گفت:
– «زکي! من بيام قاطي آدمهايي که يه ديوونه رو شهردار کردن بگم چي؟ … پايين نميام!»
– «د … پس آخه چه مرگته؟ چي ميخواي ديگه؟»
– «نمايندگي مجلسو!»
و جماعت، پس از مشاوره و تبادل نظر کوتاهي يک نفر را واداشتند که داد بکشد:
– «خيلي خوب، شدي نماينده. حالا ديگه بيا پايين. ببين. همه منتظرت هستن».
ديوانه، شست دست راستش را گذاشت رو نوک دماغش و شروع کرد به ادا در آوردن:
– «به! غيرممکنه! من؟ بيام بشم قاطي شماهايي که يه ديوونه رو به نمايندگي مجلستون انتخاب مي‌کنين؟»
– «ياالله برادر! گفتي نماينده، مام که کرديم. از اون گذشته نماينده‌هاي ديگه منتظرتن. مي‌خوان جلسه رو تشکيل بدن».
– «مگه بارون مياد که ميخوان گردشو ول کنن برن تو تالار جلسه؟ … بيام پايين که بگيرين ببرينم تيمارستون؟ نه خير … نميام».
* * *
پيرمرده، پس از مدتي که ساکت بود دوباره به حرف آمد و گفت:
– «بيخود به خودتون زحمت ندين. اين ديوونه‌ها رو من خوب مي‌شناسم. خود شماها را هم اگه به نمايندگي انتخاب بکنن ديگه حاضر نميشين پايين بيايين!»
ديوانه مرتباً فرياد مي‌زد:
– «استاندار، استاندار … اگه استاندارم بکنين ميام پايين. اگرنه، همين الآن خودمو ميندازم پايين: «يک … دو …».
جمعيت نگذاشت دو به سه برسد و فرياد زد:
– «کرديم، کرديم … استاندارت کرديم … ننداز، ننداز!»
ديوانه دوباره شروع کرد به رقصيدن و قر دادن و گفت:
– «وزير … وزيرم کنين تا نندازم، اگرنه الآنه ميندازم!»
يواش يواش حرف پيرمرد داشت راست درمي‌آمد. اين بود که عده‌اي دورش را گرفتند و گفتند:
– «چي مي‌فرمايين؟ يعني وزيرش بکنيم؟»
پيرمرد گفت: «ديگه کار از کار گذشته … حالا ديگه ريش و قيچي دست اونه، هرچي که ميگه بايد بکنين و هرچي که ميخواد بايد انجام بدين».
جماعت داد کشيد:
– «وزيرت کرديم، وزيرت کرديم، ننداز، ننداز!»
– «ميندازم».
– «ديگه چرا؟ مگه وزيرت نکرديم؟»
– «هه هه هه! … بايد نخست وزيرم کنين تا بيام، وگرنه خودمو پرت مي کنم».
جمعيت دور پيرمرد را گرفته بودند و سؤال‌پيچش مي‌کردند:
– «چيکار خواهد کرد؟»
– «يعني خودشو ميندازه؟»
پيرمرد گفت: «معلومه که ميندازه».
جمعيت گفتند: «اي واي، نکنه خودشو بندازه!» و بعد، با هول و هراس به طرف ديوانه هوار کشيد: «بابا خيله خوب، نخست‌وزيرت کرديم. حالا ديگه بيا پايين!»
ديوانه زبانش را براي خلق‌الله درآورد و گفت:
– «آخه نخست‌وزير جاسنگيني مث من، ميون احمقهايي مث شما چيکار داره که بياد پايين؟»
– «هر آرزويي داري بگو ما انجام بديم؛ اما خودتو ننداز».
ديوونه لب بام دراز کشيد، سرش را جلو آورد و پرسيد:
– «حالا يعني من نخست‌وزيرم؟»
جمعيت يکصدا فرياد کرد: «آره بابا، نخست‌وزيري!»
– «خيله خب. پس حالا که نخست‌وزيرم، هروقت اراده کنم پايين ميام، به شماها چه مربوطه؟ اگه خواستم ميام، نخواستم نميام».
کلانتر که سخت عصباني شده بود، گفت:
– «ما رو دست انداخته، اصلا بذارين هر غلطي مي‌کنه بکنه؛ جهنم که خودشو انداخت، يه ديوونه کمتر!»
اما بعد، انگار با خودش حساب کرد و ديد که ممکن است اين موضوع براش دردسري ايجاد کند، چون که رو کرد به سرجوخه‌ي آتش‌نشاني و از او پرسيد:
– «حالا چيکار بايد بکنيم؟ آيا به هيچ وسيله‌اي نميشه اين ديوونه رو پايين آورد؟ پس شماها واسه چي خوبين؟»
سرجوخه‌ي آتش‌نشاني هم که پاک درمانده بود، همين سؤال را از پيرمرد کرد:
– «يعني مي‌شه؟ چه جوري مي‌شه؟»
– «بله که مي‌شه. چراکه نشه؟»
– «چه جوري؟»
– «حالا اگه بذارين، من پايينش ميارم».
جمعيت عقب رفت و چشمها با بي‌صبري به پيرمرد دوخته شد که ديوانه را چه جوري پايين خواهد آورد.
پيرمرد به ديوانه که همان طور بالاي بام عمارت هفت طبقه مشغول شکلک در آوردن و رقصيدن و اطوار ريختن بود رو کرد و فرياد زد:
– «عاليجناب نخست‌وزير، آيا اراده نفرموده‌اند که به طبقه‌ي ششم صعود بفرمايند؟»
ديوانه که اين را شنيد، با لحني جدي گفت:
– «بسيار عالي! بسيار عالي! اراده فرموديم!»
و آن وقت، از دريچه‌ي بام داخل شد، از پله‌ها پايين آمد و از پنجره‌ي يکي از اتاقهاي طبقه‌ي ششم سر بيرون کرد و به تماشاي جمعيت پرداخت.
پيرمرد گفت:
– «حشمت‌پناها! آيا براي بازديد طبقه‌ي پنجم صعود نخواهيد فرمود؟»
– «چرا، چرا … صعود مي‌فرماييم!»
و به همين ترتيب، چند دقيقه بعد، ديوانه به طبقه‌ي سوم «صعود» کرده بود. حالا ديگر از آن حرکات روي بام، يعني چرخاندن شکم و در آوردن زبان و اطوار ديگر دست برداشته بود و حالتي موقر و جدي در چهره‌ي او ديده مي‌شد.
پيرمرد گفت:
– «اي نخست‌وزير بزرگوار ما! آيا به طبقه‌ي دوم صعود نخواهيد فرمود؟»
– «بله، بله، مايليم به خواست شما چنين کنيم!»
و به طبقه‌ي دوم آمد.
– «آيا براي صعود به طبقه‌ي اول اراده نخواهيد فرمود؟»
* * *
سرانجام، ديوانه در ميان هلهله و فرياد‌هاي شادمانه‌ي جماعت تماشاچي از عمارت بيرون آمد، به طرف کلانتر رفت، دستهايش را جلو آورد و گفت:
– «بيا داداش، دستنبدهاتو به دستام بزن و منو بفرست ديوونه‌خونه … به نظرم حالا ديگه ياد گرفته باشي با ديوونه‌ها چه جوري تا کني!»
وقتي که ديوانه را بردند، جماعت با شور و اشتياق پيرمرد را دوره کرد. پيرمرد با حسرت نگاهي به عمارت و نگاهي به جمعيت انداخت و بعد، سري به تأسف تکان داد و گفت:
– «مشکل نبود. من چهل سال عمرمو تو سياست گذروندم و موهاي سرمو تو کار سياست سفيد کردم …».
آن‌وقت، آهي کشيد و گفت:
– «افسوس که ديگه قوه‌اي تو زانوهام نيست. اگرنه، منم مي‌رفتم بالا و … اونوقت مي‌ديدين که بالا رفتن يعني چي … اگه من بالا مي‌رفتم، ديارالبشري نبود که بتونه منو پايين بياره!»

سالرد اویونی (بولیوی)


سالرد یک بیابان نمکی انبوه در میانه آلتیپلانو ،یکی از مناظر تجسمی بولیوی است. این مکان؛ بیابان هموار و وسیعی است که نور خورشید را چنان منکس می کند که با آسمان اثر تقارنی ایجاد میکند. در بیابان چندین دریاچه با رنگهای غیر معمول وجود دارد که علت آن وجود رسوبات معدنی است.

چشمه سحرآمیز- پارک ملی چاپادا دیامانتینا (برزیل)



دانکسیا لندفرم (چین)


این پدیده بی نظیر زمین شناسی که معروف به دانکسیا لندفرم است از برخی مناطق در چین قابل رویت است، مانند ژانگی در استان جانسو. دانکسیا که یعنی ” ابر سرخ ” بخشی از زمین است که از سنگهای ماسه ای قرمز رنگ تشکیل شده که در طی زمان به کوهها و صخره هایی عجیب تبدیل شده اند.

صخره های کاشا کاتووه تنت (نیومکزیکو، ایالات متحده)


کاشا کاتووه تنت در نیومکزیکو ، جایی است که در آن صخره های قلمی فرسایش یافته ای وجود دارند که از گدازه های آتشفشانی طی ۶میلیون سال تشکیل شده اند. درحالیکه صخره های تشکیل شده از نظر شکل مشابهند ، به لحاظ ارتفاع متفاوت هستند. اختلاف ارتفاع بین چند فوت تا ۹۰ فوت وجود دارد.

آبفشان فلای (نوادا، ایالات متحده)


منظره این آبفشان طوری به نظر می رسد که گویی از یک سیاره دیگر یا یک فیلم علمی تخیلی به زمین آورده شده است. آبفشان فلای یکی از پدیده های نادر است که در یک زمین شخصی واقع شده است.  در سال ۱۹۱۶ مالکین زمین در جستجوی آب برای حاصلخیز کردن این زمین بیابانی بودند. آنها آب را یافتند و  آن چشمه تا دهه ها جوشان بود. با این وجود مته ای که داخل ستون حفاری بود به ذخیره ای از آب برخورد که منجر به تشکیل چنین آبفشانی شد.

برج یخی کوه اربس (قطب جنوب)


کوه اربس یکی از فعالترین آتشفشانهای زمین است. این کوه تقریبا ۴ کیلومتر بالاتر از سطح زمین است، و بخاطر دریاچه گدازه های مذاب واقع در دهانه آتشفشانی در قله ، میان مجموعه های آتشفشانی مشهور است. بخار داغ آتشفشانی که از ترکها و شکافهای صخره های آتشفشانی بیرون می آید سیستم پیچیده ای از قارهای یخی در اطراف کوه خلق کرده است.

پاموكل (تركيه)


به زبان ترکی این نام یعنی: قلعه پنبه ای و به آسانی می توان فهمید که چرا چنین نامی به آن اطلاق شده است. همچنین این شگفتی طبیعی قسمتی از سایت شهر  هایراپولیس    Hierapolis (در سوریه) است و در طی قرنها این دو به دلیل نزدیکی یکی شده اند. در واقع برخی از مقبره های قدیمی در قبرستان شهر بخشی از منظره را تشکیل میدهد. این سایت دارای سنگهای تراورتن و چشمه های آب گرم است. سنگهای تراورتن ظاهری متحدالمرکز دارند و با رنگ سفید حریرگونه جلوه ای روحانی خلق کرده اند. چشمه های آب گرم  در دهانه ها دارای رسوبات کربنات کلسیم هستند که موجب تشکیل سازه های خارق العاده با ظاهری ارگانیک شده اند.

پيام مسنر


"جلوی توریسم رو بگیرید، کوهستان باید وحشی بماند."


یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۱

ایران



طفلی به نام شادی ،دیری است که گم شده است
با چشمانی روشن براق
با گیسوی بلند، به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد
ما را خبر کند

این هم نشانی ما:

یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر...

شفیعی کدکنی

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۱

عکسی که دنیا را تکان داد !!!



جنینی که در این عکس دست جراح را در دست خود گرفته جن...ینی است که دچار بیماری مادرزادی اسپاینا بیفیدا ( spina bifida ) (بیرون زدگی نخاع به علت بسته‌نشدن کانال نخاعی ) بوده است . در صورتی که حاملگی و رشد جنین به همین شکل ادامه می یافت در ماه های آتی احتمال مرگ و یا فلج جنین بسیار بالا بود و برای اولین بار در تاریخ پزشکی قرار شد این جنین در هفته ۲۱ بارداری در داخل رحم مادر توسط جراح تحت عمل قرار گیرد .
نام این کودک ساموئل ( Samuel Armas ) و نام جراح دکتر جوزف برونر ( Dr. Joseph Bruner) است . این عمل در یک مرکز پزشکی دانشگاهی ( Nashville’s Vanderbuilt University Medical Center ) انجام شد.
این عکس بارها در اینترنت انتشار یافت بدون آنکه داستان واقعی آن در جایی ذکر گردد و هر چه انتشار یافت بیشتر به افسانه و تخیلات گویندگان آن ارتباط داشت .
بعد از عمل ، این جنین ( ساموئل فعلی ) دست خود را از داخل رحم خارج کرد و انگشت جراح را در دست گرفت و با قدرت فشرد به شکلی که دکتر برونر در تن خود ارتعاش و مورموری را احساس کرد . در این لحظه عکاس یو.اس.تودی که برای ثبت تاریخ اولین جراحی داخل رحم در محل حاضر بود تصویری را شکار کرد که افکار عمومی جهان را تحت تاثیر قرار داد.
عکاس می گوید من در کناری ایستاده بودم و به رحم مادر نگاه می کردم ناگهان لرزش رحم را دیدم و خواستم از آن عکس بگیرم که ناگهان یک دست از داخل آن خارج شد و دست جراح را فشرد . من عکس خود را گرفته بودم و این داستان آنقدر سریع بود که پرستار پشت سر من فریاد کشید وآی چه اتفاقی افتاده است .
این عکس به سرعت در سراسر جهان ارتباطات انتشار یافت .
هیچکس ، هرگز نخواهد فهمید که این یک اتفاق بود و یا یک تشکر واقعی.

خاطرات حاج سیاح در سفر به تفرش


آشتیان , قصبه کوچک خوبی است, اهلش میل به فضایل دارند. شب را در آنجا بسر برده صبح به مقصد تفرش براه افتادیم. از آنجا به تفرش دوراه است یکی نزدیکتر لکن فراز ونشیب دارد دیگری دورتر و هموارتر است .راه نزدیکتر را اختیار کردم , آب قناتی تا مسافت دور با ما همراه بود. رو بگردنه ای بلند که گردنه کمر نقره میگویند بالا رفته مخصوصا بقله کوه برآمدم , بسیار تماشایی بود, قرائ آشتیان و تفرش و گرکان خوب نمایان بود. بعد از کوه سرازیر شده وارد تفرش شدیم . تفرش به دو محله  منقسم است . فم و ترخوران . بلد که همراه بود در ترخوران ما را برد  به حسینه ایکه مخصوصا منزل برای غربا در آنجا ساخته اند , ایوان و حجراتی در کیه بود در یک حجره منزل کردم . معممی در جنب آن تعلیم اطفال میکرد کتری و استکانی اسباب چای حاضر نمود مشغول شدیم .در آن بین کسی به سراغ ما آمد معلوم شد گماشته میرزا   علی رضا مستوفی است از طرف او آمده بود مرا به منزل او ببرد ,امتناع کردم . رفت خود میرزا علی رضا زحمت کشید آمد با هر اصرار که بود بعد از صرف چای مرا به منزل خود برد.چادری زده  ست گفت: <<برای تعزیه داری است . >> اصرار داشت که مرا چند روز نگاه دارد ,قبول نکردم. حمام خوبی داشت در آنجا استحمام کردم و بگردش وسیاحت  محله دیگر تفرش فم هم رفتم .بعضی عمارتهای عالی داشت که مال اشخاص معروف بود .منجمله خانه میرزا اسدالله وزیر و پیشکار مالیه عراق بود که فعلا معزول و خانه نشین بود .تفرش جای سنگلاخی است و اشجار را خوب تربیت می کنند ,غله کم دارد. تمام اهل تفرش ذوقی بخواندن ومخصوصا بنوشتن دارند بطوریکه زارع و فلاح هم مشغول مشق خط است . آش یا حلیم جو خوبی در آنجا و آشتیان می پزند بسیار چیز خوبی است  . میرزا علیرضا با گوشت غازی که تهیه کرده بود خیلی انسانیت کرد شرمنده شدم.

دی ماه 1257 هجری شمسی